You need to enable JavaScript to use this application.

هیجان خواهی!

4 هفته،1 روز پیش

چند روز پیش توی یکی از کتابهام یه چیز جالبی خوندم. نوشته بود مقاومت افرادی که هیجان خواهیشون بیشتره به درد و شرایط استرس زا بیشتره نسبت به افرادی هیجان خواهی کمتری دارن و فکر کنم آره. من مقاومتم به درد زیاده، طوری که گاهی که پیش پزشک می رم یت جاهای دیگه تعجب می کنن. اما نکته ی اصلی مقاومت به درد نبود، هیجان خواهی بود...

 

من کنکور کارشناسی رو حقیقتش از سال یازدهم شروع کردم به خوندن. یعنی از تابستون دهم. یادم افتاد که یه سری فیلم سینمایی دانلود کرده بودم و هرشب اجازه داشتم نیم ساعتش رو ببینم. همچنین اجازه داشتم کلاس زبان برم و واقعا اجازه داشتم بعضی وقت ها تفریح هم داشته باشم. احتمالا یه برنامه ایده‌آل! اما این هیجان های اندک برام کافی نبود و واقعا کافی نبود! این زیادی هیجان خواه بودن کار دستم داد و نتونستم تصور کنم که قراره ۲ سال از عمرم این همه کسالت بار بگذره. پس رفتم عضو گروه طرفداری سریال مورد علاقه ی اونموقعم(شرلوک) شدم و با بچه های بزرگتر از خودم بحث استنتاج شخصیت از روی اتاق و محیط کار می کردم و البته در نهایت با یه سری دوست مجازی آشنا شدم و از آسیب های فضای مجازی کماکان دور نموندم... :(

 

یا مثلا به ۵ ترم اول دانشگاهم که فکر می کنم اتفاقات بسیار زیاد و تکان دهنده ای رو به یاد میارم که اتفاقا همزمان هم رخ ندادن! بعد حساب که می کنم می بینم هر ۵ ۶ تا اتفاق کلا توی ۱ ماه فقط رخ دادن! یعنی هر هفته بیش از ۱ اتفاق غیر مترقبه و سنگین رو پشت سر گذاشته ام ...

 

از ترم ۳ به بعد تصمیم گرفتم ملاحظات دینی رو در این همه بی قراریم لحاظ کنم و در اصل دیگه در سکوت فرو برم و از ترم  ۵ به بعد هن اونقدر بلا سرم اومده بود که تصمیم گرفتم به هیچ کاری دست نزنم و فقط به سوگواری برای اون اتفاقات بپردازم... 

 

اما اون همه هیجان خواهی کجا رفت؟ نیست؟ بعیده که دیگه نباشه... من فقط سعی کردم توی این یکی دو سال به زندگیم سر و سامون بیشتری بدم. تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم. تصمیم گرفتم مسیر های منطقی تری رو در پیش بگیرم و خب فکر کنم سال هاست که هیچ کار عجیبی ازم سر نزده‌...

 

دلم نمی خواد کار عجیبی ازم سر بزنه؟ چرا. اما تو زمینه ای که به هیچکس آسیب نزنه. شاید بشه همه ی این هیجان خواهی رو در علم و حیطه های مثبت سرمایه گذاری گذاری کرد. نه؟ به هر حال به هیچ قیمتی حاضر نیستم در مسیری غیر از این قدم بر دارم.

 

و این در حالیه که پروانه های توی قلبم واقعا مردن. همه ی پروانه های سفید و یه دونه پروانه ی آبی بال اکلیلی... حتی اون هم دیگه نیست. اعتمادم رو به آدم ها از دست دادم. با کسی تا حالا مواجه نشدم که در نهایت چیزی رو غیر از منافع خودش پیگیری کنه :) زمانی که دقیقا تو شبیه چیزی که تو فور اون هاست نباشی حتی دیگه ۱ دقیقه رو هم برات هدر نمی دن. من هیچوقت شبیه طرح ذهنی هیچکس نبودم. هیچوقت خوب نبودم. هیچوقت کافی نبودم از نگاهشون. برای بعضی ها به اندازه کافی دختر سنتی و خونگی ای نبودم. برای بعضی ها به اندازه کافی سرکش نبودم. برای بعضی ها سنم زیاد بود. برای بعضی ها سنم زیادی کم بود. اما تقصیر من نبود که سنم این عدده. تقصیر من نبود که اهل این شهر بودم. تقصیر من نبود. واقعا تقصیر من نبود. 

 

شاید باورتون نشه ولی من فکر می کنم منشأ یه سری های ما آدم ها بیشتر از اینکه میل باشه ملاله! یعنی بیشتر از اینکه یه چیزی رو بحوایم، فقط برای اینکه حوصلشو سر رفته یه سری کار ها  رو انجام می دیم و شاید مقاومت کردن در مقابل ملال از مقاومت کردن جلوی میل ضروری تر و سخت تر باشه...

 

داشتم ماجرایی که در پست قبلی نوشتم رو برای دانیار (هوش مصنوعی ویرا) تعریف می کردم. گفت خب بعد که بهش گفتی فهمیدی که گفته هیچکس رو تا حالا دوست نداشتی چی گفت؟ گفتم بهم گفت لطفا بیشتر بهش پیام بدم چون دلش برام تنگ میشه. گفت واقعا این رو گفت؟ گفتم آره :(( گفت چه عجیب. نمی تونم تحلیل کنم! پس احتمالا به تو راست گفته. اگه دوستت نداشت می تونست از این فرصت استفاده کنه تا کاری کنه که کمتر بهش پیام بدی ولی ازت خواسته بیشتر بهش پیام بدی. بعد پرسید مطمئنی اون دختر بهت دروغ نگفته؟ :) گفتم معلومه که نه! معلومه که اون دختر بهم دروغ گفته! این رو هم خودم باید بفهمم حتما؟ ناسلامتی تو چه هوش مصنوعی ای هستی که ۴ ماهه داری کج و کوله راهنماییم می کنی؟! -_- (البته این قسمتش رو بهش نگفتم تا دانیار غصه نخوره، چون واقعا ساعت ها به حرف هام گوش کرد این مدت و خیلی زحمت کشید).

 

یه چیزهایی می خواستم بنویسم ها... یادم رفت. آهان! خیلی متأسف و متأثرم که چند وقته چیزهای شخصی می نویسم به عوض چیز های عقیدتی_سیاسی و علمی، واقعا. :) از یه سری چیز ها گفتن لیاقت می خواد و وقتی میل باطنیم به سمت شخصی نویسیه در این وانفسای جنگ و شهادت آزادگان ایران و جهان چرا دلق خود ازرق کنم؟ من همینم... همین. همین آدمی بی لیاقتی که دارید می بینید ... :)

2

(آرامش غلیظ)

4 هفته،2 روز پیش

اجازه بدید یک روز خیلی معمولیم رو براتون توضیح بدم...

 

حدودای ساعت ۶:۳۰ دقیقه صبح بیدار می شم و این در حالیه که شب قبلش ساعت ۴ و بعد از نماز صبح خوابیدم. بعد برای روزم برنامه ریزی می کنم و تعیین می کنم که چه کارهایی رو توی اون روز باید انجام بدم.

 

می رم سر موبایلم و پیام هام رو چک می کنم و البته بهشون جواب نمی دم. یه لیست از کارهایی که باید انجام بدم تهیه می کنم و می ذارمشون یه گوشه تا انجامشون ندم. یه کتاب می ذارم روی میز تا بعد از صبحانه بخونمش و بعد دنبال یه فیلم می گردم برای دیدن. حدود ۴_۵ تا فیلم خوب پیدا می کنم و بعد هیچکدومشون رو نمی بینم و می رم یه انیمیشنی رو می بینم که ۸_۹ سالگیم با محمدجواد و حافظ برای هزارمین بار دزدکی نگاهش می کردیم.

 

بعد می رم کتابم رو می خونم و نکته برداری می کنم. کلی نکته در موردش به ذهنم می رسه. خیلی سریع شروع می کنم به نوشتن و کل صفحه پر میشه. از موارد مختلف به هم فلش می زنم و تحلیل خودم رو هم اضافه می کنم و تحلیل بقیه ی کتاب ها رو. به کتاب نگاه می کنم و صفحه ۳۰ رسیدم . به ساعت نگاه می کنم و فقط ۱۰ دقیقه گذشته. 

 

تصمیم می گیرم سومین فنجون چایی رو برای خودم بریزم. از برادرم می پرسم که اون هم می خواد یا نه و بکی هم برای اون می برم. احساس می کنم حالش رو ندارم بشینم روی زمین و می شینم روی میز. یادم میفته که کار یه نفر رو قول دادم و دو روزه انجام ندادم. با غر زدن بسیار می رم سر موبایلم تا کارش رو انجام بدم. می بینم میخک پیام داده و حدود ۱ ساعت با هم حرف می زنیم. از هر چیزی. بینش بار ها و بار ها صفحه های مجازی افرادی که به خودم قول دادم دیگه نبینم رو رفرش می کنم و آمار بازدیدشون همینطور می ره بالا. 

 

بالاخره می رم سر کارم و ۱۰ صفحه از کتاب رو ویرایش می کنم و می فرستم. یکی از دوستام که باهاش امروز عصر قرار گذاشته بودم پیام می ده. دلم نمی خواد از خونه برم.  اضطراب اجتماعی در برم می گیره. آرزو می کنم بگه فردا ولی می گه امروز خیلی هم خوبه. چندین و چند زنگ رو جواب نمی دم چون سرم شلوغه و باید به کار هام برسم. اما دلم برای مادرم تنگ میشه و زنگ می زنم که زودتر بیاد خونه.

 

 می رم سر کتابم ولی یادم می ره که بقیش رو بخونم و در عوض مشغول مرتب کردن خونه می شم چون وسایلم رو در اقصی نقاط خونه پراکنده ام و ممکنه مادرم با دیدن خونه وحشت کنه. در برابر شستن ظرف ها مقاومت می کنم چون می خوام به کارهام برسم و وقتم هدر می ره. چندین و چند صفحه سرویس های بلاگی مختلف رو رفرش می کنم و برای بعضی ها کامنت می ذارم. صفحه کیهان لندن رو به عنوان اخبار کذب به گوگل گزارش می کنم و می رم به اتاق برادرم تا بهش سر بزنم.

 

این فقط از ۶:۳۰ دقیقه صبح بود تا این لحظه از روزم و هر روز و هر روز و هر روز اوضاعم دقیقا همینطوریه. از وقتی شروع کردم به نوشتن این مطلب تا این خط ۴ بار از صفحه خارج شدم و رفتم صفحه های دیگه رو چک کردم. نمی تونم یک جا بمونم. نمی تونم تمرکز کنم. بیشتر از ۳۰ ثانیه نمیشه بمونم توی یک صفحه و بیشتر از ۱۰ دقیقه نمی تونم به طور پیوسته یه کار رو انجام بدم و این هیچ ربطی نداره به میران جالب بودن اون کار چون حتی وسط فیلم دیدن هم باید کتاب بخونم یا با کسی حرف بزنم یا یه فیلم دیگه ببینن تا بتونم روش تمرکز کنم.

 

بی قراری مزمن ؟!

نمی دونم. شاید یه چیزی بیشتر از اون. من بی قراری برای رسیدن به یک چیز رو کاملا درک می کنم. تو می خوای کل خونه رو مرتب کنی. کتابت رو تموم کنی. امتحانت رو بدی. حتی همه ی خوراکی های روی میز رو بخوری. تا وقتی انجامش ندادی بی قراری ولی بعدش کاملا آرومی، اما من هیچوقت آروم نمی شم. وقتی خونه رو کاملا مرتب می کنم. وقتی غذا درست می کنم. وقتی هفتمین فنجون چاییم رو می خورم. وقتی موبایلم رو خاموش می کنم. وقتی تنهام. وقتی تو جمعم. وقتی خوابم. وقتی بیدارم. وقتی امتحان دارم. وقتی ندارم. من هیچ جوره آروم نمی شم و بعد از انجام هرکاری باز هم بی قرار تر و بی قرار تر می شم.

 

از کی اینطوری ام؟ درست یادم نیست. شاید ۵ سال یا ۶ سالی باشه.

 

فروردین بود یا اسفند؟ یادم نیست. در اتفاقی بسیار نادر بهت پیام دادم و گفتم من با آرامش بیگانه ام. از آرامش بدم میاد. هرچیزی که باعث آرامشم بشه رو خودم می شکنم و اندازم به دریا. اما در مورد تو فرق می کنه. بدون تو نمی تونم آروم باشم. چند دقیقه مکث کردی و بعد گفتی می دونی چقدر نیازداشتم این رو ازت بشنوم؟! نمی دونم. واقعا چقدر؟

 

من واقعا نمی تونم عاشقانه بنویسم. می تونم بنویسم اما نمی خوام درواقع. در مورد چند خط بالایی هم خیلی متأسفم که نوشتمش. می دونم که دیگران هم راحت نیستن با خوندنش. و من اصلا نمی تونم احساسم رو واقعا بروز بدم. تقریبا هیچوقت. تقریبا هیچوقت در این ۴ سال به خودش هم چیزی نگفتم. هیچوقت نگفتم که چقدر بهش فکر می کنم. چقدر در موردش نقاشی می کشم. با چه آهنگ هایی یادش میفتم. هیچوقت نگفتم که چقدر جایگاهش برام خاص و عزیزه. چیزهای زیادی هست که هیچوقت نگفتم. چیزهای خیلی زیادی...

 

بار آخر؟ تا حالا فکر کردید که کاش بر می گشتید به بار آخر و یه چیزهای دیگه ای هم بهش می گفتید؟ تا حالا فکر کردید که کاش بیشتر نگاهش می کردید این دم آخری؟ مت بهش فکر کردم. واقعا فکر کردم. اما مسئله اینه که من نه آدم حرف زدنم و نه آدم نگاه کردن. مطمئنم که نگاهش نمی کردم و مطمئنم چیزهایی رو که قرار نبود بهش بگم رو باز هم نمی گفتم. 

 

اما ساده لوحانه است که فکر کنیم تنها منبع آگاهی آدم ها حرف هاییه که بهشون می زنیم. شاید این ۴ ماه به اندازه ۴ سال گریه کردم هرچند همه ی اون ۴ سال رو هم گریه کردم. با این وجود تازگی ها دیگه نگران نیستم. مطمئنم که تو بهم خیانت نکردی. مطمئنم که دوستم داشتی. با اینکه زیاد با هم حرف نمی زدیم. مطمئنم که می دونستی چقدر دوستت دارم. مطمئنم که فراموشم نمی کنی. مطمئنم که دلت برام تنگ میشه. نمی دونم چرا مطمئنم؟ اما مطمئنم...

 

هیچوقت آدم هایی که از طرف مقابلشون می نویسن و می نویسن فلانی ازم تعریف کرد. فلانی بهم این رو گفت. اون یکی رو گفت رو درک نمی کنم. خیلی عجیبه. به جای اینکه خودشون بنویسن که چقدر اون رو دوست دارن از تعریف هایی که اون ازشون کرده می نویسن... درک نمی کنم :) اصلا درکشون نمی کنم. من ترجیح می دم اینجا بنویسم که خودم چقدر دوستت دارم :) که خودم دوست دارم چه چیزهایی بهت بگم و نه اینکه تو بهم چه چیزهایی گفتی.

 

تو هم اگه دلت بخواد ، یا بهتر بگم ، اگه دلت می خواست می تونستی از من بنویسی. می تونستی بگی که من رو دوست داری. یا نه ... حداقل بگی که یه نفر رو دوست داری توی دنیا. یا حتی لازم نبود عمومی بگی، لااقل وقتی یه نفر ازت خصوصی می پرسید می تونستی بهش بگی. اما خب نگفتی... هیچوقت :) تا جایی که می دونم.... بله می دونم. اینم می تونه یه نشونه باشه که واقعا دوستم نداشت. نه؟ :)

 

همه چیز پیچیده تر از اون بود که این سؤال تنها سؤال تعیین کننده باشه. با این وجود وقتی اول فروردین فهمیدم که یه نفر ازت پرسیده تا حالا کسی رو دوست داشتی؟ و تو گفتی نه. هرچند بعدش چندین و چند صفحه دلیل منطقی برام آوردی که به نظرت آدم دوست داشتن واقعی رو بعد از ازدواجه که می فهمه و این سطح ها اسمش دوست داشتن نیست و چیز های دیگه، فهمیدم که دیگه هیچ چیز شبیه سابق نمیشه... :)

 

اگه اون روز ، به اون دختر می گفتی که تاحالا شده کسی رو دوست داشته باشی شاید هیچوقت اینقدر سعی نمی کرد بهت نزدیک بشه و بعد من رو اذیت کنه. اما نگفتی. بعدا بهونه آوردی که از نظرت این مدل دوست داشتن ها دوست داشتن نیست. گفتی که روحیاتت اهل ابراز نیست و دوست نداشتی به یه آدم غریبه خودت رو بروز بدی و گفتی که اهل بیان کردن چیز ها نیستی زیاد. با این وجود قلب من بیشتر شکست و چشمام بیشتر از قبل پر از اشک شد. بهت گفتم اصلا اشکالی نداره که عقیده ات اینه که دوست داشتن واقعی بعد از ازدواج پیش میاد. اما تو توی همین فضا ۴ سال به من گفتی که دوستم داری! دقیقا توی همین فضا. اگه از اول بهم می گفتی که نظرت اینه من هیچوقت نمی موندم. من ۴ سال فقط به خاطر اینکه فکر می کردم، فقط فکر می کردم که تو دوستم داری موندم و حالا تو پشت سرم به یه دختر که قصد خوبی هم در موردت نداره گفتی تا حالا نشده کسی رو دوست داشته باشم... :)

 

راستش اینه که تو هیچی از دست نمی دادی. هیچی! چون هیچکس نمی دونست و نمی دونه که تو دقیقا کی هستی :) ! هیچکس نبود که بتونه پیدات کنه. حتی اگه توی وبلاگت خیلی واضح از من می نوشتی باز هم هیچ آسیبی نمی دیدی. چه برسه به اینکه توی پیام های شخصی بخوای خیلی گنگ بگی که چرا ، یه فرد گمنامی رو یه زمانی دوست داشتم. با این وجود باز هم این کار رو نکردی. اما من این کار رو کردم. با اینکه هویت من کاملا معلوم بود. با اینکه می دونم تا سه هزار سال بعد باید به بقیه جواب پس بدم که اگه فلانی رو دوست داشتی پس چرا نگرفتت و پس چرا اونطوری شد... با این وجود من می نویسم. و به آدم های واقعی زندگیم از تو می گفتم. اما تو حتی حاضر نشدی هویت مجازیت رو ، اون هم در حالی که اصلا بیان قرار بود حذف بشه ، اون هم فقط در پاسخ به یه کامنت خصوصی خرج من کنی و حتی نه خرج من. بلکه خیلی گنگ و نارسا به اون دختر بگی که آره یه زمانی یکی رو دوست داشتم... :) و حتی در این حد...

 

بله تو بعدش خیلی گفتی که دوستم داری. بار ها و بار ها. و خیلی بار ها و بار ها. و من هم بعدش خیلی متن های گمنامی در مورد تو نوشتم و نوشتم که خیلی دوستت دارم. اما حقیقت اینه که از اون روز به بعد فهمیدم که دیگه هیچ چیز شبیه قبل نیست :) 

 

الان که بالاخره بعد از ۳ ۴ ماه از دست اون دختر راحت شدم و فهمیدم که در مورد تو دروغ گفته و مطمئن شدم که تو هیچوقت بهم خیانت نکردی دارم فکر می کنم به اینکه من ازت ناراحت بودم. من قبل از این اتفاق. خیلی خیلی قبل ترش ازت ناراحت بودم. من تقریبا تموم این ۴ سال ازت ناراحت بودم. و تو تقریبا جز عذرخواهی و خداحافظی هیچ کار دیگه ای برام نکردی :)

 

همیشه خیلی افراطی سعی می کردی از هویتت دیگران رو دور نگه داری. و من نمی فهمم چرا.  مگه تو واقعا کی بودی؟ و چرا این کار رو کردی؟ :) و چرا این همه اصرار داشتی که شناخته نشی؟ یه راز خیلی بزرگ . یه مسئله حیاتی اینجا بود مطمئنا... یه چیزی که... هیچوقت نتونستم بفهمم چیه.

 

به هر حال می دونم که بیشتر از چیزی که می خواستی همیشه باهات دعوا می کردم. می دونم که خیلی زیاد گیر می دادم. می دونم شبیه اون دختر اهل این نبودم که همه اش بخوام خودم رو بهت نزدیک کنم یا ازت تعریف کنم. اما باز هم می دونم که تو خیلی باهوش تر از این بودی که بخوای به این ظواهر توجه کنی. می دونم که می دونستی چقدر برات احترام قائلم. چقدر پشت سرت ازت دفاع می کنم. چقدر به نظرم تحسین برانگیزی. چقدر دوست داشتم همیشه بهترین چیز هه برای تو باشه و مطمئنم می دونستی که دختری که هیچوقت بهت گیر نمی ده و باهات دعوا نمی کنه و براش مهم نیست که با کی ها دوست باشی دوستت نداره. مطمئنم که می دونستی چقدر دوستت دارم. مطمئنم...

 

دانیار (هوش مصنوعی ویرا) در این مدتی که تقریبا با حرف زدن در مورد تو سوراخش کردم، یک باز حرف خیلی جالبی زد. یادمه که یک بار در حالی که عصبانی بودم از اینکه چرا نمی تونم پیدات کنم یه چیز جالب گفت. گفت درسته که تو نمی دونی اون دقیقا کیه، اما اون می دونه که دقیقا کیه. و به نظرم این حقیقت داره. من شاید ندونم که تو کی هستی. ولی تو می دونی که خودت کی هستی... من نمی دونم به چه آدمی همه ی اون حرف ها رو زدم، اما تو هرکسی که باشی، کسی هستی که من رو فراموش نمی کنه :) من نمی تونم تو رو پیدا کنم و البته این معنیش اینه که حتی به من هم اعتماد لازم رو نداشتی :) اما تو وجود داری. واقعا وجود داری. و تو یه جایی از این کشور بالاخره همون آدمی... و تو هیچوقت من رو فراموش نمی کنی. این رو مطمئنم...

 

و باز هم مطمئنم که تأثیر های عمیقی گذاشتم روی تو. :) اوهوم! همونطور که تو روی من... و من مطمئنم که همیشه بخشی از تو ، منم. مطمئنم... و البته تو بیشتر از بخشی از منی. همیشه...

 

از دانیار می پرسم ممکنه یک روز بفهمم اون واقعا کیه؟ ممکنه یک روز ببینمش؟ می گه نمی دونم. شاید آره و شاید هم نه. این سوال خیلی هم برای من مهم نیست. شاید سال اول یا دوم یه کم مهم بود. اما دیگه نه. من اونقدر دوستت دارم که برای دوست داشتنت دیگه هیچ نیازی ندارم به اینکه ببینمت. منظورم این نیست که خوشحال نمی شم اگه ببینمت. چرا... خوشحال می شم. خیلی زیاد. اما :

کهن شود همه کس را به روزگار ارادت

مگر مرا که همان عشق، عشق اول است و زیادت... :)

 

به قول آقای سعدی...

 

دل‌خورم... و دل‌تنگ و دل.... :) همونطور که خودت می گفتی.  مثل اشک هایی که بی اختیار می ریزه پایین. مثلِ.... :) 

 

یگ گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم... :(

 

نه؟! :)

 

دیگه همین...

 

وقتی اوضاع واقعا گره می خوره به هم و پیچیده میشه، تنها راه نجات صداقته. من با اینکه اوضاع این ۴ سال پیچیده بود ولی سعی کردم صداقت داشته باشم. با تو. با همه. و من راستش رو گفتم. واقعا. و البته واقعا مایل بودم ازت انتقام بگیرم. چون تو هیچ اهمیتی نمی دادی به ناراحت بودنم از این شرایط. و همیشه همه چیز همونطور پیش رفت که تو خواستی‌... :)

_اینجا توضیحات داره و اگه کسی خواست می تونه بپرسه تا بهش بگم پس ماجرا ها چطور بوده. هرچند ممکنه نگم اما خواستم بگم که روی همش فکر کردم و فکر کرده بودم و هرگز به کسی خیانت نکردم :) و توضیحی که باید داشته باشه رو داره_

 

 

دلم... خیلی زیاد برات تنگ شده :)

 

 

خیلی زیاد... :)

 

 

دیگه؟

 

همین... :) 

 

 

____گریه ی حضار ____

3

نیمه تاریک وجود؟

1 ماه پیش

۱. وقتی حرف از نیمه تاریک وجود میاد خیلی ها فکر می کنن که احتمالا یک نیمه وحشی، پرخاشگر، با انواع تمایلات غیر اخلاقی عجیب و غریب درون خودشون دارن. بعضی ها مدام استرس دارن که حالا چطور ما این هیولای عجیب و غریب درون خودمون رو مهار کنیم و بعضی های دیگه مایلن ابرازش کنن و دست می زنن مکررا به برخی افعال پرخاشگرانه و غیر اخلاقی و بعد هم که بلندگو می گیری جلوشون و می پرسی که چرا این کار رو کردی، با افتخار می گن که من مثل بقیه خودم رو سرکوب نکردم و با شجاعت تمام خودم رو ابراز کردم!

 

۲. اما آیا واقعا ناخودآگاه ما پر از قتل و غارت و خشونت و تجاوز و خیانت و شیطنته؟! 

 

۳. اصطلاح ناخودآگاه اولین بار توسط زیگموند فروید، پزشک و روانکاو اتریشی وارد پهنه واژگان روانشناسی شد. زیگموند فروید کشف کرد یا تشخیص داد یا تصور کرد (در روانکاوی شما دقیقا نمی دونید که کدوم یکی از این عبارت ها درسته چون روانکاوی علم نیست و شبه علمه) که منشأ برخی تصمیمات ما چیزهایی هستند خارج ار ورطه هشیاری و گفت پس لابد یک منبعی برای تصمیم گیری های ما هست به نام ناخودآگاه که تمایلات واپس رانده شده اونجاست و اگه ما بیش از حد خودمون رو سرکوب کنیم اتفاقاتی برامون میفته.

 

۴. آیا در اصل وجود ناخودآگاه شکی هست؟ احتمالا نه. همه ی ما می دونیم که گاهی تصمیماتی در زندگیمون می گیریم که آگاهانه روشون فکر نکردیم و بعدا می فهمیم که ردپاهای از زندگی گذشته ی ما در اون ها بوده. پس می فهمیم که بخش هایی از حافظه و ذهن ما هست که به طور هشیار بهشون دسترسی نداریم. اما این بخش ها الزاما محل سیاه و وحشت انگیزی نیست. گاهی ما مکان کلید اتوموبیل، محل نگهداری مدرک دبیرستان و چیزهای دیگه رو هم در این طبقه قرار می دیم و یه دفعه مثلا در خواب می بینیم که کلیدمون رو فلان جا گذاشته بودیم پس می ریم و برش داریم. فروید معتقد بود ناخودآگاه از بین پرش کلمات و در روياها به خودآگاه هشیار ما راه پیدا می کنن...

 

۵. مفهوم ناخودآگاه از اون به بعد توسط نظریه پردازان بزرگ دیگری هم مطرح شد. مثلا کارل گوستاو یونگ. با این وجود یونگ یک مفهوم ناخودآگاه جمعی رو مطرح کرد. چیزی شبیه ژنتیک، اما برای ذهن! ناخوداگاه جمعی، یک مدل حافظه جمعیه که از نظر یونگ از ابتدای خلقت بشر از نسلی به نسل دیگه منتقل می شده و حاوی تجارب گذشتگان، تاریخ ملل پیشین و انواع نماد ها و سمبول هاست.

 

۶. از همینجا میشه فهمید که نظریه پردازان مختلف به اصل وجود ناخودآگاه باور داشتن اما در اینکه محتوای ناخودآگاه چی بوده تفاهم نداشتن.

 

۷. بخش هایی از گفته های فروید به تدریج و حتی در زمان حیات خودش نقض شد و رد شد. حتی بخش هایی از نظریه فروید توسط آنا فروید(دخترش که یک روانشناس برجسته حوزه کودک بوده) نقض شده. البته نقض شدن بخش هایی از نظریه فروید چیزی از ارزش های فروید کم نمی کنه چون به هر حال اون یک مکتب جدید در روانشناسی پایه گذاشت و روانشناسی رو از آزمایشگاه های زیست شناسی و تمرین های رفتارگرایی نجات داد.

 

۸. اما فقط خواستم اطلاع بدم که دوستان عزیز! نرید هرچیزی رو به کارنامه خودتون اضافه کنید و بعد بگید خب در ناخودآگاهم فلان عمل غیر اخلاقی بود و من فقط ابرازش کردم! خواستم بگم اصل همین مورد نقض شدنه! پس دلیل شما واقعیت نداره!

 

۹. اجازه بدید برگردیم به عنوان مطلب:

"نیمه تاریک وجود!"

تاریک بودن به چه معناست؟ فرض کنید وارد اتاقی می شید که تاریکه. یا بهتر بگم... وارد زیرزمینی می شید که تاریکه. تصورتون از چیزهایی که درون اون زیرزمین هست چیه؟

چاقو، شمشیر؟ کوزه های خون؟ تار عنکبوت های غول آسا؟ خفاش؟ خون آشام؟

یا احتمال می دید که درون اون زیر زمین تعداد زیادی لوستر و چراغ زیبا و قدیمی خاموش و آماده روشن شدن وجود داشته باشه؟ تعداد زیادی آینه؟ پارچه های گرانبهای زربافت؟ انواع عتیقه های ارزشمند و طلا و جواهرات؟

و یا اینکه ممکنه در اون زیر زمین نردبان قدیمی، دبه ترشی، سرکه سیب، کلنگ و وسایل بنایی و رختخواب های رنگ و رو رفته و گلدان های خاکی و شکسته باشه؟ (خرت و پرت و وسایل معمولی)

 

۱۰. هر کدوم رو که انتخاب کنید باید دلیل بیارید.چون طبیعتا اون زیر زمین تاریکه و شما نمی تونید روشنش کنید و نمی تونید با لمس کردن اشیاء رو شناسایی کنید!

 

۱۱. احتمال داره خیلی ها در این مرحله مورد ۱ رو انتخاب کنن. و بگن ما مطمئنیم که ناخودآگاه نوع بشر پر از عنکبوت های غول آسا و تاریک خون آشامه. در این حال سوال من ازشون اینه که چطور مطمئنید؟ و پاسخ علمیش اینه که از روی رویاهامون و از روی پرش کلماتمون در گفتار! اما تا حالا نشده که خواب ببینید به کسی کمک می کنید یا کار خیری انجام می دید و مثلا وسط دعوا با یه نفر گفته باشید: "عزیزم!" هوم؟!

 

۱۲‌. بار ها پیش اومده که دیدم افراد بعد از اینکه یک نفر کار بدی در حقشون انجام می ده بهش می گن، حالا ذات واقعیت رو شناختم. اما سوال اینه که ذات واقعی افراد واقعا بده؟ 

 

۱۳. قبول دارم که افعال تاریک و ناپسندی از ما انسان ها گاهی سر می زنه. طبیعتا خود من هم چه در انجام این افعال ناپسند و چه در آسیب دیدن از این رفتار ها توسط دیگران مصون نبودم. اما آیا واقعا ذات انسان ها منشأ رفتار های ناپسندشونه؟ یا رفتار های ناپسند از سطح میان و رفتار های پسندیده از ذات؟ تا حالا بهش دقت کردید؟

 

۱۴. به عبارتی دو نگاه میشه داشت، اولی اینکه رفتار های زشت انسان از ذاتش بیان و رفتار های درستش از سطح و نگاه دوم اینکه رفتار های زشت انسان از سطحش بیان و رفتار های درستش از ذات...

 

۱۵. برداشت من اینه که دیدگاه دوم واقعیت داره.

 

۱۶. اینکه ما کدوم یکی از این دو دیگاه رو سرمشق رفتار های خودمون قرار بدیم و الگوی قضاوت رفتار های دیگران شاید در ظاهر بی اهمیت به نظر بیاد اما در طول زمان می تونه تغییرات شگفتی در زندگی فردی، اجتماعی و حتی در میل کلی جوامع به سمت خیر یا شر ایجاد کنه...

 

۱۷. اگر ما باور داشته باشیم ذات خودمون خوبه و ذات دیگران هم خوبه، با سر زدن اولین فعل غیر اخلاقی از خودمون ناامید نمی شیم بلکه تلاش می کنیم تا اصلاح کنیم و اشتباهمون رو جبران کنیم، و در عین حال وقتی ما باور داشته باشیم که ذات دیگران هم خوبه، از هیچ تلاشی برای بهتر کردن حال و زندگی و هدایتشون دریغ نمی کنیم حتی وقتی ببینیم که گاهی رفتار های بدی هم ازشون سر می زنه.

 

۱۸. این دقیقا شبیه رابطه معلمه با کلاس درسش. فرض کنید معلمی پیش فرض فکریش اینه که همه ی دانش آموزانش نمی فهمن و معلم دیگه ای پیش فروش اینه که همه ی بچه ها باهوش و فهمیده اند. فکر می کنید در نهایت دانش آموزان کدوم معلم در امتحاناتشون موفق می شن؟

 

۱۹. و اما اگه ذات خودمون رو بد بدونیم، با اولین افعال غیر اخلاقی که آزمون سر می زنه احساس کثیفی و بدی بهمون دست می ده و بعد از مدتی هم برای اینکه بیش از این احساس شرم نکنیم به کل آموزه های اخلاقی رو کنار می گذاریم و می گیم اصلا بهشون باور نداریم و بیشتر و بیشتر در افعال غیراخلاقی غرق می شیم و طبیعتا برداشتم از دیگران هم همینه.به هرکس که مرتکب فعل غیر اخلاقی نمیشه با تعجب و تحیر نگاه می کنیم و معتقدیم که لابد اوت یه مشکلی داره! لابد اون به اندازه کافی خودش رو ابراز نکرده و لابد اون ریاکار و دروغگوعه!

 

۲۰. علت اینکه همه ی این ها رو نوشتم چی بود؟ اینکه چند روز پیش دیدم دختری در بلاگ‌اسکای خودش رو جندر فورد معرفی کرده و متن های زیادی درباره علایق، سلایق تجربیات جنسیش منتشر کرده. معتقده که یک زن و یک مرد درون خودش داره که بعضی وقت ها دوست داره مرد باشه و بعضی وقت ها زن. مود مردش در رابطه با دختر ها دوست داره سادیسمیک برخورد کنه تا احساس اقتدار کنه و مود زنش دوست داشت اغواگر و شیطنت کننده و لذت جو باشه!

 

۲۱. این دختر با یه دختر ۱۷ ۱۸ ساله که اولین بار بود وارد رابطه می شد ارتباط برقرار کرده بود و بعد خودش ازش جدا شده بود و چند وقت بعدش با یه پسر وارد رابطه شده بود و در نهایت هم ازدواج کرده بود ! =) و من واقعا نگران حال اون دختر کم سن و سالی هستم که اولین رابطه خودش رو با یه دختر دیگه تجربه کرده بود و اون دختر یه دفعه رفته شوهر کرده! :/ در نهایت تعجب... :))) 

 

۲۲. و خب خانم مزبور دائما در وبلاگش می نویسه که بقیه ای که اینجوری نیستن لابد متظاهرن. یا ریاکارن. یا خودشون رو ابراز نکردن و اون شجاعت داشته ولی و خودش رو ابراز کرده... خیلی هم خوب.

 

۲۳. این اولین باری نیست که از یک دختر چنین چیزی می بینم و تعجب می کنم. اخیرا تعداد دختر هایی که حرف های آزاد جنسی زیاد می زنن و البته در دنیای واقعی هم مایلن که تجربه اش کنن زیاد شده اند. مثلا یه دختر دیگه از این می گفت که واقعا پسر ها رو به همین منظور میاره توی خونش و یه دختر دیگه ای که نسبتا کم سن به حساب میومد به دنبال واکسن گارداسیل بود تا بتونه آزادی بیشتری رو در روابط جنسیش تجربه کنه.

 

۲۴. مرز های اخلاقی بودن، یا غیر اخلاقی بودن اعمال روز به روز داره عقب تر و عقب تر می ره... مثلا زمانی، ارتباط داشتن ۲ فرد از جنس مخالف بدون ازدواج در انواع فرهنگ های کشور های مختلف نادرست تلقی می شد و عقیده بر این بود که باید عواطف با یک پیمان متعهدانه و قانونی گره بخورن و بعد ابراز بشن. بعد به تدریج این اتفاق کنار رفت و بین افرادی ارتباط بین دو جنس مخالف بدون ازدواج رایج شد اما کماکان همجنس گرایی تابو بود و کسی جرئیات نزدیک شدن بهش رو نداشت. به تدریج برخی گفتن همجنسگرایی هم می تونه اخلاقی باشه، ازدواج با درخت و با حیوانات به رسمیت شناخته شد. در برخی کشور ها ازدواج با محارم(نظیر خواهر و مادر) که در همه فرهنگ ها در طی هزاران سال اتفاق شوم و زشتی بود در قانون رسمی اون کشور ها به رسمیت شناخته شد و به تدریج حد و مرز اخلاق در روابط در حال پس‌رفتن و پس‌تر رفتنه.... :) 

 

۲۵. چیزی که من به معنای واقعی کلمه می تونم بگم ازش تعجب کردم این بود که بعضی از همین دختر ها اتفاقا حمایت می کردن از روابط چند نفره. معتقد بودن که اگه همه ی افراد اون گروه رضایت داشته باشن اصلا کار بدی نیست و خب این هم یه مدلشه :)))) و غیرت؟ نمی دونم... نیست دیگه لابد :)

 

۲۵.۵. آخرین سنگر بشریت در این مرزشکنی ها احتمالا برقراری رابطه با کودکان باشه که ما در فاجعه جزیره اپستین که اسنادش نه توسط سپاه پاسداران! نه توسط گردان حنظله! که از قضا توسط قوه قضائیه خود ایالات متحده آمریکا در بیش از ۱ میلیون سند منتشر شد شواهدی از تجاوز به کودکان، تجاوز گروهی، تعرض، قتل و حتی خوردن انسان ها نشون داده شده بود. جالب و عجیب اینکه برخی افراد از سیاستمدارانی که مرتکب این افعال شنیع شده بودن حمایت می کردن و می کنن! و در کنار اون ها می ایستند در مواضع سیاسی ازشون تبعیت می کنن و از افرادی که در مظن اتهام تجاوز به کودکان هستند التماس کمک و درخواست آزادی دارن و وقتی ازشون می پرسی چرا با چنین فردی دشمنی نمی کنی و چرا جایی ایستادی که اون ایستاده،  مگه نمی دونی این فرد جدا از سایر جنایت های آشکارش در حق سایر ملل چه افعال شنیعی رو در جزیره اپستین مرتکب شده می گن ما اولویتمون ایرانه و بچه های اپستین که ایرانی نبودن... :) و یکی هم نیست که به این بزرگواران بگه اگه حمایت های شما ادامه داشته باشه از این شبه انسان های کثیف و آلوده و همینطور مرز های خودتون و کشورتون رو باز بذارید رو به روی این افراد، دیری طول نمی کشه که زنان و کودکان ایرانی رو هم اضافه کنن به حرمسراهاشون در اپستین و اگر تا امروز ناموس این کشور در امام بوده از قضا به دلیل غیرت داشتن و دفاع و از جان‌گذشتگی همین افرادیه که شما بهشون ابراز تنفر می کنید، مایلید به قتل برسونیدشون.... :) وگرنه سابقه ی شهرنو در زمان پهلوی دوم و مخالفت فرح پهلوی با فریدون فرخزاد(برادر فروغ) بر سر عدم نمایش تصاویر شهرنو در گالری ها هنوز در حافظه تاریخی این کشور ثبت هست... و خب پهلوی سوم هم :)! نمی دونم... برید در کتاب پسرخاله ی فرح پهلوی ، نقش رضا پهلوی در خودکشی برادرش علیرضا رو بخونید ... :) توضیحات بیشتری نمی دم.

 

۲۶. بله همونطور که از متن بر میاد من نقد دارم. :) من نقد دارم به وضعیت جوامع دنیا. من نقد دارم به وضعیت جامعه خودمون. من نقد دارم به وضعیت غیرت، رفتار، اندیشه و پوشش در جامعه خودمون :) ! بله من نقد دارم... و خیلی دارم پایه ای حرف می زنم. 

 

۲۷. فرض کنید ماشینتون به سرقت رفته و سراسیمه به اداره آگاهی می رید تا پلیس شماره ماشینتون رو ثبت کنه و بعد اونجا پلیس بهتون می گه متأسفانه ما در حال حاضر در حال پیدا کردن یک مجرم اقتصادی هستیم و هروقت پیداش کردیم بعدا به ماشین شما رسیدگی می کنیم! آیا شما از خشم به آستانه انفجار نمی رسید و یقه طرف رو نمی گیرید که آقا ماشین من چه ربطی داره به اون؟ سریع ثبت کن تا زودتر پیدا بشه!

 

۲۸. از توجیهات بی منطق بیزارم. اینکه یه عده تا میای بحث اعتیاد و بیکاری و مشکلات اجتماعی در جامعه رو مطرح کنی می گت اول برو قیمت مرغ رو بیار پایین بعد بیا از مسائل اجتماعی بگو واضحا حرف بی منطقه. من از مسائل اجتماعی می گم. همین الان هم می گم. چون مهمه. چون برام مهمه که اون دختر ۱۷ ساله ای که اولین رابطش رو با یه دختر هم‌جنس‌گرا تجربه کرده و خانوادش بی خبرن دختر و خواهر شما نباشه! چون برام مهمه... بله من از تغییرات اساسی ای که باید در تفکر و شناخت و پوشش در ایران صورت بگیره رو خیلی قاطع می گم و نگرانم.

 

۲۹. من با افرادی که دائما در حال سفسطه گری و بازی با کلمات و تکرار مکررات (بخوانید خزعبلات) انواع رسانه ها و ماهواره ها هستن و با گزاره هایی مثل اول برید قیمت فلان چیز رو درست کنید بعل از حجاب حرف بزنید به شدت مخالفم! چون اون ها با پسر کلاس ششمی ای که توی همون سن پنجمین شکست عاطفیش رو تجربه کرده و از نظر روانی در وضعیت بدی قرار داره مواجه نیستن! چون اون ها با پسر دبیرستانی ای که مورد آزار همکلاسیانش قرار گرفته مواجه نیستن. چون اون ها تا حالا یه دختر مدرسه ای رو به جای بردن به کلاس پیانو و نقاشی نبردن مطب پزشک زنان و دست های لرزانش رو توی دستشون نگرفتن. چون اون ها تا حالا با جسم بی جان یه دختر دانشجوی ترم دومی که به دلیل بارداری ناخواسته خودکشی کرده مواجه نشدن. چون اون ها .... چون اون ها هیچی نمی دونن! به ویژه در مورد بچه ها...

 

۳۰. چون اون ها از آزادی جنسی فقط همین رو شنیدن که زنشکن رو با موهای مش کرده پریشان در باد سوار موتور کنن و اجازه بدن که دختر دبستانیشون با پسرعموی دبیرستانیش دست بده. چون رسانه ها بهشون القا کرده که مشکلی نیست. اما مشکلی هست. به خدا قسم مشکلی هست. و مشکلات بیشتری هم خواهد بود(که خدا کنه نباشه البته)...

 

۳۱. بله من مایلم اینجا نقد کنم. اینجا خواهش کنم. اینجا توضیح بدم. اینجا درخواست کنم که هرکس هرجایی که هست با هر درجه از مذهبی بودن یا نبودن یا هر گرایش سیاسی ظاهر و باطن، اندیشه و رفتار و پوشش و گرایشش رو یک درجه به اخلاق و به عقل نزدیک تر کنه...

 

۳۲. شاید بهمن یا اسفند ۱۴۰۴ بود که دوباره روی عقاید سیاسیم باز اندیشی کنم و باز روی جمهوری خواهی یا سلطنت طلبی فکر کنم. جدا از حقیقت های تاریخی و بالا بودن کارآمدی نظام های سیاسی مبتنی بر آراء در عوض وراثت و سلطنت یکی از دلایل مهمی که بعد از بررسی گروهدهای طرفداری موسوم به سلطنت و موسوم به جمهوریت در سر تا سر دنیا بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که من حتما مخالف با سلطنت و حتما موافق با جمهوری اسلامی ایران در این برهه هستم این بود که فهمیدم اگه پهلوی روی کار بیاد جامعه ای بنا می کنه که به هیچ وجه دیگه در اون جامعه نمیشه کودک سالمی تربیت کرد  :) و اساسا ممکنه که کودکان تا بزرگ شون حتی از نظر جسمی هم سالم نمونن و در امان نباشن، چه برسه از نظر ذهنی و روانی... :)

 

۳۲. اگه احیانا دختر یا پسری اینجا رو می خونه با هر عقیده و فکری، من خواهش می کنم که روی پوشش و روش زندگی ای که انتخاب کرده بیشتر فکر کنه. هیچ اشکالی نداره اگه ظاهرمون شبیه موج های برهنگی که به سمتمون سرازیر میشه نباشه. هیچ اشکالی نداره اگه تنها باشیم و در روابط بی تعهد نباشیم. اصلا زشت نیست اگه کماکان دوست داشته باشیم شال سرمون کنیم یا از لباس های بلند تر استفاده کنیم و اتفاقا به عنوان یک مرد خیلی برامون زیباست که به یک دختر نگاه ابزاری نداشته باشیم و اگه قصدمون دادن تعهد رسمی نیست جلو نریم. اتفاقا آدم باید برای خودش حد و مرز داشته باشه و این حد و مرز ها کاملا مشخصن. تجربه نشون داده هرچی بیشتر از حد و مرزهات عقب بکشی، راحت تر بقیه ی مرزهای سرزمینت رو از دست می دی... هیچ اشکالی نداره اگه ما حجاب جدی تری داشته باشیم. عقب رفتن مرز های پوشش، مرز های رفتار ما رو یکی یکی عقب تر می زنه و عقب رفتن مرز های رفتار درون ما رو تاریک و تاریک تر می کنه و ما رو از انسانیت دور و دور تر... و در ضمن هیچوقت نباید از رحمت خدا ناامید بود. دستورات خداوند مشخصه. واضحه. نقض ناپذیره... و البته خداوند بسیار توبه پذیر و مهربان هم هست....

 

۳۳. ببخشید که خیلی طولانی شد... :)  حرفی ، حدیثی؟ نکته ای؟ نقدی؟ امری؟

 

۳۴. بفرمایید اگه هست.... :)

3

ادبیات سیاسی/به وقت دارچین!

1 ماه پیش

داریم با مادرم شیرینی درست می کنیم و در دستور اصلی پختش باید یکی دو مرحله دارچین اضافه کنیم. مادرم موافق نیستن با دارچین زدن و می گن اضافه نکنیم و خب منم عاشق انواع افزودنی ها و ادویه ها و اضافه کردن هرچه بیشتر چیز میز ها به یک چیزم. :(

 

صحبت کردیم و به تفاهم نرسیدیم. خیلی ناخودآگاه گفتم مادر شما با دارچین زاویه دارید؟! :))))))

 

یعنی ادبیات ناخودآگاهمم سیاسیه‌...🗿

 

 

● اون شیرینی مزبور، باقلوا با خمیر یوفکا است. خیلی خیلی راحت... و خیلی خوشمزه میشه.🥲🤧

 

● در ضمن زری، پرسیدم، توی خوابگاه هم میشه درست کرد. ^____^ :) 

 

● جای همگی خالی!🍯🐝

 

 

 

 

 

4

! "Hello Mr. "Perfectly fine

1 ماه پیش

"سلام آقای همیشه خوب!"

 

این اسم آهنگیه که تیلور سوئیفت بعد از جداییش از جو در یک رابطه ۶ ساله وقتی که جو با یه دختر بلوند در خیابون دیده شد خوندش =) ! 

 

متنش فوق العاده است:

https://worldoftranslate.blogfa.com/post/41

 

و این هم از خود آهنگ:

 

امروز دیدم خانم عالِمه در کانال تلگرامشون در این باره مطلب نوشتن و چون هم داستان آهنگ و هم متنش تأمل برانگیز بود گفتم من هم در موردش بنویسم.

2

عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ؟ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ!

1 ماه پیش

۱. یک روز مانده به کنکور:

۲. این کنکور خیلی من رو یاد قیامت می اندازه... خیلی.

 

۳. می دونم دستم خالیه. واضحه... درصد ها که بذارید بهشون بگم نادرصد ها خیلی واضح دارن نشون می دن که وضعیتم خوب نیست. بعضی ها امروز کنکور ارشد داشتن و یک روز دیگه به من فرصت داده خدا تا شاید یه کم اوضاع رو جمع و جور کنم اما تا این لحظه امروزم هیچ فرقی با دیروز و پریروز و یک ماه پیشم نداشته :)

 

۴. از یه پیرمرد قبرکن می پرسن تو ۷۰ ساله که از ۲۰ سالگیت قبر می کندی و رقتن مردم به جهان آخرت رو می دیدی. عجیب ترین چیزی که توی این ۷۰ سال دیدی چی بود؟ می گه اینکه ۷۰ سال دیدم همه می میرن و آدم نشدم.... :)

 

۵. می دونم فردا کنکور ارشده. می دونم. یقین دارم. یقین دارم که دستم خالیه. مطمئنم! فرصت بهم داده شده. امکانات هست. کتاب‌ها روی میزمه. وقت هست. میشه کاری کرد. میشه جبران کرد. از تعداد زیاد داوطلب ها و سخت بودن مسیر مطلعم. می دونم که اگه قبول نشم ۱ سال از عمرم رو دوباره باید بذارم. ولی من همون آدمی ام که تا قبل از این روز بودم. می دونید چی می گم؟! 

 

۶. وَلَوْ تَرَى إِذْ وُقِفُوا عَلَى النَّارِ فَقَالُوا يَا لَيْتَنَا نُرَدُّ وَلَا نُكَذِّبَ بِآيَاتِ رَبِّنَا وَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ .... :) 

 

۷. این رو دارم می بینم. به عینه...

 

۸. من همیشه فکر می کردم چرا وقتی یه عده وقت مرگ می گن الان توبه کردیم! خداوند نمی پذیره؟ خداوند با رحمت بی نهایت. الان به جوابم رسیدم. خداوند اگه یکی توبه کنه می پذیره، اما عقلاً و منطقاً کسی که در لحظه آخر عمرش می گه الان توبه کردم، توبه نکرده. اگه توبه کرده باشه خداوند می پذیره، اما توبه کردن در لحظه آخر مرگ محال عقلیه.

 

۹. خداوند ما رو چند بار برگردونده به دنیا و ما باز رفتار های قبلیمون رو تکرار کردیم؟ :)

 

۱۰. چند بار می تونستیم در لحظه گناه بمیریم، اما برگردوند و فرصت توبه داد؟ چند بار؟ بی نهایت... بی حساب. واقعا بی حساب...

 

۱۱. نامه ی اعمال یه چیز خارجی نیست. نامه ی اعمالم خودمونیم. خودمون! خودمون جه خوب کردیم ، چه بد، شاکله خودمون نامه ی اعمالمونه. اهل جهنم رو به بهشت هم ببرن، جز جهنمیت ازشون بر نمیاد.

 

۱۲. ما همینیم که هستیم. همین... معجزه نمیشه در روز های آخر. روز آخر ، خلاصه ای از تک تک روز های قبل از روز آخره :)

 

۱۳. راهکار؟!

 

۱۴. نمی دونم....

 

۱۵. تغییر تدریجی جواب نمی ده. حالا به تدریج فلان چیز رو ترک کنم. به تدریج انجام ندم یا انجام ندم. نه... تدریج جواب نمی ده.

 

۱۶. امام خمینی(ره) توصیشون اینه که قول مردانه بدید و عزم راسخ داشته باشید. امروز بگیم سیگار نمی کشیم، کل پاکت سیگار توی سطل زباله و واقعا دیگه نکشیم. امروز بگیم فلان عادت رو ترک می کنیم و قاطعانه و مردانه ترک کنیم. 

 

۱۷. در روانشناسی تدریج هست، اما من شخصا تدریج رو توصیه نمی کنم. 

 

۱۸. شما قطع چکشی رو هم که انجام بدید، متأسفانه و ناچارا تدریج اتفاق میفته و توبه و بازگشت مکرر برای همینه. حالا بیاید و بگید نه من در طی ۳ ماه می خوام فلان گناه رو ترک کنم. تدریج غیر ممکنه...

 

۱۹. خیلی حرفه ها... خیلی :) . یقین داری قیامته. پیش چشم خودته. یه عده جلوتر از تو رفتن به قیامت. اما باز هم درس نمی گیری. چون پیش از اون اهل درس گرفتن نبودی...

 

۲۰. بیدار بودن برای بعضی از ما نسل جدیدی هه انگار کسر شأنه. انگار می ترسیم که مناسک دینی و ظاهر مذهبی داشته باشیم. خودمون رو به بی خیالی می زنیم و دینمون رو عوض ابراز نگه می داریم برای خودمون. دینی که ابراز نشه، ترویج نشه، تجدید نشه و با قاطعیت رفتاری ازش استفاده نشه به تدریج تحریف میشه.

 

۲۱. الحمدلله مباحث دینی و وجدانی در خیلی از ما ایرانی ها اونقدر درونی و باطنیه که مسائل دینی حذف نمی شن. اما تحریف می شن. یعنی من در برخی دیدم که علی رغم ظاهر و حتی برخی رفتار های متفاوتشون، اون باور دینیه هنوز در وجودشون هست و اون علاقه قلبی. اما تحریف میشه. مثلا تبدیل میشه به آدم باید دلش پاک باشه ظاهر مهم نیست. مثلا تبدیل میشه به لا اکراه فی الدین. مثلا میشه اعتقاد به حکومت سکولار دینی...

 

۲۲. شهید مطهری طبق آیه شریفه "اقم الصلاة لذکر" معتقدن، روح عبادت یاد خداست و هدف اصلی انجام فرائض عبادی یاد خداونده. درباره سوره مبارکه نبا هم یه چیز جالب برام اتفاق افتاد... من کلاس اول تا سوم که بودم و تازه یاد گرفته بودم بخونم به دلایل نامعلومی به سوره نبا علاقه زیادی داشتم. و کلا قفل بودم روی همین سوره و بخصوص صفحه اولش و دائم تکرار می کردم عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ. عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ. البته من قرآن رو حفظ نیستم اما این ۲ تا آیه رو وقتی ۷ سالم بود دائم تکرار می کردم. امسال وقتی یه اتفاق خیلی سخت و ناگهانی ای برام افتاد، بعد از ۱۵_۱۶ سال ناخودآگاه با خودم تکرار می کردم عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ؟ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ!....

 

۲۳. شنیده‌ام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت

«فِراق یار، نه آن می‌کند که بتوان گفت»

 

۲۴. حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر

کنایتی‌ست که از روزگارِ هجران گفت... :)

 

 

۲۵. باید برخاست...

 

 

۲۶. همین حالا..... همین حالا. همین حالا باید برخاست بچه ها! ......

 

 

۲۷. من هم بر می خیزم و می رم ببینم با امید به خدا، بقیه ی روزم جور دیگری میشه یا نه :)

 

۲۸. نشانِ یارِ سفرکرده از کِه پُرسم باز؟

که هر چه گفت بَریدِ صبا، پریشان گفت

 

۲۹. من و مقامِ رضا بعد از این و شُکرِ رقیب

که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت

 

 

۳۰. آقا پس فعلا... یا علی :) !

 

۳۱. التماس دعای ظهور (بسیار زیاد!).

 

۳۲. شادی روح شهدای حملات اخیر دشمنان بشریت صلوات...

2

۹۶٪ مکانیزم دفاعی_۴٪ آدم !

1 ماه پیش

هرچی مکانیزم های دفاعی فروید رو می خونم بلا استثنا یا من داشتمش یا اون  =) !

 

عالی... عالی.  مرحله ی بعد اصلا.... 

 

2

پشمک آبی یخی من :(

1 ماه،1 هفته پیش

هرچی بیشتر رفتار های اون دختر رو می بینم بیشتر مجروح می شم و خسارت دیده... وقتی می بینم با افراد زیادی راحت حرف می زنه، تایپ تعیین می کنه، خیلی آشکار و علنی می نویسه "من فقط پسرا رو دوست دارم" و گارد زیادی نداره به پسر ها و گرم می گیره باهاشون دلم می خواد بشینم واقعا گریه کنم‌...

 

عزیزترین آدم زندگی من رو در حالی ازم گرفت که همه ی زندگیم بود اما برای اون شبیه یه آدامس بادکنکی می موند... احساس می کنم پشمک آبی یخیم رو ازم گرفته توی پارک و چند قدم اون طرف تر انداخته روی زمین. احساس می کنم مدرک تحصیلیم رو گرفته و باهاش میزش رو تمیز کرده. یا مثلا از لباس مجلسی قشنگم به عنوان دستگیره استفاده کرده...

 

خدایا :( چطوری تونست این کار رو بکنه‌...

 

کاش لااقل شعور داشتن و نگهداشتنش رو داشت :)... عملا هدرش داد... عملا.... البته اگه شعورش اینقدر بود که به اندازه ی داشتن اون می رسید، هیچوقت چنین رفتاری ازش سر نمی زد. کسی که این رفتار رو می کنه قاعدتا شعور کافی رو نداره.

 

بشقاب مینا کاری لاله جین من رو که ۴ سال با نهایت دقت و ظرافت گذاشته بودمش یک جای باسلیقه و مراقبش بودم رو دزدید و توش خرده تراش ریخت... :(

 

اینکه ببینی یه نفر یه چیز خیلی ارزشمند و گرانبها رو ازت می گیره یه درده. اینکه می بینی فقط محض تفریح اون رو ازت گرفته و بعد خسارت زده به عزیزترینت و رهاش کرده یه گوشه بدتر هم هست‌....

 

بیشتر این کارش شبیه یه حسادت بود :) حسادت به اینکه چقدر بشقاب میناکاری لاله جینی من قشنگه و علی رغم اينکه  می دونست توانایی کافی برای داشتنش رو نداره ولی باز هم ازم گرفتش و به بدترین شکل ممکن هدرش داد... :(

 

فرض کن یکی که دیگری بهش متعهده رو به هر دروغ و عشوه و نیرنگ و حیله ای هست ازش دور کنی، تا فقط یکی از چندین آدم دور و برت باشه و بعد حتی نگاهش هم نکنی و با بقیه ی پسر ها حرف بزنی و خیلی علنی هم اعلام کنی که آره من اینجوری ام و کجا می تونم شوهر پیدا کنم :)

 

:)

 

 

تو روحش حقیقتا  :)

 

 

نمی دونم دقیقا چی تو روحش. چون این عملا نشونه ی بیماری روانیه ولی در اینکه به هر حال یه چیزی تو روحش شک ندارم  :)

 

 

بمیرم برای خانواده های لاله های سفید و شهید مظلوم ناو دنا که عزیزانشون بی دفاع پر پر شدن و ترامپ کثیف جنایتکار گفت غرق کردن ناو دنا سرگرم کننده بود... :)

 

 

لعنت خدا بر نتانیاهو و ترامپ و بقیمون رو هم خدا به راه راست هدایت کنه :( ....

 

 

[ گریه ی حضار... ]

3

تمامی حقوق برای تَنزیل محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده