You need to enable JavaScript to use this application.

لوکیشن : بیمارستان

3 سال،1 ماه پیش

روی تخت بیمارستان دراز کشیدم ، امشب من موندم به عنوان همراه مادر و دیشب زهرا .

امروز صبح مادر رو عمل کردن و الان رو تخت کناری من دراز کشیدن و هنوز بین هوشیاری و بی‌هوشی هستن . 

اشنباه نکنید اتاق وی‌آی‌پی نیست و ما هم پول اتاق وی‌آی‌پی نداریم ! 

تخت کناری مادر رو ظهر مرخص کردن و هنوز کسی جایگزین نشده ... پس من فعلا روش دراز کشیدم . 

یه قرص دارم که بلافاصله بعدش باید تا ۲ ساعت دراز بکشم . به مادر سپردم اگر دردی داشت یا حالش بد بود حتما صدام کنه..

با بی‌حالی تمام گفتن باشه ! ... 

حال خودم؟ خوب نیستم . اما موندم اینجا چون با خودم گفتم اولا مگه چقدر پیش میاد که مادر بیمارستان بستری باشن ؟ و من نمی‌خواستم ثواب کنارشون بودن رو از دست بدم.. 

و دوما مگه همین مادر نیست که با همه زانو دردا و سر دردهاش همیشه اولین نفر برام همه کار کرده ! 

پس اصلا حال بد من و دردای من مهم نیست... این مهمه : چشم‌هاشون رو که باز می‌کنن من رو ببینن و ته دلشون از دیدن من راضی و خوشحال باشن . همین ... 

 

آقای یار رفت خونه مادرش اینا و پدر و زهرا رفتن خونشون . 

منم یکم کافی خوندم و دیدم داره خوابم می‌گیره ، یکم راه رفتم ... بعدشم ماجرای قرص و.. حالا باید دو ساعت دراز بکشم . امیدوارم خوابم نبره چون نگران مادرم . 

0

ابرو گره کردی ، گره افتاده در کارم !

3 سال،1 ماه پیش

روزگار بر وفق مرادم نیست... خودم که حالم اصلا خوب نیست . مادر هم امروز باید برن سونوگرافی و فرداشب بستری میشن و چهارشنبه هم عمل می‌شن . 

استرس دارم ، دکتر‌گفته بود اگر خواستی در مورد چیزی استرس داشته باشی ، خب به جاش یه قاشق سم بخور ! ( یعنی استرس در همین حد سمه برام ) ، و من بهش گفتم خیلی راحت می‌شد اگر حرص نخوردن ، اضطراب و استرس نداشتن دست خودمون بود !! و قابل کتترل بود ..

گفت حواس خودت رو پرت کن در نتیجه : کتاب نخل و نارنج به نیمه رسیده و داستان و قلم برام گیرایی داره . از اون کتابایی بود که شوق دوباره سراغش رفتن رو هر بار که کتاب رو می‌بندم و کنار می‌ذارم ، همراه خودم دارم تا دفعه بعدی که برم سراغش... 

بعدش که این کتاب رو تموم کنم ، کتاب سه حکیم مسلمان رو می‌خوام بخونم که البته رمان نیست و صرفا زندگی‌نامه جناب ابن‌سینا ، جناب ملاصدرا و یکی دیگه از بزرگان که یادم نیست 😅 در قالب یک کتاب جمع‌آوری شده . 

اول فروردین که مشهد بودیم کتاب فلسفه مشاء رو شروع کردم و از اون‌جایی که بدشانسی از همه طرف روانه زندگیم شد ، خیلی کند... خی لی خی لی کُند ... دارم می‌خونمش و پیش می‌رم . و این آروم پیش رفتنه داره روحم‌ رو می‌خراشه...

دیگه ؟

همچنان خوندن کافی رو تو برنامه مطالعاتیم دارم و کتابِ سنگینِ عزیزم رو با خودم تو کوله‌پشتی همه‌جا می‌برم... فعلا اواسط جلد ۲ هستم و دارم فصل " حجت " رو مطالعه می‌کنم .

دیشب هم حالم واقعا خوب نبود ، افت قند و فشار ، حالت تهوع ، سرگیجه و بدن درد لعنتی.. فقط یک حدیث تونستم بخونم . و خب ، بابت همین هم شُکر .. 

 

 

در مورد وضعیتم : هرچه " او " خواست ، توکل به خودِ رَب کردم ...

 

پریشب

خودم رو رو به روی ضریح امام رضا علیه‌السلام تصور کردم

این شعر رو تو خیالم صدبار تکرار کردم و گریه کردم : 

 

تاصبح می‌خوابند و من تاصبح بیدارم

تازه به غیر از درد و دل , من درد هم دارم

درمان بیندازی نگاهش هم نخواهم کرد

اما بجایش درد بفروشی خریدارم ...

 

اشک مرا هر وقت می‌بینی تفضل کن

هر وقت گریه می‌کنم یعنی گرفتارم

 

من عرضه کردم خویش را, بی مشتری ماندم

مانند جنس دور ریز بین بازارم

 

جز کنج این کوچه دگر جایى ندارم من

جایى ندارم من ولی این کنج را دارم .. :)

 

هرطور باشی زندگی ما همانطور است

ابرو گره کردی, گره افتاد در کارم ... [گریه]

 

من فقر را مانند فرزندم بغل کردم

نفرین به من گر دست از این کار بردارم

 

امروز که پشت درم خب دستگیری کن

فردا که اعلامیه ی ترحیم دیوارم...

 

علی اکبر لطیفیان

 

 

 

 

0

از من اگر سوال کنند !

3 سال،1 ماه پیش

 

از من اگر در مورد شما سوال کنند

می‌گویم 

آب خنک بعد از تشنگیِ از گرما آمده‌ها !

لبخندِ ناخودآگاهِ بعد از به خاطر آوردن یک خاطره شیرین 

نفس عمیق بعد از رها شدن از یک مشکل اساسی ...

خیالِ راحتِ بعد از قبولی در امتحان مهم ! 

حسِ خوبِ بعد از آخرین امتحان .. اولین روز تابستون کنار رفیق‌ترین‌ها 

بوی خوش سبزه‌های پارک که تازه کوتاه شدن ..

از من اگر در مورد شما سوال کنند 

می‌گویم : 

از کودکی تا به امروز 

هر حالِ خوشی 

یعنی خودِ خودش !

 

 

 

پ.ن:

همه جا رفتم و دیدم که تو هستی همه جا

تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم؟

 

پدر خاکی و ما بچه‌ی خاکی توایم

حق بده پس همه را خاک کف پات کنم

 

#لطیفیان

________

 

 

 

از شما اگر در مورد " او " سولل کنند ؟؟

0

دردِ دل

3 سال،1 ماه پیش

امروز طلسم شکسته شد و من برای وجود این بیماری گریه کردم ! 

بعد از چیزی حدود ۳ هفته که شدت گرفته و اذیت‌هاش شدید شده... 

قوی بودم کل این دو هفته رو ، به لطف خدا . اما امروز ، یعنی همین الان بعد از نماز صبح سپر انداختم و وقتی همه رفتن به خواب ادامه بدن و چراغا خاموش شد گریه کردم...

 

تا صبح از درد و سوزش و به‌هم‌ریختگی به خودم پیچیدم . این رو می‌ذارم در کنارِ ۲ روز افتضاحی که سپری کردم و کاش جناب همسر هیچ‌وقت ندونه...

ما تو این چند روز ، روزایی که همسر سرکار میره رو میایم خونه مادر اینا که اگر من ناگهانی حالم بد شد مادرم اینا باشن و به دادم برسن. دلیل بعدی اینه که من کار نکنم و به خودم فشار نیارم 

اما مهم‌ترین مسئله اینه که اصلا استرس و اضطرابی نداشته باشم ...

و لعنت به این دو روز و حال بدی که با وجود خواهر لجباز و مغرور و سرکشم گذروندم !! 

من آدم بی‌انصافی نیستم ، زهرا تو خیلی از مواقع کنارم بوده و هست . با معرفته و مهربونه و خوبیاشو از یاد نمی‌برم 

اما امان از این حجم بی‌مسئولیتی و غرور و طغیان ... واقعا خیلی سخته که من تقریبا از ۷۰ درصد رفتارهاش با پدر و مادرم ، کنش‌ها و واکنش‌هاش ، حتی لحن صحبت کردن و انتخاب کلماتش نسبت به پدر و مادرم در عذابم ! 

 

پریروز قرار شد براش خواستگار بیاد و همیشه این‌طوریه که من حتی خونه خودمم باشم میام خونه مامانم اینا از یک روز قبل که به مامانم کمک کنم خونه رو مرتب کنه . زهرا چیکار می‌کنه ؟ اتاقش رو جمع می‌کنه !! نهااایتا فقط جاروبرقی رو انجام میده اون هم نه همیشه...

و پرو پرو به من میگه این انتخاب تو هست که بیای و به مادر کمک کنی می‌تونی نیای ! 

می‌گم خب تو وقتی کمکی نمی‌کنی یعنی مادر باید تنها کارهارو انجام بده و من نمی‌تونم ببینم اذیت شدنش رو پس عملا مجبور میشم کمک کنم به خاطر کم کاری تو ، و خیلی ریلکس میگه به هر حال این انتخاب توعه سعی نکن خودت رو نگران مادر نشون بدی و من رو آدم بدِ نشون بدی ! 

 

پریروز مامانم بهش گفته بود تو خونه رو جارو کن من (مامانم) کارای آشپزخونه رو انجام میدم . از اتاقش اومد بیرون مادر بهش گفت پس گردگیری و اینارو انجام بده که بعدش جارو کنی . وای خدای من... چنان قشقرقی به پا کرد که نگو ، با صدای کاملا بلند به مامانم میگفت : میشه لطفا اگر قراره کاری رو من انجام بدم دقیقا همون کار رو بهم بگید ، یعنی اگر قراره گردگیری هم بکنم دقیق بگید گردگیری و جارو !

مادر گفتن : خب دختر خوب اول باید گردگیری کنی بعد جارو کنی دیگه روی میزا کلی ریز ریز آشغال هست خب . همیشه همین‌طوره دیگه

و زهرا همچنان ادامه میداد و میگفت که نه پس چرا به من گفتی جارو کنم ؟! 

منم دیدم قرار نیست این بحث تموم شه و چیزی که مهمه اینه که اون کار الان انجام بشه . 

با همون حالت معمولی خودم رو به مادر گفتم : حالا مهم نیست قبلشو بیخیال ، الان دقیق بهش بگید چیکار کنه . 

 

و

 

زهرا با همون لحن تندی که داشت بهم من گفت وااای ! تو لطفا ما رو مدیریت نکن . :/ 

 

 

و ، هزااااران بحث‌های این مدلی ..‌ واقعا هزاران‌ها ! 

 

کاری ندارم 

با این مسائل و بحث‌ها 

ولی این چند روزی که دائم اینجام همش فکر‌ می‌کنم این که زهرا هنوز تو راه مونده دلیلش گریه‌های صاف و زلالیه که تو روضه‌ها داره..

وگرنه این حجم از بی‌ادبی‌هایی که نسبت به پدر و مادر داره و دل شکستن‌ها و فشار آوردن‌ها ، خودش باعث و بانی هزاران سلب توفیقه.. که خدا نکنه و خدا نیاره براش.

 

همین

همین بحث های ریز ریزی که هست و زهرایی که منتظره یه چیزی بهش بگیم تا به معنی واقعی کلمه به زبان فارسی سخت ......... ! 

اون‌قدر فشار روحی برای من داره که حد نداره . همین امروز هم به خاطر نوع حرف زدن تحقیرآمیزی که داشت تمام دست چپم تیر می‌کشید و شکسته شدن قلبم رو کامل از درونم حس می‌کردم و قطره‌های اشکی که نتونستم جلوش رو بگیرم و فقط به دستشویی پناه بردم چون حوصله نداشتم بعد از گریه‌هام‌ مادر به زهرا گیر بدن و اونم به من بگه خوب بلدی مظلوم‌نمایی کنی :) .... فقط به دستشویی پناه بردم و به خاطر قورت دادن چند قطره از اشکایی که فقط بغض شد ، تا چند ساعت بعدش گلودرد داشتم... 

دلم می‌خواست برم خونه خودم

دلم می‌خواست واقعا برم ، ولی با این همه حال بد و درد ؟؟ 

 

ماجراهای این دو روز و تا صبح درد و حال بد و خوردن هزارتا داروی بدمزه و کوفتی ، این‌قدرررر برام اذیت کننده بود که بعد از این‌که تو تشهد نماز یه تیر کشیدنِ یهویی نفسم رو قطع کرد ، دیگه بُریدم... 

فقط صبر کردم تا بقیه بخوابن و

شد اون چیزی که گفتم

دیگه سپر انداختم..

من واقعا خییییلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلیددسدستسننسمصمصمص

خسته‌ام ... 

و

گریه ! 

همین 

0

فعلا بخونم بعدا در موردش می‌گم

3 سال،1 ماه پیش

خیلی وقته این کتاب تو خونه ما خاک می‌خوره 

همسر خونده بود 

و من تو دلم دوست داشتم بخونم 

به بهونه بهتر شدن حالم از این مریضی ، کتاب رو برداشتم که بخونم 

خیلی تعریفش رو شنیدم ولی تا نخوندم نظری ندارم ..

الان دارم شروعش می‌کنم ، بعدا شاید در موردش نوشتم .

 

0

بخشش لازم نیست ...

3 سال،1 ماه پیش

بخشش لازم نیست ، اعدامش کنید...

بله

این جمله رو تو ذهنم با همین جایگاهی که به ویرگول اختصاص دادم مرور می‌کنم و می‌دونم " حیات " بزرگ‌ترین سرمایه آدم هست و وقتی یکی این سرمایه رو به ظلم از کسی گرفته #حق‌شه که سرمایه‌ خودش رو هم از دست بده..

اما 

من گریه کردم ! امروز بغض کردم و گریه کردم از این که جهانِ سیاه با مغز جوون‌های ما این‌طور بازی کرده... 

من برای مرگ کسانی که بیشترین اختلاف اعتقادی و سیاسی رو باهاشون دارم گریه کردم

 

من می‌دونم پدرِ این خانواده هم اگرچه فرزند ناخلفی داشته ، اما غصه‌دار این وضعیته !

 

_________________

 

دیشب یکی از دوستان همسرم که روحانی هستن به همراه خانومشون که دوست منه اومدم خونمون از قم 

صبح بعد از اذان داشتن می‌رفتن ، به همسرم گفتم من نمی‌تونم بابت اعدام اینا ناراحت نباشم .. بعد دیدم هممون دقیقا همین حس رو داشتیم . 

 

همسرم گفتن تو تاریخ هم داریم که امیرالمومنین بعد از جنگ بالاسر جنازه‌های دشمن می‌رفتن و گریه‌اشون می‌گرفت.. 

فدای گریه‌هاشون بشم 

 

 

 

0

حقیقت این روزامو اگه بخوام بگم ...

3 سال،1 ماه پیش

 

 

راست و حقیقتش رو بگم ؟ حقیقت ماجرا اینه که ما رفتیم دکتر ( نه یکی دو تا.. زیادتاااا ) و تشخیص همه پزشکایی که رفتیم جراحی بود !

و گفتن که ریسک جراحی بالاست خیلی احتمال داره که حل بشه مشکل 

اما خب امکان داره مشکلات ناباروری هم پیش بیاد با این جراحی.. 

و حتی امکان بازگشت مشکل هم وجود داره .

هزینه‌اش هم که تقریبا ۱۰ برابر حقوق یک ماهِ آقای همسره :) 

 

پس ما با چند نفر مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم راه‌های طب سنتی و طب اسلامی رو پیش ببریم و داروهایی که یکی دوتا از طبیب‌های معروف دادن رو استفاده کنم ...

 

مشکلی که هست ، و مشکل بزرگ من محسوب میشه ، این حجم شدید از درد کشیدن و گرفتگی عضلات و حالت تهوع‌های دائمی و بهم‌ریختگی‌های جسمیه ... 

ولی

جدا از اینا

اینو بگم اصلا 

از دو هفته پیش که با درد شدید راهی بیمارستان شدیم ، یه حسی تو دلم ریشه زد.. 

یه حس غم مطلوبی :) غمه‌ها ولی یکم دوسش دارم انگار .. 

حسم مثل یه بچه‌اس که خورده زمین و زانوش زخم شده ، بعد مادرش اومده بهش " توجه " می‌کنه 

هی حس می‌کنم حضرت حجت عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف ، این روزا یه جور دیگه‌ای حواسشون بهم هست . 

درد می‌کشم و خسته‌ام ولی در عین حال ، حال خوبی دارم و عمییییق تو هوای توکل نفس می‌کشم ! 

هرکی می‌رسه بهم میگه توسل کن ان شاءالله مشکلت حل میشه ، نذر کن برای رفع بیماری و..

ولی من آقا جان ..

راستش رو بگم ؟؟

اتفاقا مشرف شده بودم مشهد ، به امام رضا علیه‌السلام هم همین رو گفتم

 

یا صاحب الزمان ...

من از تو چیزی نمی‌خوام آقا ! من به تو تا ابد بدهکارم.. !

 

من با دردام میام هرشب زیر پتو ، هندزفری‌هامو می‌ذارم دوکلمه روضه‌ای گوش می‌دم و دو قطره اشکی می‌ریزم.. من با دردام میام بله ، ولی تهش می‌گم شما اون چیزی رو که خودتون صلاح بدونید میدید دیگه.. چه حاجتیه به گفتن؟ 

درسته ... خب من نمک سفره‌ام رو هم از شما می‌خوام 

البته اگر این‌طور حساب کنیم که سفره ، عقل من باشه و نمکش ، معرفت شما بزرگوار.. :) 

 

 

___________________

 

 

علی‌الحساب ، روزگارم این‌طور سپری میشه :

از صبح که بیدار میشم ، تا شب که بخوام بخوابم لحظاتم رو با این ترتیب سپری می‌کنم :

۱ شربت و ۱ قرص قبل غذا

۱ قرص وسط غذا

۱ شربت و ۱ قرص دیگه هم بعد از غذا 

اون وسط روز هم ۲ بار یه کپسول هست که باید بخورم 

به جز اون کلی پرهیزات غذایی و ماجراهای این مریضی.

 

_____________________

 

 

من از تو چیزی نمی‌خوام آقا

من به تو تا ابد بدهکارم..

 

برای این گدا فقط این‌که

با تو بمونه بهترین اجره..

با تو بمونه

همین..

با تو بمونه.. عزیز دلم..

 

 

اینجا کلیک کنید صوت مداحی متن بالا رو گوش بدید و دعام کنید با تشکر ! 

0

من ؟ یه دختر پشت پرده کلاس !!

3 سال،1 ماه پیش

دو سال پیش بود که جناب همسر کتاب کافی مرحوم کلینی رو برام خرید . من روایت خونی رو دوست داشتم و از قبل گزیده‌ای و موضوعی می‌خوندم . اما این‌که یه سیر مطالعاتی داشته باشم.. نه ! با این کتاب شروع کردم و تا ابد ممنون همسرمم از این بابت واقعا ! 

شروع کردم به خوندن روایات این کتاب 

همه چیز از این‌جا شروع شد...

از شب‌هایی که خوابم نمیومد و میومدم صفحات این گنجینه رو ورق می‌زدم. 

همه چیز از اولین قال الصادق علیه السلام ‌های باب عقل و جهل شروع شد...

همون ثانیه‌هایی که چشمم زوم می‌موند روی کلمه شریف " اباعبدالله " ِ امام صادق جانم .. 

که از ذهنم رد می‌شد که حضرتِ عقل ، دارن در مورد عقل حرف می‌زنن ! 

من همین‌قدر می‌فهمیدم ، کم ؟ زیاد ؟ مطلوب ؟ سطحی ؟ نمی‌دونم ... من این‌قدر می‌فهمیدم .. 

 

کم کم به وسط‌های جلد اول می‌رسیدم که وقتی کتاب رو باز می‌کردم ، وارد سرزمینِ عجایبِ زمان امام صادق و امام باقر علیهم السلام می‌شدم ...

 

خودم رو تصور می‌کردم که ..

 

 

خودم رو تصور می‌کردم : 

یه دختر پشت پرده‌های جلسات درس و بحث امام صادق علیه السلام

یه دختر که یکم بی‌سواد می‌زنه اما دلش ... 

از اون شاگردا که وقتی استاد دارن مبحث مهمی رو تدریس می‌کنن یهو محو زنگ صدای استاد میشه.. چشماشو می‌بنده و کلمات یکی یکی وارد گوشش می‌شن و وارد رگ و خونش میشن... 

از اون شاگردا که این‌قدر محو استاده ، نمی‌فهمه بحث در مورد چی بود ! 

 

خودم رو تصور می‌کنم 

دختری که پشتِ پرده درس‌های خصوصی امام نشسته . که احادیث بی‌تقیه رو از زبان مبارک امام می‌شنوه و مثلا خیلی خیلی مورد اعتماد امام وقت خودش هست... 

تا کی ؟ " حتی رضی بها ابوعبدالله " .... 

 

_____________

 

خلاصه که آقا جان 

من اصلا شبیه جناب ابوبصیر و زراره و... نیستم که بارها از زبون شما شنیده باشم : رحمک الله .. 

من ؟ 

یه دختر که کم سواد می‌زنه اما دلش .... 

من ؟ 

هیچ ! 

من یکی از محبینِ محبینِ شما .. :) 

 

من؟  اون دختری که دیشب دقیقا وسط روضه شما ، این‌قدر به سر زد که با چشم‌های بسته هم جرقه‌های محبت شما رو می‌تونست ببینه :) 

من به فدای همین لقبِ " صادق " شما بشم ... 

 

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده