You need to enable JavaScript to use this application.

چشم می‌بندم | بودن و نبودن‌ها

1 روز،5 ساعت پیش در دفترخاطرات

اونچه که بیش از هر چیزی می‌خوام اینه که در مرکز ثقل کره زمین ایستاده باشم در حالی که دلی محکم و روانی آروم دارم ، ناگهان با بستن چشم من تمام انسان‌های کره زمین محو و نابود بشن (مسلما فقط برای من و در دنیای من ، نه واقعی ) . و من بمونم و کره زمینِ عزیزم با طبیعت دلچسب و وحشیش و فقط و فقط یک نفر دیگه .. 

نه هرکسی ! کسی که من می‌خوام با ویژگی‌هایی که من می‌خوام .

و اون یک نفر من رو ببینه و من اون یک نفر رو 

اون من رو بشناسه و من اون رو 

به صورت کلی :

ما ! فقط ! 

همین 

هیچ تحلیلی ندارم 

صرفا چیزی که دوست دارم و نوشتم 

باشه اینجا تا بعدا ببینم چی به چیه تو مخ من 

 

 

1

حضرت عشق ! | آقای امیرالمومنینم ..

6 روز،19 ساعت پیش در مِی

گفتم گناه‌کارم

فرمود علی علی کن

از مشکل بزرگم مولا بزرگ‌تر بود .. 

1

جهت یادآوری برای خودم

3 هفته،4 روز پیش در مَع‌جان

بسیار عزیزی 

خواهش می کنم ازت قوی باشی و همیشه 

دنبال راه 

همیشه راه هست و هیچ وقت راهی مسدود نیست 

می بینی که همیشه دور شاه شجاعه

 

 

۱۴۰۵۲۲۷

0

.

1 ماه پیش در مَع‌جان

ای دل که بی‌گدار به آبی نمی‌زدی

بی‌ قایقت میانه‌ی دریا چه می‌کنی ؟ 

0

ژوزف نور | بی‌ حسی

1 ماه،1 هفته پیش در دفترخاطرات

امروز که پل یادگار امام رو به سمت خروجی اتوبان کرج_تهران طی‌ می‌کردیم ، دستم رو بیرون از پنجره رو به نور خورشید نگه‌داشته بودم و نور رو از لا به لای انگشت‌هام‌ نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم از این صحنه فیلمی بگیرم که حالی شبیه حال اون لحظه‌ام رو بتونه ثبت کنه . همون حین خدا رو بابت خلق آدمی به نام ژوزف نیپس شکر کردم و برای آرامش روحش دعا کردم . به این فکر می‌کردم که اگر مخترع دوربین عکاسی واقعا ژوزف نباشه _ که تو تاریخ هم انگار دقیق ثبت نشده _ آیا خدا باز هم ژوزف رو مورد رحمت خودش قرار میده با دعای من ؟ یا اون کسی که واقعا دوربین رو اختراع کرده ؟ 

همین‌طور که تو ذهنم ژوزف و نیوتون باهم سر ثبت عکس با دوربین عکاسی دعوا می‌کردن ، نوت‌های پایانی ویولون نواختن آهنگ بغلم کنِ تتلو تو ماشین پخش میشد و مغزم رو واقعا تاب قشنگی میداد .

خودم رو موقع نواختن این نوت‌ها تصور می‌کردم روی یک صندلی چوبی تیره وسط یک سالن مدرن و نسبتا تاریک با پرده‌های قرمز و بوی خوش عطری سرد و تلخ با نوازش باد خنکی لا به لای موهای پریشونم . راستی من اگر می‌خواستم به صورت جدی نوازندگی رو شروع کنم بین سه‌تار ، پیانو و ویولن کدوم رو انتخاب می‌کردم وقتی هر سه رو در زمان‌‌ها و حال‌های مختلفی واقعا دوست می‌دارم ؟

کاش روزهای من طولانی و با برکت بودن .. طوری که وسط همه این رفت و آمد‌ها و شلوغی‌ها و بی‌نظمی‌ها و بی‌برنامگی‌ها برای خودم ۴ ساعت وقت مفید داشتم . حقیقتا گذر عمر واقعا داره ناراحتم می‌کنه دیگه .. 

به این فکر می‌کنم اگر ۴ ساعت وقت آزاد برای خود خودم داشتم ، بازم اون رو تلف می‌کردم ؟؟ یا واقعا ازش استفاده می‌کردم ؟ 

این روزا یه پام تو زندگیه و یه پام لای کتاب فلسفه گیر کرده . دوسش دارم .. نمی‌خونمش .. جلو نمیره .. بس که من بی انضباط و شیطونم !

یه عاملا خرده نوشته‌های ریز ریز تو مخم دارما ولی فعلا خوابم میاد

دفعه بعدی که بنویسم کی خواهد بود ؟ نمیدانم .. 

1

غم دارم و گریه

1 ماه،1 هفته پیش

روزی که داشتم این دو بیت رو می‌خوندم ، هرگز فکر نمی‌کردم که باهاش گریه کنم : 

آن یکی خر داشت و پالانش نبود

یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست

آب را چون یافت خود کوزه شکست

یعنی من خوندم و بعد چند باری بهش فکر کردم ، جان توضیحاتی داد و من هم فهمیدم و هم نفهمیدم . 

امشب کامل فهمیدم که اون موقع نفهمیده بودم .. 

امشب فهمیدم و می‌ترسم از شب‌هایی که بگم " امشب کامل فهمیدم که اون شب تفهمیده بودم " . 

خدا می‌دونه _ یعنی فقط خدا می‌دونه و انسان عاشق _ که چقدر سخته تحمل فقدان در همون زمان دارایی !

ترسم بیشتر میشه وقتی به این سوال میرسم که نکنه هرچه عمیق‌تر فرو بری در عشق ، به همون میزان این رنج بیشتر بشه ؟ 

و در عجبم از آدمیزاد !

یک لحظه چنان عمییییق در دل اقیانوس غم غرق میشی و دقایقی بعد متوجه تلاش‌های زیبای مغزت برای رد شدن از آسیب هستی .. مغزت تو رو به خوبی آروم‌ می‌کنه با حرف‌هاش و فقط کافیه که گوش بدی !

مغز من امشب تلاش کرد بهم بگه که باید کنار اومد با این غم چون دنیا محدوده و دنیا زود تموم میشه و دنیا همینه که هست و نمی‌تونم تغییرش بدم .. مغز من امشب تلاش کرد از اهمیت موضوعی که توش آسیب دیدم کم کنه ..

این هم عجیبه که از غم به تنت میپیچی شبیه علف هرزی به دور ساقه و صبح روز بعد طوری می‌خندی که پسته به دندونات حسودی کنه . 

 

 

 

0

.

2 ماه،2 هفته پیش در مَع‌جان

« پس از سختی بسیار به آسانی رسید و از دل تاریکی ، روشنی را طوری یافت که گویی هرگز تاریک نبوده است . »

 

 

در پاسخ به این سوال که اگر قرار باشد فقط یک‌ جمله روی سنگ قبر تو نوشته شود ، کدام جمله است ؟

3

خانم قاضی | رنج هویتی یا هویت رنجی

2 ماه،2 هفته پیش در دفترخاطرات

 

از ۱۷ سالگی که گوشی هوشمند اومد دستم ، یعنی تقریبا سال ۹۱ اینطورا ؛ می‌تونستم خیلی کارا با اون گوشی بکنم اما خیلی جالبه برای خودم الان که فکر می‌کنم بهش . اغلب فعالیت من با گوشی چی بود ؟

 

سرچ کردن‌های دائمی از بیگ کوئسشن‌های عجیب و غریب برای یافتن جواب‌های عجیب و غریب ! 

چرا عجیب و غریب ؟ چون تو اون کلاس ۳۰ نفره دوم دبیرستان ، یک‌نفر به زور پیدا می‌شد که حوصله داشته باشه گوش بده به این‌که به نظر من ممکنه خدا وجود نداشته باشه ، انسان‌ها از روی جهل دین‌سازی کرده باشن ، زمین گرده و مسطح نیست و شروع حیات با بیگ‌بنگ بوده و انسان از تک سلولی‌ بوجود اومده ، هممون میمون‌های پیشرفته هستیم و اگر نوح واقعی بود چرا تو تاریخ اطلاعات دقیقی ازش نیست ؟ چرا از وقتی دوربین اومده معجزه‌ای رخ نداده و آیا زلزله و بیماری نشانه‌ی بی‌نظمی در جهان‌ نیست ؟!

 

عجیب و غریب میشه اوضاع اگر کمی هم در مورد زن‌ستیز بودن جامعه حرف بزنی و قوانین رو هم به چالش بکشی ..

 

وقتی همون موقع‌ها لا به لای مقاله‌ها و نظریه‌ها دنبال خدا می‌گشتم ، هرشبِ اون تابستونِ بی‌نظیرِ بعد از دوم دبیرستان به این فکر می‌کردم که : اگر ثابت شد خدا نیست ، امام زمان یه شوخی تاریخیه ، انسان حیوان سطحی‌ای هست که برای بقا فلسفه‌چینی کرده و قدرتمندترها برای حفظ قدرت _ مثل یک حیوان درنده _ یک سری قوانین مسخره رو ایجاد کردن تا چند روز زندگی دنیا روی ضعیف‌تر‌ها تسلط داشته باشن و .. اگر این‌ها ثابت شد بعدش چطور زندگی خواهم کرد ؟ و آیا مرگ دل‌پذیرتر از زندگی نیست ؟

 

همه این‌هارو نوشتم که بگم چرا خوب نفهمیدن مسائل فلسفی یا علمی اور سامپتینگ الث .. برای من مساوی با معمولی بودنه ؟ و چرا معمولی بودن مساوی با مرگه ؟ چون حقیقتا من این‌ها هستم ! من این سوالات و جواب این سوالاتم . یعنی هویت من گره خورده به این فهمیدن .

پس وقتی میگم یه چیز رو نفهمیدم و بهم فشار اومد ، ابدا به این‌ معنی نیست که یه درسی رو خوب نخوندم و یه مطلب رو ۱۰۰ درصدی تموم نکردم یا من خنگم و باهوش نیستم .. بلکه به این معنی هست که من یک مرحله از هویت خودم رو از دست دادم اگر‌ نفهمم این مطلب رو ..

و بله ؛

این طرز نگاه کردن من چه درست و چه غلط بار روانی زیادی رو برای من ایجاد می‌کنه .

خصوصا

وقتی که این تمایل شدید 

همراه میشه با بی‌برنامگی‌های من ، ناتوانی‌های جسمی من ، تنبلی‌های من و .. 

حالا مقصر اصلی هم میشم خودم . 

یعنی یه دادگاه تاریکی تو مغز من هست که منِ غیرمعمولی در اون قاضیه و یک من معمولیِ بدنی متهم . تو خود بخوان حدیث مفصل ..

 

 

 

 

فعلا دارم از انواع دردهای بدنی :) زمین رو گاز می‌زنم و نمی‌تونم بیشتر از این بنویسم

پایان .

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده