گفتم ذوقم رو با شما به اشتراک بذارم
دارم میرم دیدار با رهبری 😍
اولین باره... ❤️
ذوقزدگانییییم ✨️
گفتم ذوقم رو با شما به اشتراک بذارم
دارم میرم دیدار با رهبری 😍
اولین باره... ❤️
ذوقزدگانییییم ✨️
● توسلی به شیخ الائمه علیه السلام
حضرت صادق علیه السلام در کلام نورانی خود می فرمایند:
«إن هذا العلمِ علیه قفلٌ و مفتاحه المسألة»
«بر این علم قفلی قرار دارد و کلید آن مسألت(سؤال) است»
طبق این روایت شریفه :
• علم اهل بیت علیهم السلام در دسترس است اما وصول به آن مشروط به مسألت است.
• علم به خودی خود قفل ندارد ، قفل از ناحیه غفلت و توجه به دنیا ساخته می شود.
• مراد از مسألت در روایت، اولاً توسل و طلب قلبی از اهل بیت ، و ثانیاً سؤال پرسیدن از علما است.
• نکته قابل توجه این که: اصل توجه و مسألت و طلب کردن که کلید علم است، امری نیست که از انسان به تنهایی بر بیاید ، بلکه باید به عنایت آل الله روزی انسان شود...
سلام
حالم بهتره
با یار این مدت خیلی صحبت کردیم. حس میکنم داره سعی میکنه بیشتر هوای من رو داشته باشه ، البته اینکه واقعا چقدر موفقه رو نمیدونم.. گاهی دلم بهش خوش میشه و گاهی حس میکنم تنهاترینم و با همه غریبهام .
ولی.. اوضاع فعلا داره خوب پیش میره . حرف میزنیم ، تعاملمیکنیم ، گذشت میکنیم ، کنار میایم ، محبت میکنیم و عشق میورزیم ...
تا خدا چه خواهد ..
گفته بودم داریم با پاندا یه کاری راه میندازیم ؟
داریم یه مزون کوچیکمیزنیم . میخوایم تو رونق تولید یه سهم کوچولویی داشته باشیم . البته فعلا سرمایه کمی داریم و خودمون تولید نمیکنیم .
اما مستقیم از تولیدی خرید میکنیم و تو اینستاگرام میفروشیم
هنوز شروع نکردیم
عباها و روسریهارو خریدیم ، هفته آینده میریم برای عکاسی و فیلمبرداری ...
چادر نخریدیم هنوز و تقریبا پول زیادی هم برامون نمونده .
خوبیش اینه که به بازاریابی دیجیتال مسلطیم ، ادیتوریم ، عکاسی و فیلمبرداری بلدیم. الگوریتم اینستا رو میشناسیم و ایدههای نو و جاذاب داریم
با این حساب
سرمایه غیر نقدی زیادی برای پیشرفت داریم
سو..
بسیار امیدوارم ..
از قبل با پاندا قرار گذاشتیم ، چند درصد از سود برای مقاومت ، چند درصد از سود برای نیازمندای کشور خودمون و درصد کوچیکی هم برای کمک به حیوانات آسیبدیده کنار بذاریم .
یه تصمیم جدید و عجیبی با یار گرفتیم
نمیدونم یادتونه یا نه ، یار یه استادی دارن که باهاشون فلسفه میخونن
این استاد که خیییلی به ما نزدیک هستن الحمدلله
یه برنامه جدید و عجیبی به ما دادن که کل زندگی ما رو دگرگون میکنه !
اینکه چیه و اینا ، بعدا میام میگم .
فعلا در همین حد بگم که احتمالا تا آخر امسال ما اسبابکشی داشته باشیم !!..
فضای خونه خوبه
خونه تمیزه ، من سر حالم ، پادکست گوش میدم ، آهنگ گوش میدم ، بیکلام میذارم ..
شبها سوره واقعه رو پخش میکنم و..
اوضاع خوبه .
تو اینستا فعالتر شدم از قبل
عذاب وجدان دارم ، ولی خب فرار نمیکنم ازش..
اگر کسی تو اینستا هست آیدی بگه فالوش کنم .
همین
فعلا همین...
.
.
.
+ رو به رواله زندگی اون کسی که لحظههاش با قالالصادق میگذره ...
نمیدونم حکمتش چیه
یهو.. همه چی بد میشه ..
از هر طرف غم جدیدی میاد
هوای زندگی سرد میشه و بعدش .. غم و داستان پشت سر هم رو سرت خراب میشه !
اون جایی که باهاشون برای کار صحبت کرده بودیم و به شدت مشتاق همکاری بودن و میگفتن ما شما رو به هیچ عنوان از دست نمیدیم ،
و من روی درآمد ۱۵ تومنیش حساب کرده بودم
یهو در قالب یه ویس کار رو تموم کرد ... و خداحافظی !
چند بار با یار بحث کردیم ، جدی نبود.. کوتاه کوتاه و سطحی . دیشب یهو قلبش تیر میکشید. نشست رو پلهها و گریه کرد و گفت : خرابه.. زندگیمون خرابه.. :)
و یه پرده خاکستری نشست رو قلبم ..
رو یه وام ۱۰۰ تومنی حساب کرده بودم برای شروع کار خودم ، گفتن ۱۰۰ نمیشه فقط ۵۰ تومن وام میدن .. اینم از این ..
۱۰ روزه اومدیم مشهد (امروز روز هشتم هست) ، از روز چهارم به بعد چون یار شرایطش رو نداشت هتل نگرفتیم ، میدونید من با اون همه حساسیتهام پاشدم اومدم تو یه زیرزمین ۳ شبه میخوابم که فقط نزدیک امام رضا علیهالسلام باشم .. اما هر زن دیگهای بود قبول نمیکرد این شرایط رو.. و یا برمیگشت یا میگفت باید هتل بگیری نه ؟ اما من با همه سختیهاش نخواستم غر بزنم نخواستم فشار بیارم و قبول کردم .
حالا.. یار چی بگه خوبه ؟ میگه یکی دو ماه دیگه با مامان اینا (مامان خودش) بریم شهرستانمون ، میگم من نمیتونم بیام چون اون جایی که مامانت اینا اجاره کردن یه زیرزمین بدون اتاق خوابه و من نمیتونم همونجایی که بابات و داداشت دارن میخوابن با یه پارچه پرده کردن بینمون بخوابم !!
میگه چطور این چند شب رو تونستیم بخوابیم ؟ :)
یعنی تخصص دارن آقایون ، تو اینکه پشیمونت کنن از هرررجایی که باهاشون راه میای و به خاطرشون کوتاه میای...
آخرشم که این حرفارو بهش زدم ، بهش برخورده و میگه تو داری سر من منت میذاری ://
آخه این سمی بازیها چیه ؟! ..
هوف...
خیر سرم مشهدم :)
السلام علیک یا حبیبی یا اباالغوث یا امیرالمومنین یا علی...
سلامی از طرف دخترک دلمردهای که این روزها اصلا معلوم نیست چیکار میکنه و کجاست و دل در گروه کدوم بُعد روحی خودش داره ..
مولا جان
من اساس زندگی خودم رو روی محبت شما نچیدم مگه؟ نمیفهمم این روزا دارم چوب چه چیزی رو میخورم ؟ ...
اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم
هزاربار بمیرم نبینم آن دم را...
چیزی که از شما میخوام اینه که نجات بدید این دل من رو از این ظلمت و حیرانی
من مگه کم از شما خواستم لحظه به لحظه زندگیم احساس حضور کنم ؟
بله گناه کارم .. بابتشون شرمگینم.. ولی بازم امید به لطف و رحمت شما دارم ! به رحمت وسیع شما امید داشتن عجیبه ؟؟
من که نمیفهمم دارم با زندگیم چیکار میکنم
کاش شما بسازید برای من
همه چیز رو دقیق و رو برنامه ، هر روز پر از رشد و ارتقا
امسالم رو شما بسازید
قشنگ بسازید
پر از رشدهای همراه با شادی و رضایت بسازید
دور از غم و فشار بسازی
مگه دارم چیز محالی رو از کسی قادر نیست میخوام ؟!!
نه والا ..
من دونستم کجا بیام و از کی بخوام خب !
من از شما خواستم
از شما جنابِ واجبالوجود..
از شما حضرت نور الانوار..
از شما قادر مطلق ، عالی اعلی...
من جای درستی اومدم .
مگر اینکه شما من رو نخواهی..
که خب
اگرم ، توام نخواهی ؟ سر بیکسی ؟! نه.. من بدون شما که نمیتونم . کاش من رو بخواهی شما.. عزیزدلم .
من روزگارم خوش خودم رو علی رو پدر و مادر و زهرا رو از خود خود خودتون میخواما ، فقط !
من روزگار خوشمون رو دیگه امسال میخوام..
من روزگار خوشم رو از شما میخوام .
بیادبی این حقیر رو ببخشید
تکهای وجود شما _ زینب _ .
میخواید بچههاتون رو سالم بزرگ کنید ؟ سالمِ روحی ..
جلوشون با همسرتون دعوا نکنید
به همدیگه بی احترامی نکنید
به هم ظلم نکنید
پشت همسرتون پیش بچه ها بدگویی و غیبت نکنید
بچههای شما مسئول به دوش کشیدن مشکلات بین شماها نیستن
اونا بچهان
حتی اگر ۱۷ ، ۱۸ سالشونه !
خیلی بحث و دعوا دارید ؟ پاشید برید بیرون دعوا کنید
تو ماشین بحثتون شده ؟ بزنید بغل ، برید بیرون از ماشین بحث کنید و برگردید
قول میدم نازک نارنجی نشن
قول میدم سرد و گرم روزگار نچشیده نشن
تجازه بدید جاهای دیگه به چالش بخورن ، برایشون چالشهای علمی ، ورزشی و.. بوجود بیارید تا خودشون با چالش ها رو به رو بشن کم کم و به اندازه سن و سالشون
همین
در مورد خودم حس میکنم بسیار انسانِ " بیا در مورد چیزی که تو رابطه بینمون اذیتمون میکنه صحبت کنیم حتی اگه چند ساعت هم طول میکشه " ای هستم . اما آدمای اطرافم اینطور نیستن
مثلا یار اینطوریه که یه مدت طولانی در مورد چیزهایی که ناراحتش میکنه یا هیچ حرفی نمیزد و یا حرص میخورد تو خودش ، یا نهایتا بعد از حرص خوردن درون خودش میگذشت و تموم میشد .
من بهش گفتم چرا حرف نمیزنی ؟
گفت چون حل نمیشه ، بدتر میشه . گفتم دقیقتر بگو یعنی چی ؟ گفت یعنی تو میخوای توجیه کنی دیگه ، و این من رو بیشتر حرص میده پس اساسا چیزی نگیم بهتره
گفتم خب اگه نگی بهم ، اولا من نمیفهمم چه چیزایی باعث رنجیدن تو میشه ، دوما اگر جایی تو اشتباه کنی و من رو تو ذهنت قضاوت کنی چی ؟ یه دادگاه یه طرفه تو ذهنت داری که من حتی توش نمیتونم از خودم دفاع کنم .
حالا قرار شده بگه و تقریبا هفتهای یه بار میاد از ناراحتیش در مورد فلان موضوع با لحن کاملا پرخاشگرانه صحبت میکنه
خب من میفهمم یه مدت طولانی درونریزی داشته و هی تلنبار شده تو دلش و وقتی میخواد بیان کنه ممکنه خیلی نتونه کنترل کنه
اوکی
موضوعم الان اینه که اساسا خیلی از این ناراحتیهاش بیجاست..
حالا دو تا راه دارم ، یا بشینم باهاش در مورد اون ناراحتیها صحبت کنم ، که خب هممون میدونیم همونطور که خودش گفته اسم اینا تو ذهنش توجیه هست و بحث الکیای که همه چیز رو بدتر میکنه و چیزی رو حل نمیکنه
یا اینکه سکوت کنم
خب من بعضی جا تو این چند هفته سکوت کردم ..
مثل همین امروز و داستانی که بین ما پیش اومد .
ولی خب واقعا گاهی از ادامه زندگیم به کل نا امید میشم
وقتی نتونیم حرف بزنیم و مشکلات رو حل کنیم ؟ میدونی ؟
اصلا حل نکنیم .. فقط دو طرف دلایل همدیگه رو شنیده باشن خب
تو چت وقتی با هم بحثمون میشه ، کاملا بعد از ۲ تا پیام همیشه حرفش اینه : بیخیال زینب اصلا من اشتباه کردم .
نه اینکه فکر کنید ما تو زندگیم خیلی بحث کردیما
اصلااا
ما تو این ۷ ، ۸ سال زندگی فقط یه بار بحث بزرگی داشتیم .
هیچوقت دیالوگ بحثهای ما بیشتر از مثلا ۷ ، ۸ تا جمله نشده ! چون همیشه همینه ماجرا ..