هزار و یک شب با کیومرث(شب چهارم)

یکی از چیزایی که زیاد بهش توجه میکنم، واکنش آدما نسبت به رفتار همدیگه است...
عموما از قانون: "با هرکی شبیه خودش" پیروی میکنن!
برای مثال "تا زنگ نزده زنگ نمیزنم"، "تا پیام نداده پیام نمیدم"، "تا لایک نکرده لایک نمیکنم" و همینطور بلعکسش.

نمیشه بهشون خورده گرفت، خالقشون هم همینجوریه: "تا موقعی که به سمتم حرکت نکنی محلت نمیدم ولی اگه یک قدم بیای جلو منم ده قدم پرواز کنان میام سمتت"

در عین حال یک دسته‌ی محدود وجود داره که زیاد به این موضوع اهمیت نمیدن، اصولا کار خودشونو انجام میدن، با اینکه باهاشون تماس نمیگیری ولی اونا گاهی اوقات زنگ میزنن و حالتو میپرسن، برات کامنت خوشحال کننده میزارن و توقعی هم ندارن، بدون اینکه کار خاصی باهات داشته باشن پیام میدن و پیگیرتن و...

به نظرم بهترین دسته ی آدما همینا هستن، مهربون و خوش قلب!

در مقابل این دسته، یک دسته‌ی دیگه هم وجود داره که با اینکه بهشون پیام میدی، زنگ میزنی، کامنت میزاری یا لایک میکنی کلا واکنش خاصی ندارن! دوبار درمیون جواب میدن و...

برحسب تجربه اینا همیشه یه جای کارشون میلنگه :)

بیشتر سعی میکنم اینجور آدما رو نادیده بگیرم و منم از همون قانون "با هرکی مثل خودش" رفتار کنم!

مامان میگه کار اشتباهیه، شاید اون تایم حالش خوب نبوده، دستش بند بوده، سرش شلوغ بوده و... 

مامان معتقده مهربونی همیشه جواب میده، تو پیگیر باش اون هم نرم میشه، احتمالا در این یک مورد بیشتر به بابا رفتم، غرور برام مهم‌تر از حفظ کردن روابط بی فایده‌ی انسانیمه، این کار واقعا انرژی زیادی رو میطلبه و خب قطعا که (آدم خوبا در نهایت فقط توی داستانا پیروز میشن، نه در واقعیت!)

- استکان خالی از چای نعنا

 

 

پ ن: یه چیز دیگه هم هست اینکه آدما بیشتر از چیزای منفی الهام میگیرن تا چیزای مثبت :)))

مثلا به پست یه آدمی بخوری که جواب نمیده احتمال اینکه تصمیم بگیری شبیهش رفتار کنی بیشتره تا اینکه به پست یه آدمی بخوری که کلا توقعی از کسی نداره :))))))

پ ن۲: این "با هرکی مثل خودش" گستردگی خیلی زیادی داره صرفا فقط یه سرچشمه اش رو عرض کردم =>

(اون قدیما اگر محتوایی مثل این میذاشتم عالم و آدم دست به کمر میزدن که حالا ثابت کنن اینجوری نیستن، منم همیشه ته نوشته هام میگفتم: "بخدا استثنا هم داریم"... یادم که میاد یهو متوجه میشم انقدری بزرگ شدیم که دیگه حوصله‌ی ثابت کردن خودمون رو هم نداریم، تو دلمون میگیم بزار هرکی هرچی خواست بگه، رد میشیم میریم دنبال زندگی خودمون D= )

(اینو نوشتم احساس کودک بودن بهم دست داد... شایدم واقعا هنوز کوچک هستم..؟؟)

پ ن۳: فکر کنم هیچوقت نگفتم ایده‌ی این شب ها و چای خوردنا از کجا اومد نه؟ حتما یه شب داستانشو کامل تعریف میکنم:))))

پ ن۴: از طولانی شدن این بیماری دیگه به ستوه آمده ام...