"آخه من دوستش دارم!" می تونست پاک ترین و معصومانه ترین جمله توی دنیا باشه :)!
ولی خب... ظاهرا مسخره ترین، رایگان ترین و شیطنت آمیز ترین جمله ی دنیاست...
نه؟ :)
خدایا کاش حقیقت نداشته باشه.
خدایا کاش حقیقت نداشته باشه.
خدایا کاش حقیقت نداشته باشه...
"آخه من دوستش دارم!" می تونست پاک ترین و معصومانه ترین جمله توی دنیا باشه :)!
ولی خب... ظاهرا مسخره ترین، رایگان ترین و شیطنت آمیز ترین جمله ی دنیاست...
نه؟ :)
خدایا کاش حقیقت نداشته باشه.
خدایا کاش حقیقت نداشته باشه.
خدایا کاش حقیقت نداشته باشه...
یکی از دوستان با واسطه بهم رسونده که فلانی(که من باشم) نیاز به عشق و محبت داره! راستش خواستم در همین تریبون که البته نمی بینه بگم که نه... من نیاز به عشق و محبت ندارم. من نیاز به نفرت دارم :) ! به ابراز نفرت اساسی!
قلب هایی که عشق ورزیدن رو خیلی خوب بلدن، نفرت ورزیدن رو هم خیلی خوب بلدن! تا حدی که یک امشبی از فرط تنفر داشتن از بعضی آدم ها مسیر ابرازش رو نمی دونم :)
راستش آدم گاهی باید به ندای درونش اعتماد کنه. ندای درون من چندیه که بهم می گه سکوت کن. حرف نزن. ننویس. فاصله بگیر. و هربار که سعی کردم نقضش کنم کلمات رو آنچنان با نفرت و خشم پشت سر هم ردیف کردم که خودم هم متحیر شدم از شدت این همه خشمی که داشتم :)
حقیقت اینه که احساس می کنم سال ها مورد سوء استفاده قرار گرفتم. از آدم های زیادی متنفرم. بیشتر از حد و ظرفیت و توانم بخشیدم. بیشتر از چیزی که لازم بوده گذشت کردم. سال هاست سکوت کردم. ملایم و مهربون و بخشنده ... خسته شدم :) دیگه نمی تونم. حالم از آدم های زیادی به هم می خوره. دارم سعی می کنم کار نادرستی نکنم. حرف نادرستی بهشون نزنم و حتی دعای نادرستی در حقشون نکنم... :) واقعا دارم سعی می کنم.
وای خدای من.باورم نمیشه :) از وقتی یادم میاد بقیه به عنوان انواع و اقسام ابزار ها ازم استفاده کردن. پادری. دستمال کاغذی. کاغذ چرک نویس. کاغذ دیواری. پاشنه کش کفش... بعد از اینکه تمیزشون می کنم رهام می کنن زیر دست و پا و من برای اینکه پاهاشون زخم نشه سعی می کنم بهترین پادری دنیا باشم :) وای خدای من... باورم نمیشه :)
چرا تا زمان اعتراض هست اعتراض نمی کنم؟ چرا همیشه بعدش یادم میفته که یه شیشه پاک کن نیمه تموم ارزون قیمت بودم براشون؟ :) چرا من صدام در نمیاد؟ چرا منِ لعنتی صدام در نمیاد؟ چرا نمی تونم حقم رو بگیرم :) چرا همین الان هم مطمئنم باهاشون مهربون برخورد می کنم؟
من واقعا ازشون متنفرم. از خودم متنفرم. از همه ی سال های بعد از ۱۵ سالگیم متنفرم... از سال های راهنمایی و دبیرستان و دانشگاهم متنفرم. از سال های فارغ التحصیلیم متنفرم. من از آدم های خیلی زیادی متنفرم :) از اولین افرادی که بهم زخم زدن و رهام کردن متنفرم. از بقیه ای که به ترتیب دستشون رو تا آرنج کردن تو زخم هام و گفتن می خوایم درمانت کنیم اما تو زخم های من دنبال نداشته های خودشون می گشتن متنفرم. از آدم هایی که به جای پول درمان زخم هام ازم سوء استفاده کردن متنفرم. از آدم هایی که یه زمانی بهشون می گفتم دوست متنفرم. من ازشون متنفرم. و گریه. و گریه ی خیلی خیلی زیاد :)
از آدم هایی که زندگی خودشون خوبه و با سنگدلی سنگ ریزه می ریزن تو کفش بقیه متنفرم. از آدم هایی که نمی فهمن متنفرم. از آدم هایی که از پشت، از جلو ، جلوی چشم خودت، جلوی چشم خودت بهت خنجر می زنن متنفرم. از آدم های بیمار متنفرم. از آدم هایی که با احساسات و اعتماد دیگران مثل جوراب رفتار می کنن و می پوشن و وقتی بو می گیره پرت می کنن گوشه ی اتاق متنفرم. از آدم هایی که اسم ترحمشون رو می ذارن دلسوزی متنفرم.
به اندازه ی همه ی سال های مهربون بودنم متنفرم. متأسفانه بی شرافتی برخی آدم ها تا اونجایی امتداد پیدا می کنه که حتی نمی مونن که نفرتت رو بهشون ابراز کنی! :) اونقدر دور می شن که صدای گریه هاتم آرامششون رو به هم نزنه. ولی من مطمئنم که می زنه. من مطمئنم که به هم می زنه :) یه روزی دور تر از امروز. شاید سال ها بعد. شاید حتی روزی که من دیگه نباشم :) اما مطمئنم که وقوعش حتمیه. من ایمان دارم به عدالت خدا. من مطمئنم که هیچکس نمی تونه تا همیشه فرار کنه از نتیجه ی اعمالش :)
وای واقعا باورم نمیشه :) با اینکه در سومین دهه زندگیم به سر می برم ولی هضم یه سری رفتار ها واقعا برام سخته. بعضی ها تو چشمت نگاه می کنن و چیزی که مال توعه رو می دزدن! به بعضی ها می گی فلان کار اذیتم می کنه و می گن می دونم! و انجام می دم تا اذیت بشی :) تو چشمت نگاه می کنن و بهت دروغ می گن... نمی تونم باور کنم. من تو خانواده ای بزرگ نشدم که این چیز ها عادی باشه :) آره من زیادی صادقم. شاید چون مادرم هیچوقت بهم دروغ نگفت :) من با سخت ترین شرایط ها می سازم. شاید چون مادرم زنی بود که هیچوقت از سر زندگیش نرفت تو هر شرایطی :) آره من همیشه اعتماد می کنم. من همیشه سعی می کنم به بقیه کمک کنم. آره :)... من اینطور آدمی ام. تو چطور آدمی هستی؟ هوم؟! :)
من همیشه رفتار های مکرر غلط دیگران رو به خاطر شرایط سخت زندگیشون می بخشیدم. اما دیگه این کار رو نمی کنم :) لااقل وقتی بار ها و بار ها تکرارش کردن. بله می دونم که همه ی ما گذشته سختی داشتیم، اما دلیل نمیشه که به دیگران بدی کنیم :)
یادمه یه بار سال ها پیش وقتی هنوز مدرسه نمی رفتم یه کار بدی کردم. وقتی ازم پرسیدن چرا ، گفتم چون فلان اتفاق برام افتاده! مادرم بهم توضیح داد که حتی اگه اتفاقات بدی تو زندگیم افتاده حق ندارم با بقیه بد رفتار کنم. اونموقع داستان حضرت محمد(ص) رو برام تعریف کرد که پدر و مادرشون رو در کودکی از دست دادن و زندگی سختی داشتن اما بهترین و خوش اخلاق ترین خلق خدا شدن :) در حالی که یکی با شرایط ایشون می تونست راهزن بشه و بعد بگه خب من پدر و مادرم رو بچگی از دست دادم :)
من در رفتار باهاشون حتی گذشته ی زخم هایی که خودشون بهم زده بودن رو هم لحاظ نکردم :) چه برسه تلافی رفتار بقیه ی آدم ها. ولی اون ها تاوان همه ی گذشتشون رو از من گرفتن :)
من مطمئنم که زمین گرده :)
من مطمئنم که گذشت زمان همه ی اون حرف هایی که نخواستن از من بشنون رو بهشون می زنه...
من مطمئنم که یه روز حال من رو می فهمن.
شاید یه روز که هیشکی حالشون رو نفهمه :).......
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد..... :)
پانوشته: ولی خب این نفرت ها که می گم رو هیچوقت نمی ورزم :) نمی گم. رفتارشون نمی کنم. حتی با خدا هم حرفی در موردشون نمی زنم :) اگه من هم بخوام مثل اون ها اهل تلافی کردن و تقاص گرفتن و سوزوندن خشک و تر باشم پس چه فرقی می کنم؟ :) دنیا همین الانش هم پر از ظلم و بدی هست... می دونم و دیدم که دریای خشم و کینه و نفرت ساحل نداره :) نمی خوام توی این دریای بی پایان غرق بشم. کینه داشتن اول خود آدم رو نابود می کنه :) باید یه جا این دومینوی لعنتی آزار رو شکست... اگه منم بخوام ضرر بزنم بهشون این بدی ها در جهان تکثیر میشه :) بذار فقط بمونه توی قلب خودم و فقط خودم رو از درون بسوزونه.... :) به هر حال یک روز می میریم و خاکستر زودتر به چرخه محیط زیست بر می گرده تا آدمِ مرده ی نسوخته. مگه نه؟ :)
بگذار در سکوت فراموشمان کنند
این سینه را تحمل سنگ مزار نیست... :)
ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود
ابرهای خونْ فشان نینوا، اشک های حضرت امیر بود
بعد از آن فتوت همیشه سبز، برکت از حجاز و از عراق رفت
هر چه دانه داشتند سنگ شد، پشت هر بهار، صد کویر بود
بعد مکه و مدینه، دام شد، کوفه صرف عیش و نوش شام شد
آفتابِ سربلندِ سایه سوز، در حصارِ نیزه ها اسیر بود
الامان ز شام، الامان ز شام، الامان ز درد و غربت امام
شام بی مروّت غریب کش، کاش کوفه ی بهانه گیر بود
هان! هبا شدید، هان! هدر شدید، مردم مدینه! بی پدر شدید
این صدای غربت مدینه بود، این صدای زخمی بشیر بود
کربلا به اصل خود رسیدن است، هر چه می روم به خود نمی رسم!
علیرضا قزوه
۱. من یک چپی هستم. یک اخیرا چپ شده. البته نه به معنای چپ تجدد خواهِ سمت چپ مجلسِ پاریس نشین در انقلاب کبیر ۱۸۷۹ فرانسه؛ که در اصل من یک "با خود اخیرا چپ افتاده" هستم. من یک چپ کرده ی چپه شده هستم.
۲. خوابهایم چند ماهی است که چپ شده اند و چپ و راست تبدیل می شوند به کابوس. مهم نیست چطور شروع می شوند. مهم این است که پایانشان به کابوس تبدیل می شود. من یک روی دنده ی چپ افتاده هستم. یک چپ نشینِ حاشیه ی خیابان های راستِ جنوبی. من یقه ی خودم را گرفته ام این بار. سخت. با دست چپ و البته بعد با دست راست...
۳. آرمان های ذهنی ام چپ کرده است. تصوراتم. اداراکاتم. احساسات و هیجانات و حتی موهومات و وهمیاتم هم چپ کرده است. خوش به حال کسی که در وهم خودش لااقل راست باشد. اما من در وهم خودم هم چپ شده ام. زمین زیر پایم چپ شده است. میز رو به رویم. کتاب هایم. لپ تاپم. قهوه های روی میز ، در سالن مطالعه. فرش ها. کفش ها. نقش ها. نقش های روی کاشی های میدان نقش جهان که من را یاد روحانیتِ تو می انداخت در عین آبی بودنت، همه چپ کرده اند. همه.
۴. می روم مسجد و مسجد روی سرم چپ می کند. می روم میدان نقش جهان. گذر چهارباغ. حتی می روم پاساژ های مدرن. می روم دانشگاه. گاه گاهی هم حوزه. همه چپ می کنند روی سرم. آجر به آجر. کاشی به کاشی. تیر آهن به تیرآهن می افتند رویم. اما سرم درد نمی گیرد. دستم. پایم. نه... . تیر آهن های چند تنی می افتند رویم و هیچ کجایم نمی شکند و درد نمی گیرد. اما نیمکره چپ مغزم هم نه، اما سمت چپ قفسه سینه ام... اما سمت چپ قفسه سینه ام، اما سمت چپ قفسه سینه ام به سادگی درد می گیرد. به سادگی. تیر می کشد. تیرِ آهن؟ شاید... نمی دانم چه سری است که اگر یک جای آدم ضعیف باشد ، درد می زند به همانجایش. حالا مسجد با تمام نمازگزارانش چپ می کند روی سرم و من فقط قلبم درد می گیرد. و من فقط...
۵. این اولین بار نیست. اولین بار نیست که قلبم تیر می کشد. اولین بار نیست که تیر آهنی خودش را فرو می کند به قلبم و از آن سمت دیگرش یحتمل می زند بیرون. اما این بار فرق می کند. این بار مثل بار های قبلی نیست. در بار های قبلی دیگرانی مقصر بودند و این بار خودم. خودِ خودم... این بار یقه، یقه ی خودم است. این بار دست ، دست خودم . این بار فرق می کند...
۶. این بار انگار خدا می خواست همه ی ناخالصی های این بیست و اَندی سالم را به رویم بیاورد. انگار می خواست بگوید که چقدر دستم خالی است. چقدر دلم. چقدر دلم خالی است. این بار پی برده ام به کیسه های خالی خودم. به کشو های خالی. به چمدان های خالی. این بار به جای اینکه با او چپ بیفتم بر خلاف این ۴ سال گذشته، با خودم چپ افتاده ام. خودم را مقصر می دانم. خودم را گناهکار. خودم را مظنون. خودم را نا خالص...
۷. انگار این ماجرا یک پرونده اعمالی بود برای خودش. این ماجرا پرونده اعمال تمام بیست و اَندی سالم بود. این ماجرا نتیجه بود. قیامت بود. رَستا خیز بود. جالب اینکه پرونده اش هم دقیقا در ۱ فرودین ۱۴۰۵ به من عرضه شد و همان لحظه ای که یکی دو تا جمله از پرونده را خواندم فهمیدم که کارم تمام است. همان لحظه اول ، با همان نقل قول هایی که به دستم رساندند فهمیدم که فندک گرفته شده زیر تمام مزارع دنیا و آخرتم. تمام گندم ها، تمام جو ها، تمام درخت های گردو، تمام مترسک ها،تمام تراکتور ها. حتی تمام کلاغ ها و پروانه های باغم سوخت. خانه ام سوخت. آبادی ام سوخت. چاهم سوخت. قناتم سوخت. خورشید پس زمینه نقاشی منظره ام سوخت. ابر ها سوختند و از سوختن همه ی این ها باران گرفت. یک باران خاکستری. یک باران اسیدی. یک بارانی چند ماه شبانه روز ادامه پیدا کرد. به هر حال ماجرا این بود.
۸. اگر باران اسیدی قطع می شد آتش دوباره جرقه می زد و اگر آتش می خوابید، اسید های دودی کار ناتمام آتش را در خراب کردن از سر می گرفتند...
۹. خدای بزرگ من. پس یک میلیونیوم جهنمت در روز رستاخیز اینطور سوزناک است. نه؟
۱۰. خدای من... خدای من.... خدای من.....
۱۱. تحمل این عذاب ، که چون تو عزیزِ مهربانی را آزرده ام، میلیارد ها بار از آتش گرفتن تمام زندگی ام بر من سخت تر است...
۱۲. همین چند ماه پیش بود که به او گفتم نمی دانم چطور و از کجا ، دوست داشتنش به همه جای زندگی ام رخنه کرده است.
۱۳. همان چند ماه بعد بود که فهمیدم نفت سیاه فتنه پراکنی های راست یا دروغ یک نفر به هرجای زندگی ام که دوست داشتن او رخنه کرده بود رخنه کرد. هیچ جای درخت زندگی ام سالم نماند. حتی ریز ترین آوند ها، حتی دور ترین سلول های گیاهی و حتی بالا ترین برگ هایم هم سیاه شد. زرد شد. ریخت روی زمین... و سوخت. به همین سادگی... همه جایش. همه جا...
۱۴. عادت ندارم سوم شخص خطابت کنم. عادت ندارم به "تو" ، بگویم "او" و برای دیگرانی تعریف کنم که حالا چه شد و چه نشد. عادت ندارم... اما از وقتی که می بینم فرد سومی راه و بی راه مخاطب قرارت می دهد دیگر نمی توانم مثل سابق، بی واسطه با تو حرف بزنم. دیگر مایلم اگر هم خطابی هست با "شما" باشد، نه با "تو" ... احساس سر بار بودن می کنم. احساس اضافگی. احساس می کنم که ۴ سال مزاحم بوده ام. مزاحم را اصلا چه به خطاب؟ مزاحم را اصلا چه به دلتنگی؟ چه به حسادت؟ مزاحم را اصلا چه به ......
۱۵. نظریات انگیزش و هیجان را که می خوانم ، می فهمم که طبق هیچکدامشان نمی توانی فراموشم کرده باشی. اما در عشق، حتی علم هم دیگر مهم نیست. عشق یعنی همه ی این ها نباید رخ می داد اگر واقعا فراموش نشده بودم. عشق یعنی ...
۱۶. گفتم که... چپ افتاده ام. با خودم. با اشتباهاتم. خانم میم راست گفت دست آخر که گفت گناهکار. نباید آدم خودش را رنگ بزند. هیچ رنگی. راست گفت که گفت گناهکار. راست گفت.
۱۷. یک موقع تو فکر می کنی یک کاری غلط است. یک موقعی یقین داری که یک کاری غلط است. یک موقعی شک داری. یک موقعی فکر می کنی که یک کاری خوب است. حال من دقیقا این حال است که پاکت نامه ی اعمالم را باز کرده ام و سیاهی از آن پخش شده در تمام فضا. یعنی دیده ام که همه ی کارهایم غلط بوده. همه اش. آن کاری که فکر می کردم غلط است، غلط بود. آن کاری که یقین داشتم غلط است هم غلط بود. آن کاری که یقین داشتم درست است هم غلط بود. خدایا. غلط اندر غلط...
۱۸. خدایا توبه می کنیم از همه ی کارهایی که فکر می کردیم خوب است، اما باطناً بد بود...
۱۹. خدایا...
۲۰. از میان همه ی چیز هایی که چپ شده است روی سرم، حسینیه ی وسط میدان هنوز راست است. هنوز در حسینیه راهم می دهند. اگر خادم متولی چشم بصیرت نداشته باشد که فکر می کند مثل بقیه ام. یک آدم عادی. اگر هم مثل آن پیرمرد سید خادم توی چایخانه چشم بصیرت داشته باشد، باطنم آنقدر سیاه است که اشتباهم می گیرد با یکی از پارچه های سیاه عزا. چایی می دهد و ردم می کند از در که بروم داخل.
۲۱. در محرم، سیاه بودن و گناهکار بودن عیب نیست. حسن است. از سیاه باشی برگ برنده داری. سیاه باشی راحت تر راهن می دهند داخل. مثل پرچم های سیاه...
۲۲. رویم سیاه بود و لباسم سیاه شد
مدیون توست یک دهه یک رنگی ام حسین...
۲۳. یا حسین.
۲۴. یا حسین....
۲۵. یا حُسینِ شَهید(ع)......
۲۶. ای عهده دار مردم بی دست و پا حسین
۲۷. ای با غریب های جهان آشنا حسین
ای با غریب های جهان آشنا حسین......
۱. آمریکا گفته است که ایران با پول های بلوکه شده ای که پیش ما دارد فقط اجازه دارد دانه های روغنی و کالاهایی که ما تعیین می کنیم را بخرد.
۲. حالا مصاحبه ای از آقای عبدالناصر همتی منتشر شده است که گفته اند: "ما سالانه نیاز به خرید میلیاردها دلار کالای اساسی و دارو داریم و برای ما فرقی نمیکند پول خرید کالاهای اساسی را از چه منبعی پرداخت کنیم.باقی پولهای بلوکه شده، یعنی ۶ میلیارد دلار دوم و مابقی، همگی صرف کالای اساسی ضرورتاً نمیشود بلکه ایران میتواند سایر کالاهای غیرتحریمی را هم خریداری کند."
۳. راستش اگر می شد و راه داشت که انسان از فرط عصبانیت و انزجار تبخیر بشود مطمئنا تبخیر شدن را به مشاهده این سخنرانی ترجیح می دادم...
۴. چرا؟!
۵. عرض می کنم...
۶. اگر کسی آشنایی به مبانی اقتصاد کشاورزی هم نداشته باشد و حتی صرف تحلیل سیاسی هم بخواد تحلیلی ارائه بدهد، در منظومه عزتمندی مردم ایران و خب اندک شناختی از این روحیه ی مردم ایران، تشخیص خواهد داد که اجبار آمریکا به استرداد پول های بلوکه شده مردم ایران، مشروط بر خرید کالای معینی از خودش به منزله همان مذاکره زیر فشار تهدید نظامی به حساب می آید که آقای شهید ایران پیشتر از این ها هم فرموده بودند که «من نمیفهمم مذاکره در زیر شبح تهدید چه معنایی دارد؟ مذاکره کنیم زیر شبح تهدید! ملت ایران مذاکرهی زیر سایهی تهدید را برنمیتابد.» این سخن صرفاً یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه یک اصل شناختهشده در روابط بینالملل است. مذاکره زمانی معتبر است که بر پایه احترام متقابل، برابری حقوقی طرفین و اراده آزاد شکل گیرد، نه بر اساس تهدید، اجبار و ارعاب.
۷. از منظر حقوق بینالملل نیز تهدید به استفاده از زور، بهویژه علیه استقلال و تمامیت ارضی کشورها، مغایر با اصول بنیادین منشور سازمان ملل متحد است. هنگامی که یک طرف مذاکره، همزمان از گزینه نظامی، نابودی کشور مقابل یا برخورد با اعضای تیم مذاکره سخن میگوید، در واقع اعتبار سیاسی و حقوقی فرآیند مذاکره را زیر سؤال میبرد و نشان میدهد که هدف اصلی، تفاهم نیست؛ بلکه تحمیل اراده از موضع قدرت است.
۸. حالا اگر کسی احیانا از پشت در یک جلسه اقتصاد کشاورزی هم عبور کرده باشد حتما مستحضر هست که اقلیم ایران برای کاشت دانه های روغنی مساعد نیست، اما به دلیل اینکه دانه های روغنی غذای غالب دام ها و مرغ ها و حیوانات حلال هستند ما ناچاریم سالانه به مقدار زیادی دانه روغنی وارد کشور کنیم.
۹. و این یعنی...
۱۰. اگر بازار سویا و دانه های روغنیمان را به آمریکا بدهیم، بخش مهم و استراتژیکی از امنیت غذایی ایران را دو دستی تقدیم آمریکا کرده ایم!
۱۱. ساده تر بگویم؟ :) یعنی احتمال تکرار قحطی ساختگی جنگ جهانی دوم... یعنی سلاح کشتار جمعی :) ! یعنی هروقت آمریکا اراده کند، مردم ایران در گرسنگی قرار بگیرند، یعنی...
۱۲. یعنی آمریکا بازار دانه های روغنی ، یعنی بازار گوشت گاو، گوسفند، مرغ، تخم مرغ و لبنیات و غیره ایران را قبضه کند و هر زمان که خواست و اراده کرد با گرسنه کردن مردم و تهدید مستقیم جانی و روانی اعمال قدرت کند بر ایران و ایرانی...
۱۳.البته این از حقارت آمریکاست... این مدل وحشیگری و نئادرتالیسمِ برهنه تمدن رو به افول غرب از سر استیصال است. استیصال از اینکه پس از سال ها جنگ نرم، جنگ شناختی، جنگ روانی، جنگ رسانه ای و روانی، جنگ فرهنگی، جنگ اقتصادی، جنگ زیست محیطی، جنگ اطلاعاتی، ترور دانشمندان و نخبگان، جنگ سایبری، جنگ شهری و در نهایت جنگ نظامی و مرزی نتوانسته است ما را از پا دربیاورد و حالا از راه امنیت غذایی و هدف قرار دادن بازار های آب و غذای مستقیم مردم می خواهد به نتیجه دلخواه خودش برسد...
۱۴. که البته: " زهی خیال باطل!"
۱۵. و حالا نکته قابل تأمل دیگری هم که هست، از این قرار است که محصولات کشاورزی و دام پروری، خیلی باید متناسب با بوم و اقلیم یک منطقه باشند تا بتوان امنیت غذایی مردم یک اقلیم را به صورت پایدار تامین کرد...
۱۶. فرضا در دهه های پیش، نوع خاصی از مرغ برای جوجه ریزی وارد ایران شد از سمت اروپا که نیاز غذایی خاصی داشت که در بازار های ایران نبود اما چه مزیتش داشت؟ اینکه وزن بیشتری می گرفت نسبت به مرغ ایرانی و طبیعتا مرغداری می توانست به سود بیشتری با فروشش دست پیدا کند.
۱۷. القصه اینکه مرغ مادر اروپایی در انواع مرغداری های ایران طرفدار پیدا کرد به خاطر وزن زیادش و نژاد مرغ ایرانی کمتر مورد استفاده قرار گرفت. و البته ماجرا به همین سادگی ها هم نبود.
۱۸. نکته این بود که مرغ اروپایی، به نوع خاصی از غذا نیاز داشت که در ایران کشت نمی شد و حالا ما سال هاست که مجبوریم غذاش رو وارد کنیم.... :)
۱۹. تقلای البته بیهوده برایاستعمار نوین یعنی همین. یعنی توهم خودکفایی. یعنی توهم بزنی که در تولید مرغ خودکفا شده ای و عزتِ ایرانی ات درد نگیرد اما از سمت دیگر مجبور شوی که وارد کننده غذای آن نوع خاص از مرغ باشی.
۲۰. و تازه تمام این ها فقط دو دو تا چهارتای ساده ی منطق سقراطی است. چیزی است غیر از احتمال جهش ژنتیکی و شیطنت هایی از این دست. چیزی است عقلانی. و احتمالا بدیهی. و آنچه گفته شد تنها گزاره های سطحی اندکی به حد سواد ناچیز این حقیر بود و مطمئنا اگر سلام گرگ بی طمع نباشد، سلام شیطان بزرگ از سلام گرگ و گرگینه و گرگواره، طمعخیز تر است...
۲۱. امید دارم که تحلیل حقیر غلط باشد! امیدوارم :) امیدوارم که غلط باشد، که اگر درست باشد...
۲۲. اَللّهُمَّ اَنْصُرْ عِبادُکَ الْمُؤمِنینَ عَلی الْکافِرینَ نَصْراً عَزیزاً.
۲۳. لینک های مفید و مرتبط:
ما را کسی نخواست، تو هم گر نخواستی
در گوشمان بگو که بمیریم گوشه ای...