به اِمی گفتم فکر کنم خدا با نشون دادن اون به من، میخواست یه چیزی رو به رخم بکشه! مثل بچه‌ای که کاردستی قشنگی رو با افتخار بلند میکنه و میگه ببین چی ساختم! و همون رو جایی قایم میکنه که دست هیچکس بهش نرسه! انگار تیر آخر رو بهم زد. گفت خب بعدش؟ گفتم بعدشو نمیدونم! فقط میدونم همه چیز میتونست بهتر باشه و انقدر پیچیده نباشه. باور کن من سخت نمیگیرم، واقعا سخت هست! خدا بعضی وقتا سر شوخی رو بدجور با بنده‌هاش باز میکنه. بعد یادمون اومد چند شب پیش به این نتیجه رسیده بودیم که احتمالا اصلا وجود نداره، که اگر داشت شاید زندگیمون اینجوری نبود که حتی ساده‌ترین لحظه‌هاش هم بوی دلتنگی بده! بعد یادم افتاد توی یکی از نامه‌ها گفته بودم: «ایمان دارم که خدا، فتبارک‌الله احسن الخالقین رو وقتی گفت که گِلِ وجودِ تو رو سرشت؛ یعنی قبل از اینکه چشم باز کنی، به خاطر ساختن تو، به خودش آفرین گفته!» حالا مدام بین هستی و نیستی این بزرگوار جابجا میشم و این حجم از سکوتی که کرده در برابر مهربونی که همیشه ازش میگفتن و رنجی که به بنده‌اش تحمیل میکنه برام عجیبه! رضا میگفت آدم وقتی خیلی درمونده میشه به الهیات پناه میبره. شاید منم بخاطر همینه که هی دارم خدا، خدا میکنم و بدم نمیاد که وجود داشته باشه! همینجوری که فکرها توی سرم میچرخید یادم افتاد امشب یه سالگرد مهمه؛ چهار سال پیش دقیقا توی همین ماه و همچین شبی خیلی اتفاقی برخورد کردم با یه فرشته نجات و چهره‌ای دلنشین و صدای گرمی که تا مغز استخون آدم نفوذ میکرد و منی که مثلا حواسم بود دلم رو نبازم و آخرش نفهمیدم کجا و چی شد که از دستم در رفت و عهدی که با خودم بسته بودم رو فراموش کردم، و حالا دارم به خودم میگم یعنی چهار ساله نتونستم حتی یه روز به تو فکر نکنم؟! و چهار ساله همه راه‌ها به روم بسته‌اس و همه دیوارهایی که میچینم به چشم برهم زدنی خراب میشه؟ یعنی توی این چهار سال این احساس حتی ذره‌ای کم نشد؟ میدونی این روزها از قضاوت شدن و تکراری بودن حرفام خیلی میترسم و این کاملا برای همه مشهوده، ولی خب ذهن لعنتی رو باید تخلیه کرد دیگه. تخلیه نکنیم چیکار کنیم؟ و چی بهتر از نوشتن برای انجام این کار، اما انگار به‌قول یه نفر: "خوب نمی‌شوی، حتی با نوشتن‌های مکرر..." چی بگم دیگه؟ کل حرفام‌ همینه، همین‌قدر تکراری و شاید خسته‌کننده! من فکر میکنم اکثر آدما با احساساتم غریبه‌ان و خب حق میدم بهشون.

+ آخرین تیکه‌ی این جورچینی ای عشق...