یادمه اون قدیما چون توی مهد کودک همیشه میگفتن زنبور نیش داره ازش میترسیدم، بنظرم میومد نیش هاشون باید خیلی درد داشته باشه، برای همین هروقت زنبوری نزدیکم میشد با داد و هوار به سرعت نور فرار میکردم!
مادرجون یبار بهم گفت نترس تا کاری باهاشون نداشته باشی کاری باهات ندارن، فقط رد میشن و میرن.
یادمه اولین باری که فرار نکردم فقط وایسادم و چشمامو محکم بستم، هر لحظه منتظر سوزش ناشی از نیش خوردن بودم اما ویز ویزش دور و دورتر شد، واقعا کاری باهام نداشت و رد شد رفت!
اون حرف پایه و اساس ارتباطم رو با طبیعت تشکیل داد، تا وقتی بی آزار باشی هیچ چیزی بهت آسیب نمیزنه( البته جز اونایی که غذاشون خودم بودم :))))) )
کاش دنیای آدما هم همچین قانونی داشت، تا کاری با کسی نداشته باشی کاری باهات نداشته باشن، ولی دقیقا برعکسه، هرچقدر کمتر آزار داشته باشی بیشتر باهات کار دارن :)
(نگو که آدما هم غذای همدیگه ان؟)
به قول هیولای مذکر مجهول ها همیشه جذابترن!
- استکان خالی از چای دارچین
پ ن: گرفتن ملخ ها و جیرجیرک ها جزو لذت بخش ترین تفریحات کیومرثه =>
گرفتن پروانه یا کفشدوزک انقدر خوشحالم نمیکنه.
پ ن۲: دیگه کم کم دارم به قلم خوب نویسنده های اینجا حسودی میکنم...
پ ن۳: انقدر امروز بدو بدو کردم که بدن درد شدم، احساس میکنم یه دور کامل کتک خوردم :)))
دختری که ماه را نوشید 3 هفته،4 روز پیش