You need to enable JavaScript to use this application.

مانده ام معطل! :/

1 سال،4 ماه پیش

در مورد خودم حس می‌کنم بسیار انسانِ " بیا در مورد چیزی که تو رابطه بینمون اذیتمون می‌کنه صحبت کنیم حتی اگه چند ساعت هم طول می‌کشه " ای هستم . اما آدمای اطرافم این‌طور نیستن 

مثلا یار این‌طوریه که یه مدت طولانی در مورد چیزهایی که ناراحتش می‌کنه یا هیچ حرفی نمی‌زد و یا حرص می‌خورد تو خودش ، یا نهایتا بعد از حرص خوردن درون خودش می‌گذشت و تموم میشد . 

من بهش گفتم چرا حرف نمی‌زنی ؟ 

گفت چون حل نمیشه ، بدتر میشه . گفتم دقیق‌تر بگو یعنی چی ؟ گفت یعنی تو میخوای توجیه کنی دیگه ، و این من رو بیشتر حرص میده پس اساسا چیزی نگیم بهتره 

 

گفتم خب اگه نگی بهم ، اولا من‌ نمی‌فهمم چه چیزایی باعث رنجیدن تو میشه ، دوما اگر جایی تو اشتباه کنی و من رو تو ذهنت قضاوت کنی چی ؟ یه دادگاه یه طرفه تو ذهنت داری که من حتی توش نمی‌تونم از خودم دفاع کنم . 

 

حالا قرار شده بگه و تقریبا هفته‌ای یه بار میاد از ناراحتیش در مورد فلان موضوع با لحن کاملا پرخاشگرانه صحبت می‌کنه 

خب من‌ می‌فهمم یه مدت طولانی درون‌ریزی داشته و هی تلنبار شده تو دلش و وقتی میخواد بیان کنه ممکنه خیلی نتونه کنترل کنه

اوکی 

 

موضوعم الان اینه که اساسا خیلی از این ناراحتی‌هاش بی‌جاست..

حالا دو تا راه دارم ، یا بشینم باهاش در مورد اون ناراحتی‌ها صحبت کنم ، که خب هممون می‌دونیم همون‌طور که خودش گفته اسم اینا تو ذهنش توجیه هست و بحث الکی‌ای که همه چیز رو بدتر می‌کنه و چیزی رو حل نمی‌کنه 

 

یا این‌که سکوت کنم 

 

خب من بعضی جا تو این چند هفته سکوت کردم .. 

مثل همین امروز و داستانی که بین ما پیش اومد . 

 

ولی خب واقعا گاهی از ادامه زندگیم به کل نا امید میشم 

وقتی نتونیم حرف بزنیم و مشکلات رو حل کنیم ؟ می‌دونی ؟ 

اصلا حل نکنیم .. فقط دو طرف دلایل همدیگه رو شنیده باشن خب

 

تو چت وقتی با هم بحثمون میشه ، کاملا بعد از ۲ تا پیام همیشه حرفش اینه : بیخیال زینب اصلا من اشتباه کردم . 

 

نه این‌که فکر کنید ما تو زندگیم خیلی بحث کردیما 

اصلااا 

ما تو این ۷ ، ۸ سال زندگی فقط یه بار بحث بزرگی داشتیم . 

هیچ‌وقت دیالوگ بحث‌های ما بیشتر از مثلا ۷ ، ۸ تا جمله نشده ! چون همیشه همینه ماجرا .. 

0

تلاش،فحش،امید،بغض و...

1 سال،4 ماه پیش

 

تو همین روزایی که این جماعت پشت فرمون لندکروزشون دارن از دلار ۹۰ تومنی استوری میذارن

من دارم مث سگ کار می‌کنم 

تا اجازه ندم انتخاب اون احمقی که از سیاست هیچی سرش نمیشه 

زندگیم رو به فنا (یا هرچی می‌خواید جایگزین‌این کلمه بخونید..) بده ! 

.

برنامه فعلیم؟ 

۱ جا رسما کار می‌کنم 

۱ جا غیر رسمی دارم یه کمکی می‌کنم 

۱ جا برنامه طولانی مدت برای کار دارم 

 

 

آقای مسئول جمهوری اسلامی 

من طلبه این مملکت بودم 

وقت درس خوندن ندارم 

و

از امام صادق علیه‌السلام عذرخواهی می‌کنم... 

 

 

 

من البته 

بعد از یه نفس عمییییق می‌نویسم که

امید دارم 

نه به مردم دیگه ، نه اصلا

به جوونایی که دارن برای اصالت تلاش می‌کنن

برای اقتصاد 

و

علوم انسانیِ برگرفته از #عقل 

و

دعا می‌کنم 

فعلا فقط دعا 

تا بعد.. 

0

جناب بفرمایید ؟ ..............

1 سال،4 ماه پیش

حس بدِ شنیدن صدای پدر ، پشت تلفن ، وقتی دارن به مسافری که سوار کردن میگن 

جناب بفرمایید کجا راحت‌تر هستید من همون‌جا نگه‌دارم ...

 

پدر من

قشنگ من 

شما مگه باید با این سن و سال 

تو مملکتی که براش جنگیدی

باید مسافرکشی کنی آخه ؟! 

 

حالم بده.. 

دلم گرفت 

گریه کردن 

نمی‌گذرم از تک تک مسئولینی که 

وضع مملکت رو به این‌جا رسوندن ..

پیش صاحب الزمان ، شکایت تک تک شماهارو می‌کنم :)

0

ماجرای پاندا

1 سال،5 ماه پیش

فردای روزی که اینجا پست قبلی رو گذاشتم پاندا به اون خواستگار جواب منفی قطعی رو داد 

اما مگه بیخیال میشد ؟ 

با این‌که من به مادرشون گفتم شماره خواهرم دست آقا پسرتون امانت بود و حالا دیگه بهشون بفرمایید پدرم فرمودن که به هیچ عنوان زنگ نزنن و پیامی ندن ، بازم طومار طومار به پاندا پیام داد تا جایی که پاندا از هرجایی که بگی بلاکش کرد

دیگه بابا داشتن عصبانی می‌شدن که دیدن کم‌کم خبری از پسره نشد.. 

خدا رحم کرد ... 

و

پایان دوماه جنگ اعصاب برای پاندا .. 

دختر قشنگ من تا حالا با هیچ پسری تا این حد پیش نرفته بود . هیچ‌پسری قربون صدقه‌اش نرفته بود .. هیچ پسری بهش نگفته بود دوستت دارم .. و ای کاش این هم هیچ‌وقت به خودش اجازه نمیداد این حرفارو بگه به خواهر عفیف من.. 

با این‌که پاندا بارها بهش تذکر داد که نگید این حرفا رو ، ولی خودمونیم دیگه مگه میشه دختر این جمله‌هارو بشنوه و تهِ دلش خوشش نیاد؟! 

چقدر راحت آدما حق‌الناس مرتکب میشن ، نه؟! 

....

از شدت حالت بد ، همش حالت تهوع بهم دست میده 

....

 

 

 

 

 

___________

 

ما با پاندا یه کار جدید تو اینستاگرام شروع کردیم . سعی می‌کنیم شرعی جلو بریم .. خدا کمک کنه بهمون 

شاید اگه حسش بود بعدا بیشتر نوشتم ازش... 

0

پاندا

1 سال،5 ماه پیش

حال من خوبه 

نفس می‌کشم 

کارای روزمره‌ام رو انجام میدم به بهترین شکل ممکن ! 

درس نمی‌خونم.. هیچی ! نه این‌که عمدا نخونم ، وقت نمی‌کنم یا اهمال‌کاری می‌کنم .. 

چرا برف نمیاد ؟ 

..

برای پاندا یه خواستگار اومده ، پسره خلبانی خونده و تکنسین هواپیماس . البته با این‌که ۲۸ سالشه اما هیچ پس‌اندازی نداره و کلا خرج به قول خودش ماشین‌بازی و لباس خریدن و خوش‌گذرونی کرده .. درآمد فعلیش هم خیلی پایینه . ماهی ۱۳ تومن که قراره چندتا وام بگیره هم خونه رهن کنه هم عروسی بگیره . من نمی‌دونم از این پول چقدر میمونه واسه زندگی ؟! 

حالا اینا هیچی ، خدا می‌رسونه ... 

شیفته پاندا شده (باید هم بشه ، چون پاندا هیچی کم نداره واقعا) ، اما این پسره یه چیزیش هست... فرض کن همون هفته اول به صورت افراطی طور شروع کرد بهش ابراز احساسات کردن . و از همون هفته اول (!) به شدت طلبکار بود که چرا تو بهم ابراز احساسات نمی‌کنی ؟! و پاندا هزار بار براش توضیح میداد که باباجان‌ ما تازه میخوایم آشنا بشیم ، ابراز چه احساساتی آخه؟! 

بعد خیلی زیاد رفتار جنتلمنانه از خودش نشون میده .. مثلا در رو برای پاندا باز می‌کنه هر بار ، تا پاندا نَشسته اینم‌ نمیشینه .. تا پاندا یکم آستیناشو می‌کشه جلو بخاری ماشینو روشن می‌کنه . بی نهایت رفتارای پاندارو حفظ می‌کنه و جلو جلو می‌دونه پاندا قراره چطوری بخنده یا چطوری اخم کنه یا.. و اینارو جلوتر از خودش اجرا می‌کنه و پاندا به شدت کیف می‌کنه و تحت تاثیر این رفتاراس . 

خب اینا خوبه .. واقعا قشنگه . اما چیزی که ترسناکه اینه که من حس می‌کنم همه این کارا برای زدن مخ این دختره .. می‌دونی ؟! نمیذاره پاندا واقعا بشناستش ، انگار می‌خواد تو آمپاس احساسی قرارش بده و داده .. 

یه چیز عجیب‌تر ! 

نزدیک دو ماه هست که با اجازه خانواده‌ها شماره‌ها رد و بدل شده . تو این دو ماه اگر بگم این دوتا هرشب اگر نباشه ، یک شب در میون با هم بحث و جدل دارن باورتون میشه ؟! 

فقط برای من عجیبه ؟؟ 

آخه هنوز نه خانی اومده نه خانی رفته ، چه بحثی ؟ چه دعوایی ؟؟ 

مثلا سر چی ؟ سر این‌که پسره یهو میگه الان بهت میگم دوستت دارم قدر من رو نمی‌دونی ، یه روزی که می‌خوای اینارو بشنوی ازم من دیگه ذوقم کور شده .. بعد پاندا میگه داداش چی‌ میگی ؟ تو چه جایگاهی داری من رو تهدید می‌کنی بعد از دو هفته صحبت کردن؟! اگه قراره یه روز محبت نکنی ، همین الانم نکن خدافظ! و هی اون میگه این میگه . تهشم پسره گریه و زاری می‌کنه و میگه بابا من‌فقط می‌خواستم جلب توجه کنم و اینا . بعد وات ؟ دو روز بعد دقیقا همین جملات رو با سبک دیگه‌ای باز میگه .. :/ دوباره روز از نو روزی از نو ... روانی کرده پاندا رو . دختر امروز کلی تو خونه من گریه کرد... 

با یه مشاور صحبت کرد 

داشت صحبت می‌کرد تلفنی ، بهش گفت امروز تو ماشین خودزنی کرده پسره و پاندا کلی ترسیده ! و پسره در های ماشین رو قفل کرده بود که پاندا نره خونه و کنارش بمونه (شوخی-جدی طور ، مثلا محبتانه ، نه این‌که از روی آسیب زدن) . در نهایت ، مشاور گفت دو تا پا داری ؟ دو تا هم قرض کن و فرار کن دختر .. :/ 

و حدس می‌زنید پاندا چیکار کرد ؟ 

چند ساعت بعد از صحبت با مشاور ، استخاره گرفت :) که آیا ادامه بدم رابطه آشنایی با ایشون رو ، و استخاره خوب اومد . 

آخه دختر خوب چه استخاره‌ای ؟! واضحه دیگه ... 

 

همه حرفش اینه که می‌ترسم دیگه کسی پیدا نشه که این‌قدررر دوستم داشته باشه و جنتلمنانه باهام رفتار کنه و قد و بالا و شغل خوبی داشته باشه و در عین حال ولایی و مذهبی باشه . 

 

ضمن این‌که ، هم خودش یه بار تلویحا با پدرم بد رفتار کرده و هم پدرش . روز خواستگاری هم عملا به کل خانواده ما خیلی زیر پوستی توهین می‌کردن چندبار ... 

حداقل می‌تونم بگم از نظر فرهنگی دو سه لول از ما پایین‌تر .. 

 

هوف 

 

مخم دیگه رد داده و نمی‌دونم چی خوبه چی بد ؟! 

0

چمیدونم هرچی..

1 سال،5 ماه پیش

واقعا این یکی از باگ‌های زندگی تو اینجاست 

که 

به عنوان یک انسان بالغ 

نمی‌تونی ول کنی یه هفته بری یه جایی که نه کسی باهات حرف بزنه ، نه کسی قضاوتت کنه ، نه بخوای با کسی حرف بزنی ... 

نه مسئولیتی اصلا نسبت به کسی یا چیزی داشته باشی.. 

 

من نمی‌تونم لفت بدم از زندگی ؟! 

بابا بسه دیگه اه..

0

غم ، دست برنمی‌دارد..

1 سال،5 ماه پیش

اما من -به عنوان یک انسان به شدت گرمایی- یادم نمیره لحظه‌هایی رو که از شدت یخ‌زدگی و لرزش ناشی از اضطراب و دلشکستگی ، نه پتویی که دورمه گرمم می‌کنه و نه بخاری‌ای که بهش چسبیدم ... :) 

0

حرفم رو _محترمانه_ به مادرم زدم ...

1 سال،7 ماه پیش

امروز کاملا با لحن لوسِ دخترونه‌ای به پدر گفتم : حدس بزنید مادر دیروز به من چی گفتن ؟! 

پدر : ؟ 

و حرفای دیروز مادر رو که تو پست قبلی نوشتم رو گفتم بهشون 

و پدر با دهن باز به مادر خیره شدن و گفتن واقعا اینارو به زینب گفتی ؟ چرااا؟ 

و رو به من گفتن مادرت بعضی وقتا یهویی از رادار خارج میشه و یه حرفایی میزنه که آدم یه هفته جیلیز ویلیز می‌کنه ، فکر نکن به این حرفا اصلا . 

من گفتم : 

می‌دونید جالبیش چیه ؟ من چه کلاسایی رو ول کردم ؟ معلم خصوصی ریاضی آوردید برای منِ کلاس دومی که مثلا تیزهوشان بخونم و اینا ؟ خب من اصلا ریاضی دوست نداشتم ، مادر ریاضی دوست داشت و فکر می‌کرد هرکس بره رشته ریاضی قطعا کنکور خوب میده و قطعا " موفق " میشه . مادر ریاضی دوست داشت ، من دوست نداشتم ! برام معلم خصوصی آوردید ، بله ادامه ندادمش... 

 

من رو بردید کلاس ژیمناستیک ، خب مُد بود.. منِ نوجوون می‌خواستم جوونی کنم ، برم بگردم بچرخم.. نرفتم . به جاش ۸ سال حرفه‌ای والیبال بازی کردم ! 

 

رفتم رشته معماری ، دقیقا تو تب و تاب کنکور بودم کلاس کنکور اسمم رو نوشتید ، مذهبی شدم ، فاز حوزه گرفت من رو.. داغِ داغ ! نذاشتید برم حوزه ، منم کلاس کنکورم رو نرفتم ... جهان‌بینی من تغییر کرده بود .. به خاطر شما کنکور دادم، به خاطر شما دانشگاه رفتم فوق دیپلم گرفتم .

به خودم که رسید ، ازدواج کردم رفتم حوزه .. دارم درسم و می‌خونم . 

 

واقعا نمی‌دونم.. این‌که من تو ۲۵ سالگی تاااازه فهمیدم به فلسفه علاقه دارم ، از کم کاری خودم بوده یا خانواده یا جامعه .. اما خوش به حال اونایی که بخت باهاشون یاره و هدف زندگی خودشون رو تو همون ۱۷ ، ۱۸ سالگی پیدا می‌کنن ! 

 

پدر با دقت گوش می‌کردن و مادر تایید می‌کردن . 

در نهایت مادر گفتن حالا تو ازدواج کردی رفتی.. گاهی پرم به پرت گیر می‌کنه ، زهرای بدبختُ بگو که همش خونه‌اس و این‌طوری بهش ضدحال می‌زنم . 

بنده خدا خودشم پشیمون بود . می‌گفت اصلا یادم نیست اینارو بهت گفته باشم .. 

 

وقتی این جمله آخر رو گفت ، به بغض چهل دقیقه‌ای دیروزم فکر کردم . واقعا چرا خودم رو اذیت کردم به خاطر جملاتی که طرف حتی یادش هم نمی‌مونه زده ؟! 

 

 

....

 

 

حداقل حرفامو زدم ... 

 

دلم می‌خواست اینارم بگم 

بگم هر وقت خونه دوستاش روضه می‌گیرن و من مداحی میخونم یا سخنرانی می‌کنم ، چقدر بعدش میان به مادر میگن خوش به حالت چه دختری داری.. آره خب من هیچ‌وقت اینارو جدی نمیگیرم چون بلاخره فقط یه ظاهری از من رو می‌بینن . ولی واقعا چرا مادرم همین ظاهری‌ترین‌هارو هم نمی‌بینن ؟؟ 

واقعا لازمه یادآوری کنم به مادرم اینارو ؟ 

 

 

 

واقعا در جایگاه پدر و مادر ، عزیزانی که می‌خونید من رو ، در جایگاه پدر و مادر بچه خودتون رو با مدرک دانشگاهیش یا سمت شغلیش نسنجید .. 

یکم عمیق‌تر نگاه کنید بابا ! 

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده