جالبه که بگم
با شو کردن ۱ دارک ساید خییییلی سطحی از خودم ،
الان کاملا پنیکم.. یخ و لرزان
چرا ؟!
خیلی برام عجیبه حالم
خیلی عجیبه حجوم این
جالبه که بگم
با شو کردن ۱ دارک ساید خییییلی سطحی از خودم ،
الان کاملا پنیکم.. یخ و لرزان
چرا ؟!
خیلی برام عجیبه حالم
خیلی عجیبه حجوم این
اگه روح پاکی دارید و موسیقی سطح پایین گوش نمیدید و به سلامت گوشِ روح خودتون اهمیت میدید و در کل آهنگهایی که فاز رپ یا الفاظ رکیک دارن رو گوش نمیدید ، اصلا ادامه مطلب رو نخونید]
از اونجایی که مخاطبهای من انسانهای بالغی هستن و مطالب لو لول من تاثیری روشون نداره
سو..
مثلا یکی از سطحیترین دارکسایدهای من ؟
انتخاب این آهنگ به عنوان بهترین آهنگِ برفِ امسال :
و
گوش دادنش با این 👇🏻 شرایط تو ۲ شبِ گذشت :
(ساعت ۱ شب+ برف+با سرعت ۲۰ تا با ماشین پایین اومدن از خیابون بام+بخاری ماشین تا آخر زیاد+شیشه ماشین تا تصفه پایین +دونههای برف رو مژه..)
حس میکنم تو هم عقیدههای خودم
دارک ساید من ، دارکتر از بقیه آدماست ...
و به خاطر همین تفکر هم غمگینم هم خودم رو سانسور میکنم (که احتمالا کارم غلط هم نیست _ بحثم سر این نیست)
اومدم بپرسم شماها این حس رو ندارید درون خودتون؟
اصلا دارک ساید دارید؟؟
اگرم نخواستید بقیه بدونن خصوصی بگید.
____________
حالم ؟ بد..
شاید دارم دچار بحران ۳۰ سالگیای میشم که هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم باعث نگرانی یا ناراحتی من بشه ؟
مثل پارسال که حالی شبیه این حالم داشتم ، امسال هم یهو نطقم باز شد و کلی پیش یار گریه کردم و حالش رو بهم ریختم
و الان عذابوجدان دارم که چرا این مرد رو انقدر با غم و غصههای بی دلیل خودم اذیت میکنم ؟
آخر شب بهش گفتم تو به اینکه من حالم بده فکر نکن و کلا چند روز من و ایگنور کن . گفت پس برای چی زن و شوهریم ؟ گفتم ولش کن بیا چند روز زن و شوهر نباشیم ( با بغض ) که یار گفت انقدر راحت این حرف و نزن ، چرت و پرت نگو . منم دیگه چرت و پرت نگفتم :)
ولی اگه یار میگفت باشه بیا چند وقت زن و شوهر نباشیم ، از شما چه پنهون خوشحال میشدم.. ماشین و بر میداشتم و میزدم به دل جاده و میرفتم اصفهان گردی تنهایی.. چقدر این تنها بودن از نظر من قشنگه ! تنها کافه رفتن ، تنها سینما رفتن ، تنها سفر رفتن ، تنها غذا سفارش دادن ...
دارید قضاوتم میکنید نه؟ :)
مغزم درد میکنه
هزارتا فکر تو سرمه ، در حدی که _واقعا_ وقتی چشمام رو میبندم دنیا دور سرم میچرخه
حالت تهوع دارم و حس میکنم به هیچ چیزی علاقه ندارم و هیچکسی برام حائز اهمیت نیست
حتی خودم! آخرین بار که انقدر حال بدی داشتم کی بود ؟ باید اینجا در موردش نوشته باشم ؟
به چی فکر میکنم:
به وضعیت مملکت
به شغل رها شدهام به خاطر اینترنت
به مهمانی شنبه که حوصلهاش رو ندارم
به خوابالودگی دائمی
به جنگ
به نوسانات احساسی و تصمیمات غیر منطقی :))
به صدای باد لای پنجرهها که دلهرهآوره..
به حرف زدنهای آدمای اطرافم که حوصلشون رو ندارم
به این که چقدرررر دلم تنهایی میخواد
تنها زندگی کردن رو واقعا دوست داشتم و دارم..
چمه؟
دارم بالا میارم..
ولی بچهها
من به شدت به هوش مصنوعیم نیاز دارم 😭
الان از کجا بفهمم رابرت جانسون چه
عزیزان از برنامه گردو دقیقا چه استفادهای میشه کرد
میگفتن مثل گوگله
امروز اسم یه کتاب رو سرچ کردم فقط نوشت نتیجه ای برای جست و جوی شما یافت نشد :/
خب اومدم
تقریبا دو ماه شد دیگه که ما از کرج اومدیم قم
اما حدودا یک ماهه که دیگه کامل وسایلمون چیده شده..
چرا ؟ چون این خونه ای که اینجا گرفتیم یه خونه ویلایی قدیمی سازه که حسابی نیاز به رسیدگی داشت
مثلا کف هنوز موزاییک بود ! به خودی خود اشکالی نداره ولی وقتی من به کلی ذوق و شوق و سلیقه به خرج دادن لوازم خونهام رو انتخاب کردم و خریدم و دائم در حال تغییر چینش و.. هستم واقعا توان روحی زندگی روی موکتی که لوازم خونه رو خفه میکنه نداشتم. حداقل برای من با شرایط هجرت از شهر خودم یه فشار روحی زیاد بود که گفتم این خونه باید حتما سرامیک بشه ..
نیاز به کاغذ دیواری ، تعویض شیرآلات و.. خیلی چیزا خلاصه . هنوز تراس بهمریختهاس تازه..
اما از شرایط خونمون بگم ؟
یه خونه ویلایی که وقتی از سمت کوچه در دو لنگه رو باز میکنیم مستقیم وارد راهرو و راه پله میشیم.
سمت چپ یه در چوبی هست که با باز کردنش پلههایی که به سمت زیر زمین میره رو میبینیم که در واقع از اون یکی لنگه در کوچه هم میشه مستقیم اومد زیر زمین ..
زیرزمین چیه ؟ زیرزمین ما شد حسینیه + کتابخونه + محل درس و بحث یار و استاد و دوستشون آقای میم .
حسینیه ما قدیمی با سقف خیلی بلند دیوارهای رنگ و رو رفته با بیش از ۳۰۰ جلد کتاب از هر دری که به نهایت درجه نورانیه و حس خوب داره برعکس قیافهی داغون و صد رنگش..
حالا عکساشو میذارم بمونه اینجا .
از در کوچه که وارد راهرو میشیم سمت چپ ورودی حسینیه و رو به رو با دو سه تا پله در خونه آقا سید (استاد) رو مشاهده میکنیم که طبقه همکف زندگی میکنن . با اختلاف تقریبا ۱۰ ، ۱۲ تا پله هم میرسیم طبقه اول که منزل ماست..
الحمدلله
و
گوش شیطون کرد ، حداقل یه نفر اینجاست که به آرزوش رسیده و اونم یار ماست :) همسایه استادش شده ، کتابخونه و حسینیه داره و هیچ کاری جز درس خوندن در مجاورت استادش نداره جز اینکه از ساعت ۱۲ تا ۴ بعدازظهر سه تایی (استاد و یار و آقای میم) میرن یه پژوهشکده و کارای پژوهشی میکنن در مقابل مبلغ کمی حقوق ماهانه ... که البته برکت داره الحمدلله .
خونه رو بگم؟ از در مستقیم وارد محیط پذیرایی ۳۰ ، ۳۵ متری میشیم ، دیوار مقابل در ورودی ، در حمام رو مشاهده مبفرمایید (یعنی قمی ها با این سبک خونه سازی یک تنه تاریخ ایران رو به باد دادن :) ، سمت چپ در ورودی در انباری و سمت راست درب اتاق خوابه . سمت راست تر دیوار به دیوار اتاق خواب هم آشپزخونه و مقابل آشپزخونه هم در بهارخواب..
از نقشه ی افتضاح خونه گذر کنیم ۲ تا چیز رو تو این خونه خیلی دوست میدارم . یکی اینکه ۲ تا پنجره و یه در کاملا نورگیر تو پذیرایی هست ، ۱ پنجره متوسط تو آشپزخونه و یه پنجره متوسط دیگه تو اتاق خواب . که کل روز روشنایی دلچسبی تو تمام خونه داریم و من عاشقشم . و بعدی هم بهارخواب بزرگی که کلی براش برنامه دارم ..
این از خونه .
اما از حرم بگم برات ؟
حدودا نیم ساعت پیاده و پنج دقیقه با ماشین فاصله داریم تا حرم و من خییییلی بی معرفتطورانه حدودا هفتهای یکبار توفیق زیارت داشتم و حتی گاهی همون هم نه .. یار تقریبا هر روز صبح خیلی زود میره و دمش گرم حقیقتا..
اینجا به جز حرم خانم که خیلی دوست داشتنیه ، چندتا جای دیگه هم هست که حال خوب کنه . یکی بیتالنوره که محل عبادات سیده معصومه سلام الله علیها بوده . یکی هم قبر آقای الهی برادر علامه طباطبایی رحمهاللهعلیه ...
مسجد جمکران رو داریم ما که من روزایی که دنبال خونه میگشتیم اونجا خیلیییی حال و هوای خوبی تجربه کردم و تو این دو ماه ولی فقط یکبار با پاندا رفتم و دیگه توفیق نشد..
.
.
.
اما..
من تااازه دو هفتهاس که خودم رو اینجا پیدا کردم
و تازه دارم میفهمم که اینجا خونمه و برنامههام چجوریه ..
حتی شاید هنوزم خیلی گیجم .
بازم بیشتر میگم بعدا
تا این پست در مورد منزل ماست
چند عکس از حال و هوای همین الان بذارم از جاهایی از خونه که دوست میدارم که بمونه برام:

چراغ مطالعهام سوخته پس فعلا از این دوست عزیز روی میزناهارخوری استفادهای نامتعارف میکنم .
اون پشت در واقع دیوار انتهایی پذیرایی هست که به تازگی تبدیلش کردیم به بکگراند عکاسی برند شخصی بنده :)
یادتونه که گفته بودم دارم یه کار کوچیک راهاندازی میکنم برای حمایت از تولید ؟؟
راهاندازی کردم دیگه ، خب ؟
اما همونطور که مستحضر هستید به شرایط فعلی جامعه
فکر کنم بیشتر حمایت از تولید من رو راهاندازی کرد :)))
به هرحال..
اون دیوار پشت شد بکگراندی که هنوز ازش یه عکس هم نرفت تو مجازی .. توکل به خدا.

کنجکی از آشپزخونه رو میبینید که هنوز براش پردهای مطابق سلیقه و بودجه پیدا نکردیم
اما اون نور زردی که روی پنجره میوفته برای یار حس خوبی داره .
یه چیز بامزه هم اینکه اون ادویههای سمت راست رو میبینید ؟ یارِ بامزه خریدتشون یکیشون ادویه آبگوشتی ، یکی پلویی ، یکی خورشتی و یکی ام ادویه ماست و دوغه :) انقدر واسه اینطور چیزا ذوق داره که منِ زنِ خونه ندارم !

دیوار " زنانه " منزلمون رو مشاهده میکنید که در سبزترین حالتِ سبزی ، خونمون رو منور فرمودن به وجودشون..
و با سبزهای دیگه خونه خیلی ترکیب جذابی دارن برام.
اون دوتا کبوتر هم کمال و جمال هستن از دوستان خوب بنده .

این ستونه هست ؟ این ستون لامصب... این ستون برای چینش مبلها تقریبا ۲۰ سال ما رو پیرتر کرد :)
دهنمون سرویس شد تا مبلا رو بتونیم بچینیم ولی خب.. بدککک نشد .
معمار ؟
مهندس ؟
بساز بفروش حتی ؟
نخیر (!) صاحبخونه قبلی تن به این ذلتها نداده قشنگ.. !!
عوضشششش
ستارهها از تو بهارخواب قشنگمون خیلی خوشگلن :

قشنگ نیستن ؟؟ زوم کنیدا

میز ناهارخوری هم علاوهبر کاربرد خودش برای شام و ناهارهامون ، شبها محل مطالعه منم هست .
یار که دیگه میره حسینیه برای مطالعه ، من میمونم بالا و کتابام ..
آهان راستی حسینی :)))

این هم از حسینیه ی زیرزمین که صبحها از ساعت ۵ تا ۸ محل درس و مباحثه یار و آقای میم هست و از ساعت ۸ تا اذان ظهر محل درسشون با استاد و دوباره ساعت حدودا ۷ غروب تا ۸ و نیم محل درس یار تنهایی..
یکشنبه هر هفته هم روضه برقراره و برای عموم آزاده اما معمولا فقط خودمونیم که استاد یار حدودا نیم ساعتی صحبت میکنن و آقای میم که ملبس هم هستن روضه میخونن و سینهزنی .
ما خانمها معمولا همون یکشنبه ها میریم حسینیه مگر گاهی که من غروبا برم یه چای پیش یار بخورم موقع درس خوندنش..
خلاصه
فعلا همین
از حرم بیشتر میگم بعدا
شب بخیرتون