باز توی مسجد طفولیتم نشستم. سن آن روزهای مادرم شده ام  و دختر برادرم سن آن روزهای من است . انگار من را برداشته اند و سی و چند سال برده اند به گذشته . حتی زنی که چندصف جلوتر ایستاده درست قامت و هیکل مادرم را دارد با همان چادر نماز همیشگی....

اما صدای آسمانی و ازلی که از پس پرده می آید و اولین الهی و ربی من لی غیرک را او به ضمیرم خواند، هنوز همان صداست.

صدایش را از همان اول، صدای امام زمان می شنیدم و  هنوز هم صدای امام زمان می شنومش.

اما نمی دانی آدم دلش چقدر می خواهد صیحه بکشد تمام این سی و اندی سال فاصله را 

دلتنگی برای الهی و ربی برای این صدای ازلی برای خود امام زمان 

دلتنگی خالی هم نیست ، عقده گشایی است می خواهی همه مصیبتهای قورت ندادنی و در گلوت گیر کرده همه این سال‌ها را یکی یکی بازگو کنی 

اما یادت می اندازند که تو هم به توهم پیشرفت هر بار یک جور از  مار فریب و غرور دنیا  نیش خورده ای و این چقدرربا خشم، غیرتت را زخم می زند.

یادت می اندازند که هنوز از تنظیمات گیجی و نادانی و جستن اندک عسل خاکآلود، بیرون نیامده ای 

یادت می اندازند که عمیقأ مقصری در مورد خودت و تمام استعداد هایت و بعله در مورد خیلی های دیگر هم 

جلوی چشمانت می اندازند هزاران راه نرفته ات را، و چشمها در برابر این همه اندوه سنگین می بارند .....

الهی و ربی اینجاست دست گشوده به سمت دلت و راه گشوده پیش پایت و تو تنها به قوت استغفار می توانی به این رابطه این نجوا این شاگردی این فرزندی این بندگی، این زندگی ادامه بدهی 

احسنت به چینش تقدیر ، احسنت به این بازگشت 

آهای بیداری؟ سحر آورده اندت تا اینجا بمیری ....و برای مردن به همه این فضا نیاز داری