You need to enable JavaScript to use this application.

خاله زنکی ...

2 سال،8 ماه پیش

خانواده یار من رو دوست دارن و منم دوستشون دارم . خانواده معتقد و خوبی هستن هرچند ولایی نبودنشون به مراتب برای من که پدر و مادرم فدایی رهبر هستن واقعا اذیت کننده هست . ولی به طور کلی خانواده بی آزاری هستن و نسبت به خیلی از خانواده‌هایی که آدم دور و برش می‌بینه واقعا مهربون‌تر و به فکرتر هستن.. 

خب بابت این‌ها الحمدلله .

اما یه سری اخلاق‌های به خصوص دارن که من رو تا سر حد جنون اذیت می‌کنه.. این اخلاق‌ها اوایل ازدواجمون برام خیلی تعجب‌برانگیز بود اما الان فقط حرص می‌خورم و نمی‌دونم باید چیکار کنم که کنار بیام و حرص نخورم . واقعا احساس بی‌چارگی می‌کنم این‌طور وقتا خصوصا زمان‌هایی که اون اخلاق رو جلوی دوست من هم نشون میدن یا جلو فامیلا و... (همون دوستم که گفتم با دوست یار ازدواج کرده و مامان یار و مامان دوست یار باهم دوست :)) واضح بود ؟؟ یعنی من و دوستم الان عروسِ دوتا مادرشوهریم که او دوتا خودشون جداگانه باهم دوستن ) . 

مثلا یکی از این اخلاق‌ها بیش از اندازه خسیس بودنشون حتی برای بچه‌های خودشونه 

وضع مالی خوبی هم دارنا ! ولی حتی یک عدد موز رو روا نمی‌دونن بچه‌شون کامل بخوره.. دعواش می‌کنن و می‌گن یه نصفه بخووور چه خبره ؟!! :/

مسافرت که میرن همه جا خودشون غذا درست می‌کنن . یعنی عین ۷ ، ۸ روز رو ها ! خب ما هم این‌طوری هستیم ولی واسه تنوع هم که شده ۲ ، ۳ وعده رو بیرون می‌خوریم . مسافرته دیگه.. میریم یه جا آبمیوه‌ای بستنی‌ای چیزی می‌خوریم و.. . این عزیزان اصلا و ابدا این‌طور نیستن . یعنی از شمال فقط دریا و جنگل( اون هم نهایتا نیم کیلو تخمخ ببرن یا یدونه هندونه و تمام) .. خدایی نکرده یه تلکابینی.. شهربازی‌ای.. قایق سواری‌ای... اصلاااا ! 

حالا اینا هیچی..

 

کل دو روز گذشته درحالی که برادر کوچیکه یار داشت تو تب می‌سوخت و حالت تهوع و اصلا یه وضع بدی داشت . بردنش دکتر اما داروهاش رو نمیدادن بخوره و حتی آمپولش رو نزدن... :// یک روز کامل این بچه هیچچچچی نخورد ، نکردن یه سوپی آب‌میوه‌ای چیزی بخرن بدن به این بچه . آخر سر من گفتم می‌خواید از اسنپ براش چندتا آب‌میوه بخرم ؟؟ مامان گفتن نههه بابا اینم حالا خودشو لوس می‌کنه... بابا هم گفتن که سر کوچه هست دیگه واسه چی سفارش بدی کلی‌ام بگیرن ؟ منم زل زدم بهشون و گفتم خب پس چرا براش نمی‌گیرید ؟ یکم من من و بعدش گفتن می‌گیرم حالا برم بیرون .

شب هم یه بطری آب هویج گرفتن و اومدن... یه بطری آب هویج ! برای کسی که دو روزه هیچی نخورده و حالش دائما بده.. 

 

دلم برای شوهرم سوخت و خداروشکر کردم که اون مثل مامان باباش نیست . با تموم سخت زندگی کردنمون اما خسیس نیست ... 

 

این چیزایی که می‌گم دائمیه ها ، یعنی هر هفته که من میرم مادر شوهرم دائما در حال تذکر دادن به پسراشه و میگه زیاد نخور.. بفرما این‌قدر انگور خوردی که فلان شدی.. دیس غذارو از جلوشون برداره و بگه بسه دیگه نخور و هیچی نخر و هیچ‌جا نرو و هیچ‌کار نکن ! هوف... خیلی این حرکتا چیپه و من خیلی خیلی خجالت می‌کشم این‌طور وقتا . این‌قدر از درون حرص می‌خورم که حد نداره..

پریشب رفتیم خونه دایی یار ( دو سه ساله ازدواج کردن و برای دومین باره می‌ریم این خونشون که خودشون خریدن و این‌که دعوتمون کرده بودن) . خدایااا باورم نمی‌شد که دست خالی رفتن !!! یعنی مغز من از دست مامان یار داشت سوت می‌کشید و تو دلم می‌گفتم کلا از دار دنیا دو تا داداش داری فقط ، که یکیشون ازدواج کرده ! من که دلم طاقت نیاورد گفتم حتما یه بستنی‌‌ای چیزی بخریم ، دایی مجرد یار هم یه چیزی خرید و رفتیم . بعدا دیشب تو خونه مامانِ یار گفت بستنی رو چند خریدید یار هم گفت ۱۰۰ تومن ، مامانش با چشم گشاد گفت نچ نچ چقدر گرووون 

یعنی لامصب ۱۰۰ تومن رو به داداش خودت تو روا نمی‌دونی در حالی که ماهانه از کارگاهتون خدا تومن درآمد دارید.. 

برادرشوهر بزرگه که دیگه اخلاق این عزیزان دستش اومده هیچچچ اهمیتی نمیده.. با پولایی که از همون کارگاه در میاره هزار دست لباس و ادکلن مارک و آیفون ۱۴ پرومکس و... گرفته . می‌خوام بگم درآمد اون کارگاه خوبه و کم نیست ! 

بعد واقعا خجالتی هم نمی‌کشنا در این راستا.. یعنی من و یار دست پر رفتیم ، دایی مجرد دست پر رفت ، این دو عزیز اصلاااا به روی خودشون هم نیاورن و اصلا براشون مهم هم نبود.. 

 

این پست صرفا چون دارم حرص می‌خورم و تازه از خونه اونا رسید خونه خودم گذاشته شده و خیلی زود احتمالا برداشته خواهد شد :/ 

حالا دیگه باکی هست از این‌که یار خانوم کوچیک رو پیدا کنه :)) 

من در مورد این چیزا به یار چیزی نمی‌گم اما گاهی وقت‌ها از قیافه متعجب من می‌فهمه قضیه چیه.. 

 

 

نیم ساعت پیش رسیدم خونه‌ام و دارم لباسام رو برمی‌دارم برم خونه مامان خودم . لباسایی که قراره پس فردا تو تولد دختر عمه بپوشم 

امشب با یار خونه مامانم می‌مونیم چون این هفته کلا نرفتیم خونشون . 

همین دیگه .. بعد از دو روز نفس‌گیر تهران بودن ، بلاخره کرجِ دوست‌داشتنیِ عزیزم ... 

0

بدون عنوان

2 سال،8 ماه پیش

فشارم پایینه و دست و پاهام یخ زده ، حالت تهوع شدید دارم و درد 

حالا باید به این فکر کنم که چرا دیروز با یار نرفتم خونه مامانش و یار ازم ناراحت شد و منم کلی ازش عذرخواهی کردم که نرفتم 

0

هفته کذایی

2 سال،8 ماه پیش

دکتر با ذکر شرایطی خاص برای چیزی حدود ۶ ماه دیگه وقت داده برای جراحی ... 

پس فعلا خبری از جراحی نیست . باید زوم و تمرکزم رو از روی این موضوع بردارم اما با این همه درد مگه میشه ؟ 😓

باید اون رژیمِ اصلاح سبک زندگی رو شروع کنم . حذف قند و شیرینی و فست فود و... . باید هر روز یا حداقل چند روز در هفته پیاده‌روی کنم . باید با سرعت بیشتری درس‌هام رو بخونم .

باید از اخبار دور باشم ، اما با وجود این وضعیت غزه مگه میشه ؟! دیشب تا صبح ، هر یک ساعت بیدار شدم و خبرهارو پیگیری کردم . تا صبح با رژیم بی‌شرف و جعلی اسرائیل جنگیدم تو خوابم و صبح هم تا بیدار شدم اولین کاری که کردم چندتا فحش آب‌دار حواله اون بی‌****** های وحشیِ **** 😒 اسرائیلی کردم ...

آره... خلاصه باید از اخبار دور باشم :) 

 

همین که من تصمیم می‌گیرم تغییرات مثبت رو روانه زندگی کنم ، عمه‌ی خاله‌ی دختر عموی بابای مامان‌بزرگِ خالمم از راه می‌رسه و یا ما رو دعوت می‌کنه و یا می‌خواد بیاد خونمون.. یعنی کل روزهای هفته من طوری پر میشه که من به اون کارام نرسم :))

 

حالا این هفته ، فردا یک‌شنبه دایی یار دعوتمون کرده رودهن خونشون و من فرداش دوشنبه وقت دکتر دارم پس ، فردا شب برمی‌گردیم خونه مامان یار که من صبحش به دکترم برسم . دوشنبه تا برسم خونه شب میشه و می‌رم خونه مامانم چون ماشین بابا رو قراره قرض بگیریم و باید برم ماشین رو بهشون پس بدم . 

سه‌شنبه کاری ندارم و چهارشنبه باید با یار برم خونه مادرش . پنج‌شنبه سال‌گرد فوت پدربزرگمه و باید با مامانم اینا بریم بهشت‌زهرا و بعدش برمی‌گردم خونه و جمعه هم کاری ندارم فعلا . 

این از برنامه تخیلیِ این هفته :)

 

تا درودی دیگر بدرود...

0

خانوم کوچولو :))

2 سال،8 ماه پیش

یه چیز از نظر خودم بامزه بگم ؟ 

 

اسم وبلاگ من " خانوم کوچیک " هست و این رو به یار گفتم .

اما اون نمی‌تونه پیدام کنه می‌دونید چرا ؟؟ 

چون اسمشو یادش میره همش دنبال وبلاگ " خانوم کوچولو " می‌گرده :))

0

همه‌ی دردها با هم میان !!

2 سال،8 ماه پیش

دندونم درد می‌کنه . اونی که باید بکشم نه ، یکی از دندون‌های پایین به عصب رسیده و دردش این‌قدر زیاده که فک پایینم کلا سنگین و سِر شده.... درد دندونم می‌زنه به شقیقه‌هام و گلوم . حتی آب دهنمم نمی‌تونم راحت قورت بدم . 

دردهای دیگه‌ام که هست ...

برای دندونم فعلا کاری نمی‌تونم بکنم . حتی به یار هم نمی‌گم که چقدر درد دارم . چون می‌دونم الان هیچ پولی نداره و تازه چهارشنبه باید پول ویزیت دکتر جراحم رو هم بدیم . بعدشم معلوم نیست کی وقت بده واسه جراحی ...

یار امروز رفت از این دکتر قبلیه که یه جراحی رو انجام داده بود برام ، معرفی‌نامه رو گرفت . قرار شد چهارشنبه ببریم بدیم به دکتر جدیده اما این دکترم گفت که احتمالا برای ۳ ماه دیگه وقت میده !!

۳ ماه رو مگه میشه تحمل کنم من ؟؟ 

آقای یار به دکترم گفت که همسرم خیلی درد می‌کشه و اذیت میشه نمیشه شما با این دکتره صحبت کنید زودتر وقت بده به ما ؟ 

دکتره هم گفته من فقط می‌تونم بنویسم بیمار اورژانسی هست تو اولویت قرار بدید و همین رو هم نوشت برام

وای درد دندون کلافه‌ام کرده..

از یه طرفم خوابم میاد و با این درد نمی‌تونم بخوابم 

خسته و عصبی و بی‌حوصله‌ام 

.

 

0

بدها هم دوستت دارند ... !

2 سال،8 ماه پیش

در ادامه پست قبلی (این‌بار خطاب به اباعبدالله علیه‌السلام) عرض شود که : 

 

 

 

 

 

0

اصلا شما من رو همین‌طوری هم به هرحال دوست داشتی نه ؟!

2 سال،8 ماه پیش

جواب جراحی اولیه اومد و خوب پیش رفته گویا ، حالا باید برم پیش همین دکترم و برگه معرفی‌نامه بگیرم ازش برای دکتر هاشمی بیمارستان بقیه‌الله برای اون جراحی اصلی . جراحی لاپاراسکوپی هست و ظاهرا چیز خاصی نیست حتی نیاز به بستری بعدش هم نیست . اما اون برای خانم‌هایی هست که شرایطشون نرماله و فقط یه مشکل دارن که با جراحی حل میشه :) نه من که پروردگارِ بیماری‌ام.. :)) خدا خودش کمک کنه . 

توکل کردم و توسل هم... 

ثانیه به ثانیه وقتی روی تخت بیمارستان عرفان آنژوکد به دست دراز کشیده بودم تا نوبت جراحیم برسه ؛ حضرت حجت عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف رو در کنار خودم حس می‌کردم . نه این‌که من آدم خاصی باشم نه.. من سگِ کی باشم ؟! :) ولی خب محبّم دیگه.‌. دوستشون دارم . بابامه ایشون.. تو سختیا کدوم پدر بالا سر بچه‌اش نیست ؟! 

تو دلم گناهام رو مرور کردم و توبه کردم.. تو دلم به حضرت گفتم اصلا شما من رو همین‌طوری دوست نداری ؟ دخترِ حساسِ زودرنجِ در اغلب‌ موارد خوش‌خنده‌ی گاهی مودی... ، همین‌طوری دوستم نداشتید که این‌طوری قبولم نمی‌کردید ! منم می‌شدم یکی مثل هزاران نفر کف خیابونی که سال به سال یادشون نمی‌مونه که امامی هم دارن... ولی شما من رو پذیرفتید . پذیرفتید که من به یاد شما میوفتم .. شما بین این همه آدم ، ظرفِ منم بشکستید دیگه نه ؟؟ همین‌ها تو ذهنم.. ثانیه‌های آخر به‌هوش بودنم وجود نازنین شما باعث ته لبخندِ روی لبام بود .. بعد از بی‌هوشی هم ثانیه اول به هوش اومدن قبل از خودم و سلامتم اول شما به خاطرم اومدید ، اول به شما سلام دادم.. حواسم پیش شما بود.. دوستتون دارم به خدا . درد و درمان و شفا و.. هرچند خسته شدم و بریدم ، اما بازم می‌گم پسندم آن‌چه را جانان پسندد .

شما دعا کنید برای من مولا.. صاحبی .. سیدی... اغثنی ! 

0

عکس‌نوشته ، روایت‌خوانی (۱)

2 سال،8 ماه پیش

 

 

 

 

 

 

[ بخوانیم از مولا امیرالمؤمنین علیه‌السلام از " نفس " . ]

سایزش اندازه استوریه اگر خواستید . 

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده