خانواده یار من رو دوست دارن و منم دوستشون دارم . خانواده معتقد و خوبی هستن هرچند ولایی نبودنشون به مراتب برای من که پدر و مادرم فدایی رهبر هستن واقعا اذیت کننده هست . ولی به طور کلی خانواده بی آزاری هستن و نسبت به خیلی از خانوادههایی که آدم دور و برش میبینه واقعا مهربونتر و به فکرتر هستن..
خب بابت اینها الحمدلله .
اما یه سری اخلاقهای به خصوص دارن که من رو تا سر حد جنون اذیت میکنه.. این اخلاقها اوایل ازدواجمون برام خیلی تعجببرانگیز بود اما الان فقط حرص میخورم و نمیدونم باید چیکار کنم که کنار بیام و حرص نخورم . واقعا احساس بیچارگی میکنم اینطور وقتا خصوصا زمانهایی که اون اخلاق رو جلوی دوست من هم نشون میدن یا جلو فامیلا و... (همون دوستم که گفتم با دوست یار ازدواج کرده و مامان یار و مامان دوست یار باهم دوست :)) واضح بود ؟؟ یعنی من و دوستم الان عروسِ دوتا مادرشوهریم که او دوتا خودشون جداگانه باهم دوستن ) .
مثلا یکی از این اخلاقها بیش از اندازه خسیس بودنشون حتی برای بچههای خودشونه
وضع مالی خوبی هم دارنا ! ولی حتی یک عدد موز رو روا نمیدونن بچهشون کامل بخوره.. دعواش میکنن و میگن یه نصفه بخووور چه خبره ؟!! :/
مسافرت که میرن همه جا خودشون غذا درست میکنن . یعنی عین ۷ ، ۸ روز رو ها ! خب ما هم اینطوری هستیم ولی واسه تنوع هم که شده ۲ ، ۳ وعده رو بیرون میخوریم . مسافرته دیگه.. میریم یه جا آبمیوهای بستنیای چیزی میخوریم و.. . این عزیزان اصلا و ابدا اینطور نیستن . یعنی از شمال فقط دریا و جنگل( اون هم نهایتا نیم کیلو تخمخ ببرن یا یدونه هندونه و تمام) .. خدایی نکرده یه تلکابینی.. شهربازیای.. قایق سواریای... اصلاااا !
حالا اینا هیچی..
کل دو روز گذشته درحالی که برادر کوچیکه یار داشت تو تب میسوخت و حالت تهوع و اصلا یه وضع بدی داشت . بردنش دکتر اما داروهاش رو نمیدادن بخوره و حتی آمپولش رو نزدن... :// یک روز کامل این بچه هیچچچچی نخورد ، نکردن یه سوپی آبمیوهای چیزی بخرن بدن به این بچه . آخر سر من گفتم میخواید از اسنپ براش چندتا آبمیوه بخرم ؟؟ مامان گفتن نههه بابا اینم حالا خودشو لوس میکنه... بابا هم گفتن که سر کوچه هست دیگه واسه چی سفارش بدی کلیام بگیرن ؟ منم زل زدم بهشون و گفتم خب پس چرا براش نمیگیرید ؟ یکم من من و بعدش گفتن میگیرم حالا برم بیرون .
شب هم یه بطری آب هویج گرفتن و اومدن... یه بطری آب هویج ! برای کسی که دو روزه هیچی نخورده و حالش دائما بده..
دلم برای شوهرم سوخت و خداروشکر کردم که اون مثل مامان باباش نیست . با تموم سخت زندگی کردنمون اما خسیس نیست ...
این چیزایی که میگم دائمیه ها ، یعنی هر هفته که من میرم مادر شوهرم دائما در حال تذکر دادن به پسراشه و میگه زیاد نخور.. بفرما اینقدر انگور خوردی که فلان شدی.. دیس غذارو از جلوشون برداره و بگه بسه دیگه نخور و هیچی نخر و هیچجا نرو و هیچکار نکن ! هوف... خیلی این حرکتا چیپه و من خیلی خیلی خجالت میکشم اینطور وقتا . اینقدر از درون حرص میخورم که حد نداره..
پریشب رفتیم خونه دایی یار ( دو سه ساله ازدواج کردن و برای دومین باره میریم این خونشون که خودشون خریدن و اینکه دعوتمون کرده بودن) . خدایااا باورم نمیشد که دست خالی رفتن !!! یعنی مغز من از دست مامان یار داشت سوت میکشید و تو دلم میگفتم کلا از دار دنیا دو تا داداش داری فقط ، که یکیشون ازدواج کرده ! من که دلم طاقت نیاورد گفتم حتما یه بستنیای چیزی بخریم ، دایی مجرد یار هم یه چیزی خرید و رفتیم . بعدا دیشب تو خونه مامانِ یار گفت بستنی رو چند خریدید یار هم گفت ۱۰۰ تومن ، مامانش با چشم گشاد گفت نچ نچ چقدر گرووون
یعنی لامصب ۱۰۰ تومن رو به داداش خودت تو روا نمیدونی در حالی که ماهانه از کارگاهتون خدا تومن درآمد دارید..
برادرشوهر بزرگه که دیگه اخلاق این عزیزان دستش اومده هیچچچ اهمیتی نمیده.. با پولایی که از همون کارگاه در میاره هزار دست لباس و ادکلن مارک و آیفون ۱۴ پرومکس و... گرفته . میخوام بگم درآمد اون کارگاه خوبه و کم نیست !
بعد واقعا خجالتی هم نمیکشنا در این راستا.. یعنی من و یار دست پر رفتیم ، دایی مجرد دست پر رفت ، این دو عزیز اصلاااا به روی خودشون هم نیاورن و اصلا براشون مهم هم نبود..
این پست صرفا چون دارم حرص میخورم و تازه از خونه اونا رسید خونه خودم گذاشته شده و خیلی زود احتمالا برداشته خواهد شد :/
حالا دیگه باکی هست از اینکه یار خانوم کوچیک رو پیدا کنه :))
من در مورد این چیزا به یار چیزی نمیگم اما گاهی وقتها از قیافه متعجب من میفهمه قضیه چیه..
نیم ساعت پیش رسیدم خونهام و دارم لباسام رو برمیدارم برم خونه مامان خودم . لباسایی که قراره پس فردا تو تولد دختر عمه بپوشم
امشب با یار خونه مامانم میمونیم چون این هفته کلا نرفتیم خونشون .
همین دیگه .. بعد از دو روز نفسگیر تهران بودن ، بلاخره کرجِ دوستداشتنیِ عزیزم ...
