You need to enable JavaScript to use this application.

درونِ خاطراتِ□⁠□⁠□⁠□⁠

6 ماه،4 هفته پیش

اولین بار یک روز معمولی بود.

 

در یکی از همان بعدازظهر های خواب آلود و خسته کننده تکراری.

 

همانهایی که نسیم داغ نیم روزی دست از نوازشت برنمی دارد و انقدر ادامه می دهد تا پوستت را از سر لطف بیش از حدش برشته کند.

 

همان هایی که درونشان باغچه داشتیم.

 

با چند درخت بالغ پر سروصدا {البته همچنان اصرارم بر این است که دروان بلوغ شان را می‌گذراندند اما مدرکی برای اثبات ندارم ، جز احساسم}

 

وقتی دیدمش تصور آنچنانی از ادامه نداشتم .

 

شاید کمی لرزیدم از هیجان و شاید چشمهایم درخشید از ذوق و شاید برای دراغوش گرفتنش مشتاق شدم.

 

بله ، بیا بگوییم برایم بیش از کمالی که نیاز بود تحسین برانگیز کشیده شد ، انقدر که تمام این سالها مدام و مدام باز تکرارش می‌کردم ، خط به خط داستان را .

 

البته تا آنجا که یادم بود . و من فقط انچه که می خواستم برداشته بودم.

 

و باز پایان را فراموش کردم . نقطه آغاز را هم محو کرده بودم.

 

اما....اما انها را خیلی خوب به یاد داشتم .

 

مخصوصا او.

 

پسر دوست داشتنی ترحم برانگیز من .

 

در آن سن طفولیت دیدن غم و غصه اش در داستان برای اولین بار غریزه محافظت و مادرانگی را در وجودم روشن کرد.

 

به این فکر میکردم اگر واقعا رفتن به دروازه های ex شدنی بود ، خودم می رفتم و آرزویش را برایش براورده می‌کردم .

 

آن وقت دیگر اینقدر زجر نمی‌کشید.

 

تنها نبود.

 

گریه نمی کرد.

 

در تمام آن سالها به نظرم احمقانه ترین چیز در مورد او همین بود ، اینکه خیلی با خودش ، درون خودش ، و خودش بود.

 

اینکه کاش اینقدر فاصله نمی گرفت ، که شاید در دنیا او من دیگری بود و کمکش می‌کرد ، که کاش روزهای شاد بیشتری داشت. برای یک کودک ، هرچند بزرگ ، تحمل ان درد بیش از حد توان سنگین است . این را با تمام ان مغز نوپای خالی ام احساس می‌کردم.

 

پس شاید برای همین بالاخره زمان طوری چرخید تا دوباره پیدایش کنم.

 

در یک روز معمولی خسته کننده سرد .

 

درحالی که به دنبال اندک بهانه ای برای موجه کردن نفرتم از این خود منفور شده نابالغ ابله بودم ، به دنبال دری برای فرار کردن .

 

آمد و محکم مرا دربرگرفت ، انقدر ناگهانی که تمام موهای تنم سیخ شد ، درست مثل ان روز.

 

همانقدر شگفت انگیز ، بی دلیل و جاری.

 

وقتی دوباره انعکاس شان را نگاه میکنم فکر میکنم ،

 

در این زمان کنون می توانم کمی بیشتر درکش کنم .

 

برای همین فراموش کردنش سخت بود .

 

برای همین انقدر شیرین بود.

 

برای همین برایش حسرت های زیادی داشتم.

 

مخصوصا اینکه هرگز کسی در آغوشش نگرفت ، این بیشتر ازهمه اذیتم می‌کرد. چه در ان زمان چه در این زمان.

 

همه مستحق حداقل یکبار دراغوش کشیده شدن هستند.

 

و من چقدر امیدوار بودم شخصیت قهرمان به او برسد تا شاید بغلی مهمانش کند .

 

 اما ...چرا به موقع نرسید؟

 

این سوالی بود که در این مدت همرام بود.

 

خوشحالم دوباره دیدمش.

 

چون یادم آمد در ان زمان انقدر از دیدن درد و تنهاییش شوکه شده بودم که هرگز به خواندن بند اخر تن ندادم.

 

تصور اینکه همه به خوبی و خوشی ادامه می دادند اما او دیگر نبود ، نه حتی در آن خطوط ، آزارم می داد.

 

اما ، با تشکر از این تجدید دیدار و شاید گذر سالها

 

همین یکبار ، پایانش را ادامه دادم و...

 

او بود .

 

با تمام عشقی که لیاقتش را داشت.

 

در بند اخر خوشحال بود ، می خندید ، آغوشی کشید و ... دیگر حسرتی نبود ، برای جفتمان ، جفتشان ، همه شان.

 

در ان دوران بعد دیدنشان به این نتیجه رسیده بودم مهم نیست چقدر دنیا عوضی گونه به نظر برسد ، پوچ ، غیر قابل درک و اسیب زننده باشد یا بدون خیال و جادو و موجودات شگفت انگیز نرم و کرکی به وجود داشتنش ادامه بدهد ، من نباید دست از دوست داشتن دیگران بردارم ، حتی اگر عمیقا این را نخواهم.

 

در این زمان بعد ملاقات دوباره مان تنها احساس آسودگی می‌کنم ، احساس سرخوشی .

 

انگار اولین فردی ام که جواب معمای ابولهول را به تنهایی کشف کرده و بعد برای غرامت رفته خواستگاری سِت :)))

 

یک همچین چیزی .

برای همین احساس می‌کنم با این لرزش های مور مور کننده وجد اور شادی آفرین ، شاید نتوانم فرار کنم یا حداقلش زیادی فرار کنم.

 

شاید باید بنویسم ان حس مادرانه ام درد خودم می خورد تا وقتی که هنوز بچه مانده ام و از تمام اینها گلایه و فرار می‌کنم .

 

شاید وقتش رسیده که من هم عاشق ان انعکاس یخ زده باشم و اینقدر حرف های مهربانانه و زنگ‌دارِ شاهزاده های قورباغه ای را باور نکنم.

 

شاید نباید در خرابه هایم دنبال چیزی برای تمجید باشم.

 

شاید فقط باید گذر کنم.

 

شاید باید بیشتر از عاشق رویاها شدن با این واقع ها کنار بیایم..؟

 

شاید.

 

پس من هم برای خودمان یک اغوش می‌فرستم .

 

برای تمام انعکاس های اینجا و آنجا.

 

برای ان داستان ، و کمی هم برای این داستان.

 

و برای یادآوری این حقیقت که؛ 

 

برای تغییر دادن سرنوشت مزخرف و عزیزم

 

 چیزی بیشتر از یک من منسجم نیاز نیست.

 

بنابراین بیشتر از این به ناله کردنهایم ادامه نمی‌دهم.

 

به امید یک شب خواب عمیق و پر از ستاره با خیالی آسوده در لحافی گرم و خنک .

0

قهوه بدون شکر نمی شود

6 ماه،4 هفته پیش

بعد از سه ماه و نیم برای اولین بار از آن چهارچوب سفید و خاکستری با پتوهای چارخانه و شیرینی امدم بیرون...باید خوشحال باشم ایا؟

 

همچنان نصفی از دلم میخواهد برگرد به اتاق.

 

نصفی دیگر مجذوب صحنه های گذرا از پنجره تاکسی است.

 

شهر هم مثل همان دیوارها ، خاکستری است.

 

اما ترسناک تر و دوست داشتنی تر است.

 

خوب...حالا وقت جبران ان یک هفته بغل های مسدود شده است :)

 

پس عصر بخیر ، عصر بخیر .

 

پ.ن: خوب این لکه آبی الان پریده ...حالا سقوط صعود یا نهر خواهد کرد؟

0

مثل تمام آن نوشته ها

7 ماه پیش

بوی خوش زمین خیس خورده از جوهر باران در مشامم مست کننده است ، شاید برای همین از چتر بیزارم.

 

اما حالا باید یک چتر بخرم.

 

یک چتر نارنجی نه.

 

یک چتر قرمزم هم نه.

 

یک چتر ابی.

 

مثل تو.

 

:)

0

یک فنجان چای سیب در سحرگاه

7 ماه پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

پس من برای چند لحظه هم که شده ، حال را قرض خواهم گرفت .

 

بنابراین شاید بایگانی هایم را از جعبه هایشان خارج کنم.

 

در آن بین چیزهای شادی بخشی پیدا کنم به سبکی توده های نرم زغال.

 

و به این لیست چند چیز کوچک اضافه کنم؛

 

مثلا یک دشت پر از جوانه های سبز و مخملی .

 

یک گرامافون برای دراغوش کشیدن موسیقی پس زمینه

 

و شومینه ای که همیشه روشن است تا من مسحور رقص شعله هایش باشم.

 

به همراه یک قاب بزرگ از پنجره تا جایی برای آویزان کردن پرده ها باشد.

 

و چندین چراغ فانوسی با نوری گرم تا شاید این سرمای چسبنده از انگشتانم خارج شود.

 

و شاید یک در بزرگ و چوبی و تا حدودی بسیار قدیمی به رنگ ابی تا مرا برساند به همان برج آجری فرسوده ای که زیر هزاران اقیانوس مدفون شده و روح من قرار است همیشه در ان زنده بماند.

 

یا آواز نهنگ ها ، پرواز دلفین ها، نقاشی های جوهر فشان هشت پاها ، ماهی مرکب ها ، سکوت مرجانها ، و همگی و همگی باهم در بیکران آبی نفس کشیدن ها.

 

پس ادامه خواهم داشت...

 

تا گذر از این سطر و باز رسیدن به آن وقت.

0

به خاطر هذیان ها

7 ماه پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

تنهایی نوشیدن خیلی نا امید کننده است.

 

فرقی ندارد اب گوجه باشد یا لیموناد.

 

تنهایی نوشیدن مأیوس کننده است.

 

برای همین.

 

حالا روان دردمندی دارم.

 

پ.ن:می خواهم بخوابم.

0

و در اعتراف به خطوط به سرانجام نرسیده

7 ماه پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

و شاید ان هرگزی که چنان نرم و دلنشین بود خودش را برای هرگز بودن نمی بخشید .

 

و شاید ان هرگز از همان ابتدا محال نبود.

 

و شاید ...

 

اینطور نیست که من هم این چنین یا ان چنان باشم یا

 

اینکه بین چنین و چنان و شاید و اما و باید و اینها مانده باشم..

 

البته تمام اینها احتمال است ..اما چه می شد اگر...

 

اگر صرفا و تنها در باب یک نظریه ساده ، چیزی بیشتر از دو چشم برای من هم بودن در آنجا و اینجا ، این زمان و آن زمان نیاز بوده و هست؟

 

من واقعا دلم نمی خواهد از اتوبوس گربه ای ام پیاده شوم ، اما مثل این است که من حتی از همان ابتدا بلیطی برای این خط نداشتم ، چه برسد به سوار شدنش.

 

پس....کسی موشهای مرا دریده؟

 

چه کسی؟

 

آن گربه ی عابد شده؟

 

به عنوان من توضیح این تنفر در نگاه اول سخت است اما امتحانش خسته کننده است.

 

و مثل هر روند تکراری دیگری دوباره زمزمه میکنم

 

درست کردن نقصهایی که به انها عادت کردی کلافه کننده و دلخراش است.

 

پس شاید نباید مشکلی باشد اگر اینقدر میخواهم یه فرار کردنها عاشق باشم.

 

بهتر از تحمل کردنهای درداور و طاقت فرساست.

 

هرچند این پوسیده شدن از درون 

 

بوسه هایی کوتاه و بلند را هر روز طلوع در دلم می‌کارد تا با غروب ان حس ریشه زدنهایشان از درون تمام ان چیزی که مأیوسانه پنهان میکنم را شکافته و وادارم کند یه هنگام خواب ، مابین رویا و بیداری هایم بالا بیاورمشان.

 

درست مثل کنون.

 

و تمام ان اکنونها.

 

 از من بودن متنفرم؟

 

بیش از این ادامه خطوط یادم نمی ایند.

 

پس شاید در پیوست ها ببوسمت.

 

صبح بخیر.

 

0

چون هنوز در محدوده رنگهای مرئی هستیم

7 ماه پیش

و چون مثل این است که همه مان داریم می رویم و شاید برنگردیم...

پس بیایید یک آغوشم هدیه کنید و سه بوسه برای استحکام از به سرانجام رسیدن و یک نجوا هرچند کوچک یا بی حوصله به رسم پایان .

می دانم زیادی میخواهم اما این اگر دارد ؛

تا اگر شد و برگشتیم یا بر نشد تا بگردیم ، باشد تا به یادش بخندیم...باشد؟

0

در صرف کردن صرفا همین لحظه که حال...

7 ماه پیش

نمی دانم.

انگار نه می بینم ، نه می شنوم ،نه می خوانم ، نه می خوابم ،حتی شیرینی هم انقدر شیرین نیست.

چرا اینقدر سریع می روید؟

چرا هربار معادلاتم را بهم می ریزید؟

چرا من نمی رسم؟

چرا شمع روشن نمی‌کنیم ؟

چرا باور نمی‌کنم ؟

چرا می خندم؟

چرا سردرد دارم؟

می‌گوید که من همیشه مشکل باور کردن و اعتماد به دیگران را داشتم.

می‌گوید که من شاید فقط نگرانم.

می‌گوید که اشکالی ندارد.

می‌گوید دونات امتحان کنم.

می گوید توجه ام را جایی دیگر خرج کنم.

می‌خواهم گریه کنم.

می‌گوید گوش نکن.

می‌خواهم برسم.

یکبار هم که شده.

حتی در یک سطر .

نه.. بلکه در یک خط..یک خط هم کافی است.

نیاز دارم ان دکمه کنترل معجزه / تخریب کننده را پیدا کنم.

کجایی؟

دکمه ها که نامه نمی نویسند، نه؟

نمی دانم.

پ.ن: و یک اغوش رز سفید .

پ.پ.ن: من خوابم.

و.پ.پ.ن: من دربهارم؟ نه ....

فقط زمستانی است که به طول کشیده شده.

پس تاکی ؟

به هرحال در ان پایان که در عطر زمستانی غرق خواهیم شد .

اصرار بر بودن در این بهار های گیج کننده وسوسه امیز چیست؟

فقط کاش میشد با تابستان تنها بودم.

درست به اندازه یک‌ جنگل سبز.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده