عجیب است که چطور حرف نزدن بهتر از حرف زدن است. سکوت حرفهای بیشتری برای گفتن دارد، همانطور که نبودن یک فرد، میتواند بیشتر از بودنش چشمگیر باشد.
_ امیلی در نیومون
عجیب است که چطور حرف نزدن بهتر از حرف زدن است. سکوت حرفهای بیشتری برای گفتن دارد، همانطور که نبودن یک فرد، میتواند بیشتر از بودنش چشمگیر باشد.
_ امیلی در نیومون
دیروز عاشق بودم
امروز هم عاشقم
دیروز زندگی کردم
اما امروز،
باید همان دیروز آن باد از سرما افتادهی بهاری
نوازش را کنار گذاشته
و هلم میداد،
پیش از آنکه انگشت دست چپم را بگیرد و با خود ببرد...
از کنار پرتگاه گذشتم
مماس و آرام
نه برای اینکه نیفتم
برای اینکه زمان داشته باشم
زمانی برای مردن
دور میشدم و پشت سرم را نگاه میکردم
کاش اینسوی بلندی، به آغوشت پرتاب میشدم
سرد بود
بادهای سوزناک میوزید
آنوقت دوطرف کتت را به رویم باز میکردی
من دو دستم را دورت میپیچیدم
درهای کت را روی تنم میبستی
در آغوشت حل میشدم
گرم میشدم و
یخهای دنیا از تنم چکهچکه به زمین میریختند
دیروز زندگی کردم
اما امروز،
آه؛ کاش همان دیروز به پایان میرسیدم...
داشتم فهرست خرید را مینوشتم که «میرزا قلی رمضان» زنگ زد. چقدر چند روز قبل مدام «نون شمارهی ۲» را در مخاطبینم جستوجو کردم و پیدایش نکردم! آخر یاد دستهگلم افتادم که اسمش را به میرزا... تغییر داده بودم!
صبح داشتم آماده میشدم و به این فکر میکردم: «کی این همه مو رو خشک میکنه؟» و برای نونها پیام گذاشتم: «بیداریونه؟ من تا یکربع دیگه راه میافتم...»
یک تعریف دیگر برای خانه پیدا کردم، جایی که آدم در آنجا یک جفت دمپایی، مسواک و پتو دارد. دیگر چه؟ جایی که برای ناهار دعوت میشوی اما باید از صبح گاه تشریف ببری که چاشت را با صاحبخانه بخورید.
آنروز آسمان به طور شگفتانگیزی همرنگ اردیبهشت و همدمای فروردین بود، آبی و خنک...
خندان و با دو کیلومتر لبخند وارد حیاط شدم که عروس شده بود! یکی از درختها سراکلهاش پر از شکوفه بود. رفتم و یک دم عمیق از بوی عسلیشان گرفتم. وای بوی شهد و شیرینی میدادند، شیرینیهای پای سفرهی عید. دلم میخواست یک دانه شکوفه بگذارم روی زبانم و مزهمزه کنم.
یک تعریف دیگر برای خانه پیدا کردم، جایی که سراغ درختانش را میگیری.
بعد بدوبدو پلهها را بالا و در آغوش نون شمارهی ۳ فرو رفتم. گفت: «چایی گذاشتم.»
نون صبحانه را آماده میکرد، من به گرم کردن نان سنگکی که شب گذشته خریده بودم مشغول شدم و تکههای نان داغ را زیر جفت دندانهای خرگوشیام میگذاشتم...
بعد از صبحانه رفتیم حیاط و در تاب نشستیم، سکوت و سرما. زمان آنقدر گذشت که سایههایمان جابهجا شد.
یک تعریف دیگر برای خانه پیدا کردم، جایی که آدمهایش بتوانند کنار یکدیگر سکوت کنند.
آنقدر عطر شکوفهها را بو کشیدم که حس میکردم مغزم شیرین شده است! ته گلویم شیرین شده بود، دمهایی که فرو میدادم، شیرین بودند و نگرانی عجیبی در ذهنم پیچید: «آلوئولهای ریهام نوچ و چسبناک نشوند!»
پ.ن: از ۷ اسفند؛ اصلا به واژهها سخت نگرفتم و همینطوری به هم بافتمشون که بیان اینجا بمونن...
در بامداد جنگ قبل، داشتم خواب میدیدم الف از لبهی یک دره آویزان و در حال غرق شدن است! همهجا تاریک بود. بالای سرم و از دور صدای جنگنده میآمد؛ نه، صدای جنگندهها. گیج شده بودم که این صدا در خوابم چه میخواهد. از طرفی الف داشت غرق میشد. نفرت داشتم. نمیخواستم نجاتش بدهم. بارها در ذهن به او گفته بودم آخرین نفری است که بخشیدمش، اما نه. انگار هیچگاه نبخشیده بودم. چطور میتوانستم؟ الف داشت غرق میشد. روی زانوام و لبهی دره نشستم. نمیخواستم نجاتش دهم. نمیخواستم بمیرد. نمیخواستم کسی باشم که به او کمک میکند. نشستم و دستش را گرفتم. هنوز دو دل بودم، دستش را گرفتم و مورد نفرت خودم واقع شدم.
این صدای جنگندهها از کجا میآیند؟ من این صدا را از کجا میشناسم؟
سپیده زده بود که نون از خواب بیدارم کرد و فهمیدم صدای پرندههای آهنی را نه از خوابم و بلکه از روی سقف بالای سرم میشنیدهام.
امروز صبح باز داشتم خواب میدیدم. خوابم عمیق نبود، چون نور پنجره پلکم را قلقلک میداد. باز صدای جنگنده، اینبار بیشتر از قبل. در دنیای خواب به دنبال الف میگشتم. باز همه جا تاریک بود. آسمان همانطور ترسناک و صداها همانگونه اما بلندتر بودند. در خواب راه افتادم تا پیدایش کنم. دلم شور میزد. با خیال اینکه لبهی پرتگاهی آویزان مانده و صدایم را میشنود با او حرف میزدم: «ببین دفعه قبل که جنگ شد، داشتم خواب میدیدم تو داشتی غرق میشدی، من سعی میکردم دستت رو بگیرم، همزمان صدای جنگنده میاومد، من دستت رو گرفتم، اما واقعا نجاتت دادم؟ تو کجایی؟» هرچه در خواب سر گرداندم، الف را ندیدم. هیچ صدا و نشانهای از او نبود. وسط بیابان تاریک و بدون دره، تنها مانده بودم.
صدای انفجار، زلزله، باز هم... همزمان از خواب و تخت بیرون پریدم، ساعت ۰۹:۴۰ بود. صداها واقعی بودند. اما الف؛ چرا اینبار در خوابم نبودی؟
در فکر فرو رفته بودم و یک نیمه گردو را نیمساعت جویدم. حرفهای ث که تمام شد، تازه فهمیدم با من صحبت میکرده، اما نفهمیده بودم؛ چون در البرزکوه در حال صحبت با چَمروش بودم: «چمروش کجایی؟ انیران به اینجا یورش آوردهاند. از خیلی سال پیش، حالا بقیهشان دارند میآیند. چرا بالای البرز نیستی؟ گمت کردهام.»
امروز هیچکس به جز خودم در پس ذهنم نیست. منم و کوهها، منم و بیابان، منم و صدای زوزههای دراز پرندگان آهنی.
کاش این خوابها گورشان را از سر من گم کنند؛ این خوابهایی که همیشه در فردای شبها، برقهی خیالات از چهره برداشته و رخ حقیقت به خود میگیرند...
آن ایزد بر آفتاب تیره خیره گشت و در دلش ندا پیچید. دشمن روانه شده بود. بُرز بر بلندی البرز ایستاد و از میان دو چشم تا منقار چَمروش را نوازش کرد. پرنده از پشت شاخههای درهم پیچیدهی هوم، گام پیش نهاد و بزرگ و بزرگتر شد. زیر پای کوه، انیران پیش میآمدند. روزهای آسودگی به سر آمده بود.
چمروش بال برافراشته، همچو شیر میغرید و بیگانگان دیوسرشت را ارزنارزن از خاک ایرانزمین برمیچید.
• • •
چینامروش یا چمروش نام پرندهای از اساطیر اوستایی و به معنای مرغ دانا و بسیار بَرچیننده است که ظاهری با بدن شیر و سر و بال عقاب دارد. وظیفهاش پاسداری از ایران در برابر دشمنان و نگهبانان این سرزمین است. هرچندسال یکبار که غیرایرانیها از جان خود سیر شده و با بداندیشی به سوی این مرز روانه میشوند، چمروش با ایزد بُرز (ایزد آب) به بالاترین نقطهی کوه البرز میرود تا بتواند دشمنان را زیر نظر بگیرد و آنها را مانند بذر و دانه از روی زمین برچیند.
چمروش پس از سیمرغ، باارزشترین پرنده در اوستا و نویسههای پهلوی است. هردو پرنده در البرزکوه و زیر درخت هوم زندگی میکنند.
بر سر ستونهایی از کاخ پارسه، زیر آفتاب زل و بارانهای موسمی، تندیسهایی از چمروش پشت به پشت هم داده و از سرزمین پارس پاسداری میکنند.
در جوامع غیرپارسی به خاطر ظاهر، این پرندهی اسطورهای را با نام گریفین (شیردال) میشناسند.
میخواستم جویده جویده بمیرم
اما جویده جویده زندگی کردم
رنجهای امیدواری را
مثل تولههایم به دندان گرفتم
و هرگز از تو پنهان نکردم
چهچیز در من تمام نمیشود
که فرو رفتن الوارها در آب
تمامی ندارد
_ حسین صفا
نون قاشقش رو میذاره توی بشقاب و میگه: «میشه قبل از ظهر بری؟ نمیخوام پیش از رفتنت برم بیرون و بعد یهو بیام ببینم نیستی!» به این فکر میکنم من تا حالا واقعا تونستهم خداحافظی کنم؟ این هیچوقت برام آسون نبوده. اما پتوی سبزم رو میذارم پیشش بمونه؛ بدونه که نه تنها برمیگردم، بلکه قراره شبهایی رو باهم انیمیشن ببینیم و تخمهی آفتابگردون رنچ بشکونیم.
دیروز از خانهی نو تا کتابفروشی موردعلاقهم رو پیاده یا به قول "ز" با پا رفتم که ببینم چقدر دورتر شدهم؛ فهمیدم این مسیر جدید بسیار پرپیچ و خم و مسافتش بیش از سهبرابره! در عوض مثل مسیر قدیم، درخت چنار و پرنده داره. :)
سرانجام پس از دقیقههای طولانی که رامی در گوشم «بودن چه خاشن...» زمزمه میکرد، رسیدم شهر کتاب_اولین جایی که چهارسال پیش، بعد از اومدن به اینجا در روزهای آغازین و سرد دیماه بهش سر زدم. درگوشی به کتابها گفتم که مثل همیشه میآم پیششون و اون سیاهپوشی که آستر بدرقهی قرمز داشت و قول داده بودم از کتابفروشی بیارمش بیرون رو خریدم.
در راه برگشت به خانهی قدیمی با درختها، ساختمونهای چفت هم، بستنی و آبمیوه فروشی موردعلاقهم و صاحب سبیلوش، گلفروشی بزرگ روبهروی کوچه پشتی، گربهها، شیرینیفروشی دلبندم، پیادهروهای باریک و سرهای گردالی ذرتمکزیکی خداحافظی کردم.
الان سه پله رفتم مرحلهی بعد و بیشتر از قبل دارم با جهان روبهرو میشم، امیدوارم جهان نیز روش رو از من برنگردونه؛ باشه جهانجان؟
بیا بال ترمه را بگیر و روی قالی پهن کن. سکههای سیمین و سمنوی شیرین بیاور. ده چکه شعر و سرکه در بالا بگذار. دو قلم سبزه و سوسن زیر سایهی سرو خمیده بکار. سیری در دل آینه فرو کن که گرسنه نماند. شاخهی سماق و دانجهی سنجد را روی سفره برنش کن. سیب سرخ را از لبهایت جدا و در میان سفره بیانداز، باید تا پیش از رسیدن فَرَوَهرها قرمزی و شور بگسترانیم.
• • •
اهورامزدا پیش از آنکه فروهرها از حالت مینوی به صورت گیتوی در آیند، آنان را آزاد میگذارد در جهان مینا بمانند یا در جسم مادی خود فرورفته و با سپاه اهریمن ستیز کنند. آنها که باور داشتند میتوانند دیوها را شکست دهند، میپذیرند به جهان گیتا بیایند.
این نیروهای مینوی و سرمد که در جان ایرانیان پارسا وجود دارند، پس از مرگ به جهان بالا رفته و در کنار هُرمَزد جاودان میشوند. سپس در پنجروز پایانی سال که گاتاها نام دارد، سپاه فروهرها به سوی زمین روانه شده و یک ماه در این جهان میمانند؛ از این رو آن ماه فروردین نام گرفته است... :)
جشن نوروز، نونواری و چیدن سفرهی هفتسین، تنها به خاطر نو شدن سال نیست؛ مهمتر از آن، برای خوشآمدگویی به بازگشت روح پاک درگذشتگانمان به خانه است و به این دلیل، هفتسین را تا روزها در خانه یا بر سر مزار نگه میداریم.
• برگرفته از بُندَهِش