You need to enable JavaScript to use this application.

مردمکهای هلالی

7 ماه،1 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

مه بر شاخه‌های هلو نشسته

و حالا دل من از شراب هم گرم نمی‌شود

انگار درونم پر از سنگریزه‌هایی‌ست

که هر قدم، صدایشان را می‌شنوم

آینه را نگاه نمی‌کنم

چون زنی که آنجاست

بیش از همه، خودش را فریب داده است

درونم انباشته از توابع شک است،

قلقل پوچی، هر لحظه خالی‌ام می‌کند.

در این زندگی،تجسم یک من منسجم برایم سخت است.

و ای کاش... تا با بیداری،

همه‌ی این نفرت تمام شود.

اما می‌پرسم: "آیا لایق این همه مهرم؟"

و دلم، خیانتکارانه،

فریاد می‌کشد که: "بیشتر، بیشتر می‌خواهم..."

 

_اشعار 薄 

(باترجمه ای ازاد)

 

پ.ن:

جام را بالا می‌برم

اما سایه‌ام مرا رسوا می‌کند

در آسمان ماه کامل است

و در دل من، شکافی تاریک

اگر جهان خوابی بیش نباشد

چرا بیداریش این‌قدر درد دارد؟

.

.

پ.پ.ن: و آیینه مدام تکرارم میکند که :«دروغگو...»

و.پ.پ.ن: طوماری برای پنهان شدنم نیاز دارم ،سراغ داری؟

0

بیا سلامت بدهم

7 ماه،1 هفته پیش

قلم درون کمد ام با کمی تلخیص و تغییر می خواهد بنویسد .

چطور به اینجا رسیدیم؟

چرا؟

من هنوز باور نمیکنم.

می دانی؟

وداع، تلخ و شیرین است، پس تا فردا شب، صبح بخیر می‌گویم.

به امید اینکه مثل همه‌ی آن خبرهای ناگهانی و دردناک پوچ از گذشته،

وقتی دوباره چشم‌هایم را باز کنم، باز هم ستاره‌های کوچک درخشان را در آسمان آبی‌ام ببینم.

:)

با لبخندهای صمیمی و آرزوهای گرم،

برای تو، فراتر از این بعدها و مکان‌ها و زمان‌ها و خط‌ها و درگاه‌ها و آدرس‌ها…

برای همین 

سلام ستاره درخشان و عزیز من.

.

پ.ن:هیچوقت تصور پایان نداشتم ، نه برای اینجا...

هنوز هم ندارم! پس بازهم ادامه می دهیم ، به نحوی.

مثل ماهینا پس از گذران بقا ، جایی در اقیانوس ، در اعماق یا در سطح

روزی رقص پرواز مان را نشان خواهیم داد.

و باز...

.

.

پ.پ.ن: و تو بازهم می درخشی !

اگر این پهنه ابی را فراموش کردی ، حداقل این جمله را فراموش کن.

بقیه ادرس ها و پیوندها بهانه بود.

.

.

.

وپ.پ.ن: 

 بعد از این پهنای آبی...

اگر ...

0

پای سیب یا نان سیب زمینی؟

7 ماه،2 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

 

چندمین اعتراف‌نامه‌ام را می‌نویسم؟

فکر نمی‌کنم شمردن اعتراف‌نامه‌ها کار درستی باشد؛

آن‌وقت انگار همان یک ذره ظاهر صادقانه‌ای هم که دارند از دست می‌دهند…

اما می‌دانم دلم نمی‌خواهد گناه نگه‌شان دارم.

برای همین اعتراف می‌کنم.

امیدوارم جواب بدهد…

خیلی طولانی و مفصل.

همچنین نرم و گرم و ملایم.

پرخاشم نکند، اما روشنم کند که اشتباه می‌کنم.

بعد هم مرا تأیید کند و بگوید خودش هم…

نمی‌دانم، چیزی شده؟

اما کاش انتهای نامه را ننویسد.

هنوز تصورش نکرده‌ام.

چه کسی؟

باز هم نمی‌دانم.

احتمالاً همان کسی که مدام جایی از ذهنم من برایش اصرار می‌کنم،

یا اوست که زمزمه می‌کند:

«بگذار ببوسمت.»

سوال این جاست که 

می‌خواهم ؟

یا می خواهد؟

یا می خواهی ؟

ببوسمت....؟

فقط یک بوسه؟

...؟

چرا و چطور و این‌ها را من هم نمی‌دانم.

این نجوا الان چندین سال است، مثل همه آن نجواهای دیگر،

مهمان اتاق سیاهم شده و نمی‌رود…

مثل احساسی چسبنده که این روزها دست از سرم برنمی‌دارد.

و بار دیگر برای همین اعتراف می‌کنم؛

روشن کردن این موضوع مهم است،

وگرنه خودم را باز دچار سوءتفاهم می‌کنم.

پس…

این احساس از کجا آمد و شد راه انداخت؟

چرا این‌قدر لزج و چسبنده و پرتقالی است؟

آیا خودش خانواده‌ای، ذهنی، چیزی ندارد؟

من که نمی‌شناسمش، نه؟

تابلوها مرا جا گذاشتند؛ کجا فرار کردند؟

حالا من جواب این سؤال‌ها را چطور واضح کنم؟

بله… دارم زیگ‌زاگ می‌روم،

آیا اشکالی دارد؟

خیلی دلم می‌خواهد یک‌بار هم که شده پنگوئنی راه بروم.

حداقل باید ویژگی زیگ‌زاگ راه رفتن را داشته باشم دیگر…

این به‌جای آن را نمی‌خواهم.

مسئله این است:

این تنها ویژگی باز شده و قابل استفاده است.

خسته‌کننده است و غیرقابل اعتماد،

تکراری و قابل پیش‌بینی،

بی‌اهمیت اما پرحاشیه.

چرا این‌قدر شبیه هم هستیم؟

احتمالاً برای همین…؟

آه…

یادم می‌آید زمانی،

وقتی هنوز به این فکر می‌کردم

اژدهای زمینی قوی‌تر است یا آبی

و چطور پروانه‌ها قوی‌ترین جاسوس‌های بالفطره‌اند،

کسی که به نظرم معذبش می‌کردم

اما دست از سرش برنمی‌داشتم

چون از واکنش‌هایش لذت می‌بردم،

وسط پیاده‌روی دایره‌مانندمان

از من پرسید چرا این‌قدر آه می‌کشم…

البته من آه کشیدن صدایش نمی‌کردم؛

به نظرم «بازدم عمیق و ناگهانی» بهتر بود.

پس نصفی از زمان به این فکر می‌کردم:

من آه می‌کشم؟ آه؟

بعد هم گفتم نمی‌دانم،

و راستش را بخواهی هنوز هم نمی‌دانم.

هیچ‌کدام از آن‌ها و این‌ها را.

با این‌که سال‌ها گذشته،

هنوز هیچ راه‌حلی برای حل این موضوع پیدا نکرده‌ام.

و بعد جایی خواندم

آه روش دیگری برای صدا زدن خداست،

و از این جمله خوشم آمد.

پس فکر کردم شاید مشکلی با این عادت نباشد.

و راستش خیلی به آه کشیدن نیاز دارم.

شاعر می‌فرمایند که خنک‌کنندهٔ حیات است.

چون من همیشه خیلی زیادی زیاده‌روی می‌کنم

و گاهی حتی خودم هم تحملش را ندارم،

و این آه کشیدن‌ها

راه فرار سریع من هستند.

اختصاصی.

انحصاری.

اکتسابی.

انتسابی.

بنابراین آن‌قدرها هم مشکل نیستم.

بله… شاید تنها مشکل این باشد

که در تشخیص طیف رنگ‌ها خوب نیستم.

احتمالاً رنگ ندارم…؟

وگرنه چطور ممکن است این‌طور؟

چرا نمی‌توانم رنگ خودم را ببینم؟

برای همین مدام خودم را جایی می‌کشم

که " درستش" نیستم.

و بعد مدام باید از روی پالت

رنگ زرد و آبی و قرمز را روی خودم پخش کنم

تا حداقل کمی شبیه آن " درستش" باشم.

حالا این من هستم / بودم

که چسبنده بود / هست.

اما چطور می‌شود مسحور آن رنگ‌های درخشان نشد؟

آن سبزهای پاستیلی.

آبی‌های عمیق.

نارنجی‌های ملایم.

صورتی‌های جوان.

سفیدهای شیری.

مشکی‌های اکلیلی.

خاکستری‌های خیس.

ولی من مجذوب آن بنفش‌های ارغوانی شدم،

حتی اگر می‌دانستم

طیف یکسانی شاید نداریم.

فکر می‌کردم به هر حال

همه رنگ‌ها از پایه‌های یکسانی

به میزانی هرچند کم و زیاد دارند

و شاید نباید آن‌قدرها سخت گرفت.

در ضمن،گرده‌های طلایی‌به طرز فوق‌العاده‌ای

با آن بنفش‌های فریبنده جذاب بودند…

بیش از حد.

اما تلاش برای نلرزیدن و ثابت ماندن سخت بود.

گاهی فکر می‌کردم احتمالاً مغزم ما بین آن رنگ‌ها روی پالت جایی له شده رفته،

چرا که درکشان برایم سخت می‌شد.

قلبم درد می‌گرفت.

و…

خیلی شرم‌آور بود و هست.

برای همین نمی‌خواهم بیشتر از این

رنگ‌های پایه و میزانی که ترکیب کردم

تا بلکه به طیف یکسانی برسم را تشریح کنم.

نه.

فقط این‌که دلیل دیگری پیدا نمی‌کنم

تا برایم توضیح دهد

چرا نشسته‌ام

صداهای ضبط‌شده‌شان را گوش می‌کنم

و به جک‌هایی که

مابین صحبت‌هایمان بود

و آن زمان برایم خنده‌دار نبود

حالا می‌خندم

و عکس‌هایشان را زوم می‌کنم،

به‌جای این‌که چت‌هایمان را باز کنم

و پیام‌های تلنبارشده‌شان را جواب بدهم

یا حداقل

از آن صدای بنده‌خدایم

برای صحبت کردن پشت تلفن

و شنیدن بیشترشان استفاده کنم.

مگر این نیست که من…

دلتنگم؟

پس چرا…؟

اما من که سزاوار این همه دلتنگی نیستم.

........

شاید فقط یک کلمه‌ی سه‌حرفی را باید رمزگشایی و پیدا کنم؛

همان که نرم و ساکت و دلپذیر است.

فقط کمی

پ.ن:

چرا هر وقت جمع می‌زنم

فقط به تفریق می‌رسم؟

ولی من ضرب کردن‌ها را خوب بلدم؛

وگرنه چطور زیاده‌روی کنم؟

پ.پ.ن:

متأسفم.

0

و آن اگر دوستم می‌داری ، پس ادامه می ده ، دوباره می گو ، بازهم می شنو.

7 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

 

کتابها کتابها کتابها

من عاشق آن کتابهام.

زندانی از  صفحاتی سفید، ساکت و یکنواخت که عمیقا وحشتناک و عذاب اور است ، کاملا عایق است ، نه می شود بیرون پرید ، نه به داخلش نفوذ کرد.

ولی من هنوز آنقدرها هم عاشق عاشق نیستم.

نه برای کتابها.

نه....

من بیشتر از هرچیزی شیدا و شیفته آن شخصیتهای دفن شده لابه لای صفحات سنگی غیر قابل تغییر ام.

اه عزیزان من.

من عاشق تک تک آن لحظات ساده ، پر هیاهو و خلوت شخصیت هایی ام که مدام زمزمه میکنند اما ادامه می دهند و چقدر سخت است جلوی خودم را گرفتن برای دراغوش نکشیدن آن خطوط سرد منزجر کننده به امید رساندن حتی کمی از گرمای قلبم برای شخصیتی که بعید می دانم حتی در بعد های پنجگانه اطرافم هم بشود پیدایش کرد‌.

برای همین.

من خیلی احمقم.

پ.ن:فرمول انحلال را باید انحصارا به حبس کشاند ، کار دست همه سپرده خودش رفته...

پ.پ.ن: همچنان ، پشمک لقمه ای .

0

کاروسلِ خاطره‌هایم

7 ماه،3 هفته پیش
now playing
Marry Go Around
TikTok version

 

 

و همیشه درست همانجا 

0

آنطور که باید، نه

7 ماه،4 هفته پیش در تـو؟

شکلات مخملی با روکش کاراملی عسلی و تزئینات بیسکویتی و مغزیِ مارشمالو.

ای شیرین.

می دانی؟

فکر می‌کنم من هیچ‌وقت پیشت نبودم...

متاسفم.

متاسفم.

متاسفم.

ولی می‌دانم این به هیچ عنوان صادقانه به نظر نمی‌رسد.

پس باز هم متاسفم.

شاید اگر بنویسم دلم می‌خواهد از تو متنفر باشم اما نمی‌توانم، صادقانه‌تر باشد؛

ولی این هم ریاکارانه است.

راستش را بخواهی دلم می‌خواست یک‌بار هم شده به من صدمه بزنی

و بعد بگذاری من هم عمیقاً پس‌ات بزنم.

این را صادقانه می‌نویسم.

به نوعی، وقتی به آن گذشته‌ای که کنارت گذراندم فکر می‌کنم

مدام جایی از قلبم باران می‌بارد.

تمام آن لحظات چیزی بیشتر از یک خط صافِ کمرنگ و کمی زاویه‌دار به نظرم نمی‌رسد.

این در حالی است که می‌دانستم برای پیوند خوردن در خاطرت ،باید یک اوج بسازم 

و بعد یک سقوط ، پر از خنده‌های کوتاه و بلند.

من دوست افتضاحی‌ام، متاسفم.

همه‌چیز را بیش از حد یکنواخت پیش بردم؛

شاید چون عاشق آن شتاب ثابت بودم؟

آن‌قدر غرق نقطه گذاشتن بودم

فراموش کردم هنوز جمله تمام نشده،

هنوز بند به پایان نرسیده.

اما می‌دانی؟

گاهی احساس می‌کنم حتی موضوعی هم

برای نوشتن همان چند صفحه نبود.

خیلی بدجنس به نظر می‌رسم؟

به گمانم از این‌که برایم ترحم کنی خوشم می‌آمد.

شاید هم صرفاً از این‌که

در آن عصرها

سایه‌ام کشیده شده

تا با دیگری ترکیب شود،

لذت می‌بردم.

برای همین تلاش می‌کردم همیشه بی‌ضرر به نظر برسم؛

از هیجان‌های کوتاه و بی‌اهمیت کنار تو به جیغ‌های کوتاه متوسل می شدم.

سعی می‌کردم سفید باشم.

حالا فهمیدم پنهان کردن این سیاهی

در آن تظاهرِ سفید ، خیانت بزرگی بود که من به تو کردم.

کاش این را می‌فهمیدی.

کاش از من متنفر می‌شدی.

کاش فراموشم می‌کردی.

کاش…

امیدوارم همان‌طور که روز و شب

بر سر آن دو نقطه‌ی تقسیمِ زمان

مدام به کشمکش می‌افتند،

همان‌طور که گرگ‌ومیش شب

از سحر قابل تشخیص نیست،

همان‌طور که غروب‌ها را فراموش کردم،

چیزی از من در آن قلب نازنینِ بزرگِ گرمت نمانده باشد.

.

.

نمی‌دانم.

0

آیینه ها بازتاب می شوند؟

8 ماه پیش در تـو؟

من راجع به تو نمی نویسم 

من .....

تو خیلی بی رحمی.

چطور توانستی بعد این همه مدت بیایی و سوار همان کالسکه ای شوی که من هستم ، همانقدر بیخیال زل بزنی به من و بپرسی 

آبنبات داری؟

درحالی که جفتمان می دانیم تو هیچوقت خوراکی های خوشمزه و قند دار نمی خوری چرا که قلبت 

به این طعم های شیرین حساسیت دارد و تو ، عاشق آن طعم های شور و تلخی.

منظره ی تمام سفید بیرون را بهانه ای کردم تا اگر چه پیش تو بودم ، همراهی ات نکنم.

ولی تو مدام سوال می پرسیدی.

نگذاشتی در خیال شیرینم بمانم.

پرسیدی چرا می خندم.

کاش می‌شد به اندازه آن دانه برف های بیرون سکوت می کردی.

گفتم به خاطر آن سرسره مارپیچ و تاب کوچکش ، به خاطر آن درختی که نه کاملا کج است نه راست.

به خاطر آن منظره.

و بعد فقط صدای نفس کشیدن های تو بود.

کاش می‌شد زودتر  پیاده می‌شدم .

پیاده می شدی.

در آن خیال خیالم به تو گفته بودم  هربار پیش تو بودن دردی طاقت فرسا ست که به تمام من بودن تحمیل می شود تا تو به یقینم برسانی ، من نیستم.

و تو حتی تظاهر به شنیدن هم نکردی.

چرا هربار برمی‌گردی یا برمی‌گردم؟

تو یک کابوسی.

چطور توانستی آبنبات شیرینم را بخواهی

وقتی از همان اول می‌دانستی

قرار نیست نگهش داری؟

0

از بیرون ترد-از درون نرم

8 ماه پیش در 家 根

 

آه که تو چقدر شیرینی عزیزم.

در زدی و باخنده آمدی.

درست همان لحظه که زیر لب زمزمه می‌کردم دلم می خواهد کسی باشد تا شیرین هایم را با او تقسیم کنم و سر میز شام به بهانه "بیشتر بخور عزیزم" همه نخود فرنگی هایم را حواله اش کنم. به این دلیل که غذا

اینطوری خوشمزه تر است؛

آمدی .

آه.

تصور اینکه این همه راه را در این سرما قامت راست کردی و پیاده از آن ور شهر آمدی دیدنم ، آن هم با آن همه شیرینی ، کافی است تا قلبم از درون له شده شیره اش را روی دلم تراوش کند.

احساس می کنم خونم به جوشش افتاده.

صدای ترکیدن حباب های پر از شادی حضورت را در قلبم می شنوم.

دلم می خواهد آنقدر بپرم و از هیجان ناله کنم تا بلکه کمی ساکن شوم.

که نکند یکوقت آن پلیدی هایی که در گوشه ها کمین کردند بفهمند تو درخشان نور عزیز من اینجایی.

 

تمام اتاقم بوی شیرین سر مست کننده ای می‌دهد.

نه از قند—

از بودنت.

حالا مانده‌ام با این حسِ ذوب‌شده از درون،

و با «اگر»هایی

که نمی‌دانم چقدر طول می‌کشد

تا «شدن» را یاد بگیرند، چه کنم.....

 

پ.ن:تا مادامی که خداوند و تو و آنها را دارم چرا که نه؟

خدا خودش به همه مان کمک خواهد کرد.

مدرک هم آن ماه نیلگون در نیمه شب.

آن سکوت های خیس باران های ناگهانی.

آن خنده های شادی که تو گهگداری می‌زنی .

که من به اثبات آن خطوط پیچ در پیچ هم شده ، قسم.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده