You need to enable JavaScript to use this application.

جست

4 ماه،4 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

چون برگه زردالوی خشک شده ، چای سیب سرد دم شده یا تنها یک تکه از تارت لیموی تزئین شده با خورده نباتها زعفرانی.

کلاغ دوست داشتنی بیچاره من.

هنوز برای خداحافظی زود است ؟ می خواهی چند دور دیگر دور سرم بچرخی؟یا بالاخره راه خانه ات را پیدا کردی؟کلاهت را کجا گذاشتی ؟ زنگوله های زردش را چطور؟

0

تترا

6 ماه،2 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

یک پنجره ی بالکنی ...نه یک تراس یا یک پنجره ی بزرگ تمام شیشه ای بدون نرده.

یک پنجره بالکنی با قاب سبز و حاشیه چوبی .

از آنها که درش به بالا کشیده می شود از داخل و یک در دومی اش هم به بیرون باز می شود که نقش نمی دانم پرده را بازی می‌کند یا کرکره.

که آنقدر بزرگ هست تا به عنوان یک درفرعی بپری به داخل بالکنش

که نه تنها برای ده گلدان و دو گربه و یک دست لحافت و چند نیم برج کتاب جا دارد که می توانی خیال های انبار شده را هم از آنجا بفرستی به خانه بخت.

و از همه مهمتر منظره ی گسترده و وسیعی که به گم شدنت کمک می‌کند .

این تمام چیزی است که امشب نیاز دارم تا ...کمی دور تر ...کمی دورتر بایستم.

امروز‌‌.

امروز.

امروز.

امروز رهایم نمی کند ، من دیروز را فراموش نمی کنم و فردا ...هرگز مرا نمی پذیرد.نمی رسد .نمی کشد.نیست...

پازل هزارتکه ام را هنوز حل نکردم -هیچ - قطعاتی از آن را جایی در بین جابه جایی ها گم کردم.

کمی هم با دیگری قاطی شده.تصویر مبدا هم آسیب دیده.خراش برداشته یا جوهری شده...

مشخص نیست ، نه این نه آن.

اگر کمی بیشتر آرزو کنم خودخواهم؟

اگر کمی بیشتر نقش بازی کنم می رسم؟

اگر کمی بیشتر پیش بروم ظالمم؟

اگر نه پس کی؟ 

و اگر اری پس کِی؟

گرگی هست که گربه پرورش می دهد.و ببری که عاشق گوسفندی شده.

در این بین زرافه هم دلش قناری می‌خواهد.

پس چرا آرزوی بغل اینقدر حقیرانه به نظر می رسد؟

دفعه بعدی می‌خواهم در یک قطار زندگی کنم

قطاری پرنده در اعماق اقیانوس ها ، برای سالیانی طولانی .

انقدر که بچه نهنگها صدایم کنند سانتای تک شاخ.

یا عروس دریایی قلبی.

بعدا نظراتشان سنجیده می شود به هرحال.

از آنجایی که آغاز بعد از پایان هربار ملیشه ای تر به نظر می رسد و به تکرار شدن اش اصرار دارد ، من ختی به یک دیوار سفید خالی هم رضایت می دادم ، اگر می شد آنطور که می خواهم لکه دارش می‌کردم ، با رنک زرد و سبز و حاشیه ای سفید.

اما نمی شود ، همه جا پر از کاغذهای طرحدار با گلهای بزرگ آبی است.

و چون حتی گربه ها هم رویشان پنحه نمی‌کشند ناراصی به نظر رسیدن کفر گویی است.

همه چیز وقتی نیازش داری پیدایش نمی شود .

مثلا درهای آهنی.

من واقعا آماده دریافت نامه هایشان نیستم ...

فقط کمی دلتنگ چیزهای تکراری غیر تکراری همیشگی ام....؟

.

.

پ.ن: این تابلو کی‌تمام می‌شود ؟

0

به خاطر این بغض

6 ماه،2 هفته پیش در ム丂ノレ

آسیل عزیزم.

زمین گرد است اما اسمان چطور؟

دلم می خواهد یکبارهم که شده از یکی از ان ستونهای پر شگفتی اش بالا بدوم ، آیا بعد به طرز زیبایی به اغوشش سقوط خواهم کرد؟

 

و بعد از یک بوسه هزاران دلیل پی درپی هست برای نفس کشیدن 

و بعد از هزارن بوسه متمادی ، تنها یک دلیل.

کمی غم ، کمی خستگی ،کمی درد ،کمی سرگشتگی ، کمی تکرار و البته مقدار زیادی لالایی در پس زمینه از ترکیبات اصلی این نامه اند.

الان احساس افسوس میکنی یا توهم حوصله ات سر رفته؟

بیا کمی کجش کنیم ،احتمالا این هم از تاثیرات جاذبه است ، اگر هم نه فنجان مان مقصر بوده ، چند ترک دوست داشتنی اینجا و آنجا از رد بوسه هایمان مانده ، برای همین حالا اینقدر سر به سطوح شده.

وگرنه چرا؟

چرا سیل؟

چرا ...

از ذوق باهم بودنمان در یک جمع لبخندی کشیده زدم و سرتکان دادم که اری عزیزم؟ بیشتر بگو

و بعد مثل همیشه او به جای من فهمید و ناراحت شد و دلش شکست و برایم آغوشی شد و پر پر زد که آسیب نبینم .

.............

من ناراحتم سیل.

برای تمام ان لحظاتی که پیشش نبودم .

و تمام لحظاتی که پیشش هستم و بی فایده ام.

درست مثل گذشته.

من هنوز تغییری نکردم.

حوصله دربار بازی ها را هم ندارم.

اگر لیاقت تمام عشقی که برایمان بود درحد همان چند جمله و نگاه و زمین و ملک و خانه و پول و آن فقر کثافت است ، باشد .

چشمان تهی هیچوقت سیراب نمی شوند.

نه حتی با عشق که بگذریم از اینکه اصلا در محدوده دیدشان نیست و نقطه کورشان محسوب می شود

نه با خاک خوش بوی رس نه با شن های طلایی روان نه با لبخند 

نه با آنچه که خودشان دوست دارند....چه تحفه ای بود آن؟

ثروت و مال و دارایی و اندوخته زمینی ؟ نه بهانه است ، این جمله ایهام دارد که .....

 

در حقیقت از همان ابتدا این گند در آمدهء فقر بود.

فقری که در قلب لانه کرده ، ذهن را درهم پیچانده و در قالب مخلوطی یکدست و شیری رنگ با ته مایه گلبهی به خورد روح داده و به دهانِ چشمها چپانده تا تهی نگهشان دارد ....

تهی تا هرآنچه که هست ، بلکه جای بیشتری حس شود برای نبودن و نیازی به پرکردن که این ترفند فقر است برای کنترل کردن.

 

در این وسط ، ادن ، زیبای من ، بیهوده لگدمال می شود.

و برای من خشمگین می ماند.

آسیل ، می دانی ؟

گاهی از خودم می پرسم 

ایا لیاقتش را دارم؟

این روزها قلبم زیادی بلند می تپد ، درون قفسه ام ، در مغزم ، در صدایم .

و من شک می‌کنم که چطور ممکن است هنوز به این تپیدن ها عادت ندارم؟

سیل ، آیا من از همان ابتدا اینجا بودم؟

نه...؟

چرا اینجا هستم؟

تا کی هستم؟

و ایا سزاورش هستم؟

شاید من هم ...

ایا من هم درد دیگری بر زخمش نیستم ؟

برای همین سیل ، من به چیزی بیشتر از نفوذ نیاز دارم.

بیشتر از انحلال.

شاید چیزی مانند درد ، قدرت ، کمی از این کمی از آن...

بله ، یک پاک کن.

یک پاک کن همه کاره یا چند پاک کن اختصاصی و احتمالا کیفی برای حملشان.

سرم خیلی شلوغ خواهد شد.

قدم های زیادی باید طی شود.

اما غصه نخور ، من بازهم به تو فکر خواهم کرد.

همانطور که به عقربه های ساعت عشق می ورزم، تورا هم حتی با گذشت و گذشتنت دوست خواهم داشت.

پس تو حداقل ، لطفا ، مرا باکسی تشبیه نکن.

پ.ن: با کمی پایکوبی خرگوش وارانه در انتها باید بنویسم روزگار سه روز است عزیزم ، دیروز ، امروز ، فردا . پس نگران نباش.

من هنوز هم فردا هایم را دوست داشتنی می بینم هرچند خسته کننده و تکراری ...

یا خاکستری. 

0

زیر کریستال های سبز

6 ماه،2 هفته پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم می خواهم کمی با تو خبیث باشم ، مثلا  در یک شب بارانی وقتی به اندازه کافی برای گزیدن وسوسه امیز به نظر رسیدی،ان وقت ترغیب ات میکنم تا کمی بیشتر چای بنوشی

بلکه متوجه انحلال نگاهت در مردمک چشمانم نشوی.

برگه های جنگل ابی تمام شده ، آن باغچه سبز هم دیگر کوچکم شده اما در آخرین لحظات این سحر هنوز هم کمی از عطر جادو مانده ، پس برایت لیستشان میکنم با خط کشی هایی منظم برای جلوگیری از تداخل ارتعاشات امواج شان:

تصورم این بود همیشه که جایی در نیمه شب ، مابین ویرانه های تازه ساخت حفاظ کشیده شده دوباره دری پیدا می شود با ان راه پله ی معکوس بدون نرده.

پس از اعماق قلبم امیدوار بودم من هم دستگیره اش را بکوبم ، بعد بایستم تا ببینم چقدر قرار است سرمای انتظارش را تحمل کنم.

در زندگی بعدی امیدوارم ساکن یک برج باشم ، از ان برج های اجری قدیمی مخروطی با هزارن پله پیچ در پیچ و یک پنحره بزرگ در بالاترین و تنها اتاقش برای دیدن هرچه بهتر قرص ماه کامل  .

انوقت به هنگام هرکسالت و بی توانی تنها کافی ست تا یک سقوط کوتاه به اسمان با یک قدم را مهمان کنم.

با عشق یا فراتر از ان که عشق فقط انجا که نصفه شبی خواهرم را بیدار کردم که برایم ویالون بزن و او با اغوش لبخند و دو استکان لیموناد برایم golden brown می زد.

شاید از اثرات لیموناد باشد اما فکر میکنم اگر اوضاع به همین شکل بماند سال بعد نحوه چطور در امان ماندن از گزش زامبی ها را بخوانم.

بنابراین ارزو میکنم هرچه زودتر با تمامی کمال البته به فضا برگردم ، چه در ان اعماق یا در قعر اسمان .

که در این زمین فعلی اکثریت فراموش کردند شیرین ترین بخش شیرینی تقسیمش با دیگری است.

کسی چه می داند شاید در انجا اصلا یک اغوش گیلاس داشتم .

.

.

پ.ن: به امید اینکه سال بعد در این هنگام یک اغوش سفید باشم در دستان خالق رحمان برای استفاده که این خود رستگاری است. برای همه مان ، هم من ، هم انسانها ، هم فضایی ها ، هم زامبی ها ،هم شیرینی ها. و شاید نهنگها هم و ....آبی ها...قطعا!

 

 

 

 

 

0

عطری دودی

6 ماه،2 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

آسمان آبی دیروز پر شده بود با ابرهای سفید حجیم و نرمی که دلم ضعف می رفت برای سقوط به درونشان .

پس به همین دلیل به سلامتی این حسرت عدم یا وجود این جاذبه بیسکویتی زدم آغشته به شهد توت.

از همان توت های سفیدی که بوی شیرین سنگینی می دهند.

آنقدر شیرین که دلم برای چند چیز بیش از حد دوست داشتنیِ نداشتنی تنگ شد .

برای روزهایی در گذشته ، حال یا آینده ، هرچند دور و نزدیک با گرایی نا مشخص در واقع.

  برای روزهایی با لحظاتی تکراری.

مثل همیشه ، برای آن لحظه خاص احساس رضایتمندی و سر رفتگی.

برای چنگ زدن های بی ضرر بر روی دیواره های چوبی .

برای آن لحظه خواب آلود زیر نور خورشید سرتکان دادن ها .

برای عطر شکوفه های زرد رنگ بوته همسایه قدیمی.

برای دویدن در همان مسیر همیشگی.

حتی کمی هم از آن طوطی ترسناک بغلی ،

 آن زوزه های شبانگاه سگهای ولگرد.

آن گلدان های کنار راه پله.

البته نه تماما چیز های مجازی.

شاید هم به خاطر زود تر گذشتن این زمان عزیز است که مدام دلتنگی هایم بیشتر و بیشتر می شوند اما کمتر نه. پس با کمی دست و دلبازی ببشتر ادامه می دهم که چند ورق از یک لبخند بی دلیل صادقانه بدون قصد اسیب زننده ، یک نگاه با رنگی مبهم مابین ابی تا نقره ای مسحور کننده . بغلی که بیش از حد بزرگ است ، چند قدم فاصله برای واضح تر دیدن . مقدار زیادی رز .

و البته سیگارهای وانیلی آمیخته با طعم عسل.

روزهای برفی بی پایان ، خیابان های یخ زده و خز های خاکستری.

برای تمام این قطعات رنگی دوست داشتنی از پرتره ای هنوز ترسیم نشده دلتنگم.

همان تصاویری که مطمئن نیستم در خیال سپری کردم یا جایی در زمانی دور از این بعد ، واقعا زندگی شده.فقط می دانم مدام پشت پلکهای بسته ام مجسم می شوند ، درست مانند مجسمه باشکوهِ زمختی که آنقدر ها خوب صیقل نشده و هنوز کنده کاری هایش مانده اما ؛ همچنان نگاه کردنش نوازش کننده است ، چون یادبود چیزی است که نباید یاد بود می داشت که تحملش همینطور بدون این یادبود ها هم سخت است.

تا اینکه جایی در این چرخه نگاهم می خورد به پشت صحنه و پچ پچ ها و تقلید کنندگان را می بینم.

بی شرم با چشمانی پر از سودجویی به طرز کثیف و شلخته ای ، چیزی را تکرار می کنند که حتی املایش را هم هنوز نمی دانند. و گستاخ تر آنان که سعی در گنجاندن معنایی جدید و مشمئزه کننده ، پیچ خورده و بد شکل در قلب این تجسم و آن تجسم های ناشیانه دارند. با برچسب متوهم به نهی کنندگان . 

وقتی صدای زوزه ی باد در گوش هایم بیش از پیش بلند می شود ،از خودم می پرسم در این دنیا چه کسی می داند چه کسی به دست چه کسی می‌میرد ، پس شاید این مجسمه منتظر ضربه اتمام است .

تا با از دست دادن بخشی که باید ، قامت صاف کرده ، با کشیدن پرده ها و کمی رقصیدن در آن پشت صحنه ، گلگون از آن همهمه ی هیجان انگیز باز گردد.

بنابراین آن‌قدرها هم خسته کننده به نظر نخواهد رسید ، البته اگر موسیقی پس زمینه را هم به این چرخه اضافه کنیم.

اما برخلاف تصورم تمام اینها ، حتی آن شور هیجانِ آخر هم ، مرا دلتنگ تر می‌کند.

.

.

پ.ن: حتی اگر آغشته به رز باشی.

حتی اگر آنقدر سرخ باشی .

حتی اگر آن نوازنده مدفون در اقیانوس باشی.

حتی اگر فقط یک حباب بودی.

به کدام ریتم در چه سرشماره ای 

به چه حسابی و در چه پایانی جای گرفتی؟

مثلا یک غروب....؟

یک آلبوم؟

یا چیزی انتزاعی تر.....

یک اغوش؟

0

گهواره

6 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

که این به گمانم استعاره ای است از لبخند.

از رویا ، از ارامش بی دغدغه یک ذهن پرشکوه.

و اگر دنیا را به سه قسمت بزرگ تقسیم کنند من در قسمت چهارم می ایستم.

و اگر بازهم بترسم ، من دنبال ماوای خودم میگردم.

جاده ی آجر های زرد که نه ، حاشیه مزین شده به شکوفه های یخ را دنبال می کنم.

که تنها همین بس است.

همینکه خدا را داریم.

و این همه عشق

از باهم بودن .

درست کنارهم.

دریک گهواره.

زمین.

.

.

پ.ن: گهواره ها به گربه ای برای نگهبانی نیاز دارند.

پ.پ.ن: و ماه برای همین بود ، یک انفجار زیبا.

پ.پ.پ.ن: خلا هم غمگین است ، انقدر که منجمد کننده خوبی شده.

 

0

سازش نکردن درد از دلایل اثبات زنده بودن است

6 ماه،3 هفته پیش

پس بند عشق را باز می‌کند ، نه شاید تلاش می‌کند تا بازش کند ، اما عشق با اصرار بر پیچیده ماندن ها و کلافه بودنها 

 

پسش می زند.

 

و باز درد می ماند.

 

تنها.

 

خسته .

 

حوصله سر بر.

 

تکراری.

 

خوب عشق احمق است. وگرنه چطور نفهمید

 

نواختن تارهای این قلب رگ به رگ شده انقدرها هم هنر نیست.

 

چون حتی همان عضله شگفت انگیز خستگی ناپذیر دوست داشتنی رز افشان هم روزی طغیان کرده دست از این تپش های بی نظیر اش برخواهد داشت.

 

بعد عشق هم تنها می ماند.

 

بدون ان موسیقی بم پس زمینه .

 

بدون ان همراه سرخ پوش.

 

بدون ان فداکاری های برنامه ریزی شده بی دریغ.

 

باید تنها ادامه بدهد.

 

انگشت نما می شود.

 

بعد درد را می بیند؟

 

دردی که هیچوقت سازش نمی‌کند.

 

دوباره در بندش می‌کشد.

 

کدام یک را...؟

 

احتمالا خودش ، چون دم دست تر است.

 

چون عشق دلش برای حبس شدن در ان اتاقک خونین تنگ شده... ؟

 

 هرکاری برای بازگشت می‌کند.

 

عشق...

 

عشق احمق است.

 

اما پس چرا؟

 

ما جوهر بیشتری می خواهیم.

 

قلب را باید تپید.

 

به دلیلی برای اثبات این زنده بودن نیاز داریم.

 

.

 

.

 

پ.ن:و خون به جوشش افتاد.

0

هوس را هوس کردم .

6 ماه،4 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

همه چیز خیلی سنگین به نظر میاد.

و ...

شاید چسبنده نبودن سخت است.

برای همین ادامه جوهر ها را اینجا نریختن سخت ترهست.

هنوز هم از فهمیدن کامل عاجزم ، پس دست از دعا کردن برنمی دارم.

اما.....

کم کم دارم از انعکاسی که درون آیینه می بینم بیشتر می ترسم.

نمی دانم بقیه چطور انعکاسشان را دوست دارند.

این را به ماه گفتم ولی باورم نکرد.

خودم هم نمی توانم باور کنم.

آن هم وقتی  از پنج دیوار اتاقم چهار تایش را با آیینه سرتاسر پوشاندم....

ولی حداقل اثبات منطقی به نظر می رسد .

با وجود آن همه آیینه اتاق و دیوارها ، حتی پرده ها کمتر  تنها به نظر می رسند.

تنها حسرتش این است که قابل لمس نیست.

برای همین .

خواستن چیزی بیشتر از این آزارم می دهد.

پ.ن: حالا شب بخیر.

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده