You need to enable JavaScript to use this application.

ماجرای هفته چهارم آبان

2 سال،7 ماه پیش

 

دیروز خونه مادرم اینا بودیم ، پاندا که نیست جاش خیلی خالیه و خونه سکوته . دلمم براش تنگ شده و منتظرم برگرده تا ببینم بهش خوش گذشته یا نه . می‌دونم وقتی برگرده تا یک هفته حرف برای گفتن داره :)) . 

دیشب رفتیم خیابون وحدت و معجون خوردیم ، اون‌قدر دیوونه هستیم که ساعت ۱۰ و نیم از کرج راه‌افتادیم رفتیم تهران به خاطر یه معجون ! و ساعت ۱۲ و نیم رسیدیم خونه و شب هم همون‌جا خونه مادر اینا خوابیدیم . 

قرار بود آخر هفته مامان بابای یار رو دعوت کنیم خونمون که یار زنگ زده بود و مامانش گفته بود این هفته مهمون دارن و این حرفا (فکر کنم بیشتر تعارف می‌کرد) . قرار بود من زنگ بزنم باهاشون دوباره حرف بزنم که مادرم گفتن خاله کوچیکه پنجشنبه عمل لیزیک چشم داره و تنهاس و ما باهاش بریم بیمارستان.  دیگه قضیه دعوت کردن رو کنسل کردیم که با خاله برم من .

از اون‌طرف زنِ پسر عموی یار که کرجیه ( این‌جا بهش می گم " ری‌ری ") و با من و اون دوستم که با دوستِ یار ازدواج کرده (این‌جا بهش می‌گم پَری ) دوسته :) ، پیام داد تو گروه و جفتمون رو دعوت کرد پنجشنبه شام خونشون . خوبیش اینه که یار با پسر عموش جدا از بحث فامیلی دوست هم هستن و فضا بین آقایونمون هم کاملا رفاقتیه ... 

امان از پنجشنبه شب ! دارم از الان به راه‌های فرار از غیبت فکر می‌کنم ...

می‌دونید دیگه واقعا سخته . ما با هم صمیمی هستیم و از طرفی مادرشوهر من و مادرشوهر ری‌ری که باهم جاری هستن ، با هم همسایه هم هستن و هر روز هم‌دیگه رو می‌بینن . و هر جفتشون با مادرشوهر پری دوستن ، البته بیشتر مادرشوهر من با مادرشوهر پری دوسته ولی در کل چون هر سه‌تا خانواده تو یه محله هستن همش با هم در ارتباطن ..

دیگه خلاصه حرف مشترک زیاد داریم ما سه تا باهم :)   و فقط خدا رحم کنه :) 

باز من و پری چون سیر مطالعاتمون با هم تقریبا تو یه راستا هست وقتی دوتایی باهم هستیم بیشتر وقتمون به حرف زدن در مورد مسائل مطالعاتیمون میره ... ولی وقتی ری‌ری هست نمیشه خیلی در مورد اون مسائل حرف زد . باید تدبیری بیاندیشم تا پنجشنبه ! 

 

امروز رفتم مرکز خدمات حوزه علمیه آقایون چون یار سرکار بود و نمی‌تونست مدارک پزشکیم رو ببره به بیمه حوزه تحویل بده و خودم مجبور شدم برم . دم ورودی یه آقایی که معلوم بود خودش هم طلبه‌اس ازم اطلاعات فردی گرفت تا بتونم وارد بشم . بعد موقع برگشت وقت خارج شدن نمی‌دونستم موقع خروج هم باید چیزی بگم و ثبت کنم یا نیازی نیست ؟ برای همین هم فقط یکم سرعتم رو کم کردم و همین‌طور که به سمت درِ خروج می‌رفتم گفتم : خسته‌نباشید . بعد اون مرده بهم گفت قربون شمااا ( انگار از روی عادت ) بعد یهو خودش با چشم گشاد خشکش زد و با صدای آهسته گفت شرمنده ،  تشکر . منم که کلا هرجا تنها میرم ناخودآگاه اخمو میشم ، بیشتر اخم کردم و اومدم . ولی کلی تو ماشین به قیافه ترسیده‌اش خندیدم :)) . 

 

این هفته بیشتر کتاب خوندم و فعلا تا حدی راضی‌ام از خودم . امشب هم ۱۵ صفحه از کتاب آموزش فلسفه آقای مصباح رحمت الله علیه رو خوندم . تا این‌جا که خیلی دوستش داشتم . تا ببینیم چی میشه ...

کتاب منطق جناب مظفر رو گذاشتم دم دست که صوت یه استاد خوب رو پیدا کنم و شروع کنم . 

کافی رو دیشب در حد ۵ ، ۶ صفحه خوندم . مطلبم رو که منتشر کنم این‌جا میرم سراغ کافی ان شاءالله. 

 

 

خب دیگه برنامه این هفته هم مشخص شد... فردا خونه خودمم ، چهارشنبه دیگه نمیرم با یار تهران . میرم خونه مامان‌بزرگ ، که پنجشنبه صبحِ بریم برای جراحی خاله . در عوض پنجشنبه بعد جراحی خاله میرم تهران که بریم خونه ری‌ری . جمعه برای ناهار میریم خونه مامان یار و احتمالا شب برمی‌گردیم کرج.. 

 

می‌بینید :) زندگی من رو هواس و کلا یکی دو روز تو هفته درست و حسابی خونه خودمونیم . هر هفته یه برنامه‌ی جدید و غیرقابل پیش‌بینی... می‌دونم یکی دوهفته دیگه باز کارم گریه و زاری به خاطر این وضعیت تخیلیه :) ....

 

 

 

0

چند لقمه صبحانه و چند صفحه درس

2 سال،7 ماه پیش

تقریبا ۴ روز از ۷ روزِ هفته برای من صبحانه‌ها ایناست : 

۴ شیره یا شیره انگور یا شیره توت + ارده + اگر باشه قوتو اگر نباشه هم یا گردو پودر می‌کنم یا هیچی . 

و جدیدا یکی دو قاشق عسل و سیاهدانه . 

با چای بدون شکر ... 

 

 

طب سنتی میگه اکثر کیست‌هایی که داخل بدن به وجود میاد به‌خاطر سردی بدن هست . خب من هم دقیقا همین مشکل رو دارم و دارم تمام تمام تمام سعی خودم رو می‌کنم که چیزای گرمی کنار انواع غذاهای سردمون بخورم . 

یعنی سعی می‌کنم تو غذاها و چاشنی‌ها از سردی خوردن دوری کنم ولی دیگه سبک زندگی ما متاسفانه این‌طوری شده که اکثریت چیزایی که می‌خوریم سرده . مثل همین برنجی که تقریبا ۵ روز تو هفته می‌خوریم ... 

حداقل این گرمی‌هایی که تو حاشیه می‌خوریم امیدوارم که تاثیر مثبتی داشته به حقِ حقیقت ک.ح.ی.ع.ص .... اباعبدالله عزیزم . 

 

 

نمی‌دونم چرا دلم خواست از این کلیپ‌ها درست کنم امروز : 

 

دریافت

 ..

 

به یار گفته بودم با استادش در مورد روند ادامه مطالعاتم صحبت کنه . استاد گفته بودن که برگرده عقب و شروع کنه از کلیات فلسفه بخونه تا ذهنش بینش فلسفی پیدا کنه . مخالف ادامه مشاء بودن گویا برای فعلا .. 

حالا این یعنی من ضعیف عمل کردم ؟ نمی‌دانم . هرچی که هست یکم اون ذوق و شوق ادامه رو ازم گرفت اما دارم سعی می‌کنم قوی باشم و به حسم غلبه کنم . به این استاد اعتماد کامل داریم و یکی از فوق‌العاده‌ترین افرادی هست که با واسطه یار ، خدای متعال روزیم کرده تا بتونم روندی رو که همیشه تو زندگیم آرزوش رو داشتم جلو ببرم . 

دیشب شروع کردم در همین راستا کتاب آموزش فلسفه آیة الله مصباح رو خوندم حدودا ۴۰ صفحه .

همچنین استاد گفته بودن این مقدار از منطق که خوندم کافی نیست اصلا و باید منطق مظفر رو بخونم با صوت هر استادی که شد .

 

بعد موقع خوندن کتاب آقای مصباح رحمت الله علیه به این نتیجه رسیدم که من واقعا واقعا به مطالعه چنین چیزی احتیاج داشتم قبل از این‌که بخوام وارد متنِ مطالب فلسفه بشم ! یعنی یه کلیاتی از فلسفه ، تاریخ فلسفه ، مفاهیم و کلمات و معنی و اصطلاحات و... . مطالعه داشتم اما جسته و گریخته در حد مقاله . اما نه این‌طور دقیق و پشت سر هم چیده شده ! این کتاب هم که اصلا فوق‌العاده روون بود حتی متوجه نشدم ۴۰ صفحه چطور گذشت ... و چقدر من علاقه دارم الحمدلله ... 

 

تو فلسفه از همه‌ی هم سن و سال‌های خودم خیلی خیلی عقبم . من می‌گم خصوصا کسانی که دانشگاهی فلسفه خوندن . اما یار میگه اشتباه می‌کنم و اونایی که دانشگاهی فلسفه خوندن فقط تعداد انگشت‌شمارشون واقعا سواد درست و حسابی دارن و اکثریت پراکنده‌خوانی کردن با جزوه‌های استادشون و به همون هم قانع شدن و یه نمره‌ای و مدرکی گرفتن و تمام ... الله اعلم . 

به هر حال همین عقب بودن خیلی تو دل من رو خالی می‌کنه اما هیچ‌وقت برای شروع دیر نیست نه ؟؟

خودم رو با این توجیه می‌کنم که در عوض تو روایت و حدیث یکم بهتر از بقیه هم سن و سالام هستم و این به اون در :)   . حتی شاید تو تاریخ .. حداقل تو روند مطالعه‌اش هستم ... 

نمی‌دونم 

چالش‌های مطالعاتی وسط این همه بدبختی خودش برام خیلی استرس‌زا هست . مگر این‌که امام زمان یه نیمه شبی فکر من از کنار ذهنشون گذر کنه و... همین الان که داشتم این جملات رو با بغض می‌نوشتم تو گوشم پیچید صدای این روایت از خود حضرت صاحب عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف که فرمودن : ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی‌کنیم و یاد شما را از خاطر نبرده‌ایم...

 

اجازه بدید خوش‌خیال باشم و خودم رو توی محدوده‌ی اون "شما" که خطاب به شیعیان هست تصور کنم.. فقط تصور کنم ... 

 

 

0

چهار پنج روزی که گذشت ...

2 سال،7 ماه پیش

این روزا حالم بهتره مثل شکل ضربان روی مانیتورم ، پایینم ، بالام ، در رفت و آمدِ بین حال خوب و بدم ! 

چهارشنبه که رفتم تهران خونه مامان یار . به هوای این‌که وضعیت دو هفته پیش رو که باهاش نرفته بودم و ازم ناراحت بود رو از دلش در بیارم سعی کردم خیلی با مامان و باباش گرم بگیرم و مسخره بازی در بیارم . لودگی کردم و اونارو خندوندم و یار هم خندید... در همین راستا ، همون چهارشنبه به مامان یار گفتم اگر شام زیاده زنگ بزنیم دایی بزرگه (مجرده و از وقتی مادربزرگ یار فوت کرده ، تنها زندگی می‌کنه) بگیم شام بیاد دور هم باشیم . مامان یار گفت باشه و زنگ زدم به دایی . دایی گفت که دایی کوچیکه با زنش (هنوز بچه ندارن و تجربه ۲ تا سقط دارن - در حال درمان) دارن میان و غذاشون رو میارن . گفتیم پس همگی بیاید دور هم باشیم دیگه... اومدن و مامان یار هم خیلی خوشحال شد که داداش‌هاش اومدن پیشش . یار هم از من تشکر کرد که بانی خیر شدم... اون شب تا ساعت حدودا ۱ بیدار بودیم و یدونه فیلم هم دیدیم به اسم ملاقات خصوصی که واقعا چرت بود و مفهومی هم اگرررر داشت خیلی بی‌خود بود و بی‌ربط و توجیه‌کننده رفتار شدیدا بد ! بی‌خود و دارک بود خلاصه.. 

پنج‌شنبه صبح‌ها گفته بودم که یار کلاس داره قبل اذان صبح میرن خدمت استاد تا ساعت حدودا ۱۰، ۱۱ . یار صبح زود رفت و منم ساعت ۱۰ بیدار شدم . با مامان بابای یار صبحانه خوردیم و یار اومد و تا اذان ظهر خوابید . موقع اذان باز در اون راستای لودگی رو‌به‌روی بابای یار وایسادم و درحالی که داشتم چادر نماز سرم می‌کردم با لحن مسخره‌بازی‌طورانه‌ای گفتم بدون آرایشم خوشگلما نه ؟! بابای یار هم با خنده و خجالت گفت بلهههه بلههه خیلی هم عالی :)) و یار هم کلی خندید . مامانش هم از تو آشپزخونه گفت قشنگی بابا و اونم خندید ... 

 

بعد نماز یار رفت کنار مامانش که رو مبل بود نشست و مامان بغلش کرد . منم رفتم وایسادم جلوشون و گفتم منم بغل :|  ، بعد مامانش من رو هم بغل کرد و سرم رو ناز کرد . منم محکم بغلش کردم و نازش کردم . فکر کنم این اولین باری بود که به جز زمان سلام و خداحافظ همدیگه رو بغل کردیم . دوست داشتم . محبت خالص بود بدون هیچ سیاست و داستانی... فهمیدم محبت رو همه جواب میده‌ . حتی مامان یار ... بعد از ۵ سال زندگی بلاخره تونستم یه ارتباط نزدیک و گرم باهاشون داشته باشم . از این به بعد بیشتر محبت می‌کنم . البته بدون توقعِ بازخورد.. هر وقت بدون توقع به کسی محبت کردم یا از بدی کسی گذشت کردم خیلی خیر و برکت دیدم ! الحمدلله

 

غروب پنج‌شنبه رفتیم خونه یکی از شاگردهای یار که خانواده‌اش دعوتمون کرده بودن . این شاگرد مدرسه قبلی‌ای که یار تدریس می‌کرد بود و با مدیر مدرسه جدید یار به صورت اتفاقی از قبل دوست خانوادگی بودن . یعنی وقتی یار رفت این مدرسه جدیده و داشت رزومه‌اش رو به این مدیر جدیده می‌داد ، مدیر گفته بود عه شما آقای فلانی هستید ؟؟ تعریفتون رو خیلی از آقای فلانی (بابای شاگرد یار) شنیدم و درجا با تدریس یار تو مدرسه‌اش موافقت کرده بود . برای همین پنجشنبه هم ما دعوت بودیم و هم آقای مدیر و خانواده‌اش . کلی خوش گذشت و گفتیم و خندیدم . آقای مدیر متولد ۵۷ اما شدیدا شوخ و سرزنده . با دو تا دختر گل و یه پسر کوچولو یک‌‌ساله . دختر بزرگشون تازه به سن تکلیف رسیده بود و تو خونه هم چادر سرش کرده بود . یه چادر آبی کمرنگ خیییلی خوشگل . باباش گفت دخترمون خودش خواست که چادر سرش کنه و ما هم همگی کلی تشویقش کردیم . دختر کوچیکه مهدکودکی بود و یه روسری خوشگل رو لبنانی سرش کرده بود و خیلی ناز بود .. 

 

شاگرد یار پیش آقای حنیف مداحی کرده بود و یه سره داشت در مورد این‌که بعدا می‌خواد مداح بشه حرف می‌زد . یار هم تاکید داشت که درسش رو حتما خوب بخونه و مداحی رو هم ادامه بده ... شب هم ساعت ۱۲ و نبم بود که اسنپ گرفتیم تا خونه ‌. ۱۴۰ تومن از خیابون هنگام تهران تا کرج... 

 

ساعت ۱ و نیم رسیدیم خونه خودمون . جمعه هم یه حرکت شگفت‌انگیز زدیم و بلاخره بعد از دو سال و نیم یه دستی به سر و روی بالکن کشیدیم . چمن مصنوعی رو دو شنبه خریده بودیم اما وقت نکرده بودیم بالکن رو تمیز کنیم و چمن رو پهن کنیم . جمعه یار کاراش رو کرد و پهن کردیم خییییلی خوشگل شددددد وای اصلا همین این‌قدرررر حالم رو خوب کرد که حد نداره 

 

ظهر جمعه زنگ زدم مادرم اینا رو دعوت کنم برای شام ، یار با اشاره گفت بگو ماهی خریدیم بیان دور هم بخوریم . مادر هم قبول کرد و قرار شد پدر هم جعبه ابزارشون رو بیارن دوش حمام رو درست کنن . ساعت حدودا ۴ بود با یار رفتیم بیرون هم ماهی خریدیم هم یه سری خریدهای خورده‌ریز واسه خونه و حمام . ساعت ۷ هم مامانم و پاندا و پدر اومدن . تا من پذیرایی کنم و یه سری کارای آشپزخونه رو ، بابا و یار کارای حمام رو انجام دادن . بعددد من یه پروژه جدید کلید زدم و به پدر گفتم که اگر چراغ ریسه‌ای تزئینی واسه بالکن بخریم کارای سیم‌کشیش رو انجام میدن ؟ پدر هم استقبال کردن و طی یک حرکت انتحاری من و یار رفتیم چراغ بخریم و مادر و پاندا و پدر رو تو خونمون تنها گذاشتیم . مادر تا ما برگردیم برنج رو دم کردن و ماهی‌هارو هم سرخ کردن . یعنی قشنگ اسطوره‌ی مهمان‌داری و مهمون‌نوازی هستیم ما :)) 

 

پدر کارهای بالکن رو هم با یار انجام دادن و جیجینگگگگگ حالا من یک عدد زینب خر ذوق هستم که بلاخره این بالکن داغون رو صفا دادم . (البته من که کار خاصی نکردم و فقط ایده طرح رو دادم :)) ) 

این شکلی شد 😍😍😍  : 

 

 

 

این عکس رو هم پاندا گرفت آخر شب که داشتن می‌رفتن خونشون : 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: چقدر نوشتم و چقدررر به این نوشتن احتیاج داشتم ! :/

 

 

آقا راستی ما رفتیم چراغ بخریم و دیدیم یه چیز درست و حسابی حداقل ۵۰۰ تومن هزینه‌اش میشه . واسه همین از این ریسه کوچیک‌ها گرفتیم ۱۸۰ تومن و با یدونه لامپ ادیسونی (من بهش می‌گم ادیسونی و اسمش رو یادم نیست) رو هم شد ۲۷۰ . هم خوشگله هم به نسبت چیزایی که دیدیم خیلی به صرفه‌تره . 

بالکن هنوز هم جای کار داره ولی همین الانش هم با هزینه چمن مصنوعی نزدیک ۸۰۰ هزینه کردیم تو این هیری‌ویریِ درمان و بیمارستان و .. . و دیگه به‌نظرم برای بالکنِ کوچولوی ما همین مقدار هزینه کافیه .. 

 

 

و راستی ، پاندا امروز ۷ صبح سوار اتوبوس شد و رفت برای خادمی شهدا سمت راهیان نور جنوب . خیلی براش خوش‌حالم و امیدوارم خواهرِ تنهای من اون‌جا دوست و رفیق خوب پیدا کنه . پاندای ماجرا هیچ دوست نزدیکی نداره که باهاش وقت بگذرونه .. یکی بود که اونم رفت تهران و پاندا تنهاتر شد ... 

قصد داره دوباره برای کنکور بخونه و داره تلاشش رو می‌کنه . میشه اگر این متن طویل رو تا این‌جا خوندید ، برای پاندا خیلی زیاد دعا کنید؟!

0

من همون خاکسترم .. :)

2 سال،7 ماه پیش

فلذا مرثیه‌خوان فرمود :

 

 

وقتی که حالم خرابه 

وقتی که بهم می‌ریزم 

اگرم کسی ندونه 

تو که می‌دونی عزیزم...

واسه چی حالم خرابه ، من حرم لازمم آقا ... 

 

 

اسمتُ گفتم اومد فاصله یادم ، من جوونیمُ تو این فاصله دادم 

" اگه یه روز دیدی کربلات غباره ، من همون خاکسترم که توی بادم ..  " 

 

 

 

#جنونِ_من_حسین

#دردت_به_جونِ_من_حسین ...

 

 

 

و سپس فرمود : 

 

السلام علی ساقی العطاشا 

چه بلایی به سرت علقمه اومد ؟

 

تو چی‌کار کردی که تا افتادی رو خاک 

به جای ام‌البنین ، فاطمه اومد ... 

 

قمرِ کربلا 

من رو 

می‌بره کربلا.... 

 

 

 

 

به شدت حرم لازمم ، مشهد لازمم ، نیاز دارم تو سراشیبی رو به روی ضریح دو زانو بشینم و اشکام جاری بشه . نیاز دارم با تنها کسی که همه چیز درونم رو می‌دونه و می‌فهمه صحبت کنم ! 

 

مداحی : 

 

__________________________

 

امروز چهارشنبه‌اس پس من دارم با مترو میرم تهران ، منظره‌ام از پنجره خیلی کثیف ، یه نور خیلی قشنگه ! زندگیمم همین‌طوریه :)    البته من از لا به لای کثیفی‌ها ، نور رو نگاه می‌کنم :)

 

 

دل منم همین‌طوریه...

خداجونم ، مرسی بابت این نور قشنگی که تو دلم قرار دادی و ببخشید که من قلبم رو این‌قدر زشت و کثیفش کردم ... 

 

0

خدای عزیزم ، کمک !

2 سال،7 ماه پیش

خدایا !

من به هر خیری که از جانب تو بهم برسه سخت محتاجم ... 

0

یه پرده نازک از غم...

2 سال،7 ماه پیش

حال و اوضاعم خیلی به اون روزهای پارسال که افسردگی داشتم شبیه و نزدیکه ... 

به یار گفتم بریم مشهد ، گفت الان شرایطش رو ندارم.  گفتم خب من برم ؟ گفت دوست ندارم تنهایی بری ..

هزار بار تو دلم مرور کردم که فازت چیه مرد ؟! یادت رفته با زنی ازدواج کردی ۱۰ روز و ۲۰ روز تنها می‌رفت اردوجهادی ، تنها میرفت خادمی راهیان نور و.. یعنی چی دوست ندارم تنها بری ؟! مگه من بچه کوچولوام یا نوجوون ۱۷ ، ۱۸ ساله‌ام که تو از تنها رفتن من اضطرابی داشته باشی ؟! 

به هر حال... وقتی یار نخواد ، من نمیرم . تحمل این " نمیرم " تو روزهای عادی زندگیم هم آسون نیست چه برسه به وقتی مثل الان که به یه مو بندم ... 

 

روزهام درست پیش نمیره

بیشتر روزهای هفته رو خونه خودمون نیستیم.. یار چهارشنبه شب و پنج‌شنبه صبح تهران نزدیک خونه مامانش اینا با استادش کلاس دارن . این یعنی ما هر هفته چهارشنبه باید بریم تهران خونه مادر یار و پنج‌شنبه بعد از ناهار برگردیم کرج . یار اصرار داره که هرررر هفته من باهاش برم و اگر یک هفته نرم بهم می‌ریزه و بعد از غر زدن میره تو خودش . اصرار داره چهارشنبه‌ها از ساعت ۳ ، ۴ برم و اون‌جا باشم . من معمولا ۶ ، ۷ میرم و اون هفته یار می‌گفت نشد یه بار من چهارشنبه‌ها خیالم راحت باشه و غصه نخورم .. :) 

در طول هفته حداقل یه شب خونه مامان من می‌مونیم با این‌که اونا کلا یه چهارراه با ما فاصله دارن اما از نظر روحی ( این یکی از اون‌چیزاییه که خییییلی اذیتم می‌کنه و یکی از دلایل غم شدید اون شبم بوده ) ، این‌که با وجود فاصله مکانی کم اما از نظر روحی نمی‌تونم اون‌جا نمونم وقتی میریم . هم به خاطر این‌که اون‌جا کنارشون خیلی خوش می‌گذره و هم این‌که من بهشون خیلی وابسته‌ام و اونا هم به من در حدی که سه روز هم بمونم باز روز چهارم دائما اصرارررر اصرار که نرو خونتون و این‌جا بمون ... 

یار خونه مامانم بودن رو دوست داره در حدی که امروز اگر نریم خونشون ، فرداش یه بهونه‌ای پیدا می‌کنه که بریم اونجا . دیشب گیر داده بود جیگر بخریم بریم خونه مامانت اینا اونجا دور هم بخوریم :)) ، پریشب اون‌جا بودیما ! 

خلاصه... همه چیز دست به دست هم میده که روزام بی برنامه و قاطی پاتی بگذره ... 

و من قاطع نیستم ! اول هفته به مامانم می‌گم قطعا این هفته تا آخر هفته اون‌جا نمیام .. بعد یه کار کوچیک پیش میاد و میریم اون‌جا و یهو به خودم میام می‌بینم دو شب اون‌جا موندیم :/ 

وای خدایا... الانم که می‌نویسم این چیزارو گریه‌ام می‌گیره.. 

 

به صحبت کردن با یه مشاور مذهبی خوب و عاقل و معتقد درست و حسابی نیاز دارم . یه نفر که من رو بفهمه و الکی چهارتا ترفند روانشناسی که بعد از ۱۰ سال مطالعه خودم همه‌اش رو از بر هستم تحویلم نده و راه‌کار واقعی و شدنی بهم بده ...

 

به یار گفتم اشتباه کردم ، گفت چی ؟ گفتم هیچی و گریه کردم .. سرم و به سینه‌اش فشار داد و گفت این‌که ۷، ۸ سال پیش مذهبی شدی ؟؟ گفتم نه.. این‌که ازدواج کردم . سرم رو سینه‌اش بود و ضربان قلبش رو شنیدم .. سرم رو سینه‌اش بود و نفَس حبس شده‌اش رو فهمیدم .. گفتم اشتباه کردم ازدواج کردم و تو رو هم اسیر کردم این وسط . داشتی زندگیت رو می‌کردی دیگه ... 

هیچی نگفت ولی حس کردم خیلی آسیب زدم بهش با این حرف :( 

بعد از چند دقیقه گفت این چرت و پرتا چیه میگی تو ؟ من هرچی می‌خوام رو تو این زندگی دارم . هر پیشرفتی دارم به خاطر توعه تنها مشکل من اینه که وقت کم میارم برای درس خوندنم که اونم اصلا به تو ربطی نداره و بحث ساعت کاریمه... 

و من به این فکر می‌کردم که این بچه این‌قدر دغدغه درسش رو داره که حتی متوجه منظور منم نشد :)) یعنی کلا پیش‌زمینه فکری و ذهنیش از زن داشتن همین‌قدر زیباست... همین که یه زن داره که برای درس و بحثش وقت خالی می‌کنه و بهش فشار نمیاره و ذهنش رو با چیزای ریز ریز بهم نمی‌ریزه تا ؟ تا اون بتونه درس بخونه براش کافیه..

خب خدایی من برای همچین مردی کم نیستم ؟!! 

کمم دیگه... 

من به چی فکر می‌کنم و اون به چی.. من چه دغدغه‌های مزخرفی دارم و اون چه دغدغه‌های والایی.. 

اه

0

یه پرده غم :)

2 سال،7 ماه پیش

روزها طوری می‌گذره که من خوبم و می‌خندم و با بقیه تعامل دارم اما یه پرده غم روی همه اینا هست . اون پرده رو فقط خودم می‌بینم گاهی هم یار متوجهش میشه.. بیشتر وقتایی که به زور می‌خندم و یار از قیافه‌ی بعد از خنده من می‌فهمه که یه جای کار می‌لنگه .

اون شب بعد از این‌که این‌جا پست گذاشتم رفتم که بخوابم ، یار بیدار شد و پرسید که بلاخره اومدم واسه خداب و این‌قدر بغض داشتم که صدای " بله " گفتنم از گلوم خارج نشد . بهم گفت چرا این‌قدر گریه کردی که چشمات پف کرده و سعی کرد با حرفای آرامش‌بخش من رو آروم کنه ... خب منم اعتماد کردم و شروع کردم به حرف زدن و گفتم و گفتم.. بهش گفتم من عزم و اراده قوی خودم رو از دست دادم و عملا " نمی‌توانم " یک سری از مسائل رو انجام بدم یا ترک کنم یا تحمل کنم ! من دلم فقط و فقط خوش‌گذرونی می‌خواد.. مسافرت ، گردش ، کافه‌گردی . دلم می‌خواد ماشین داشته باشیم .. و خودم جواب‌های اعتقادی همه‌ی این‌هارو می‌دونم . اما نمی‌تونم از خواستنشون دست بردارم و خسته‌ام اصلا از هر جوابی ! مثل وقتایی که دلم پیتزا می‌خواد و نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم و سفارش می‌دم و می‌خورم ... خب توام بعدش کلی سر من غر می‌زنی که چرا خوردم ؟! ولی من " نمی‌تونم " ، حالم بد میشه ، بهم میریزم ، میره رو مخم اگر اون پیتزای لعنتی رو نخورم ... 

بعد یار شروع کرد به صحبت کردن که بابا من اگر میگم پیتزا نخور واسه سلامتی خودت میگم و " ما الان کلی هزینه کردیم برای درمان و تو با فست‌فود خوردن اون هزینه رو هم هیچ می‌کنی چون عملا تاثیر خاصی نمی‌ذاره " .

منم گفتم : پنج دقیقه پیش بهت گفتم حتی دیگه نمی‌خوام دکتر برم و حوصله دکتر رو هم ندارم . 

اونم با یه کلافگی شدید نگام کرد که یعنی : " آخرش چی ؟ این‌قدر دکتر نرو و فست‌فود و شکلات بخور تا بمیری... " 

0

دلم نمیخواد ادامه بدم

2 سال،8 ماه پیش

تو چند سال اخیر هیچ‌وقت به اندازه الان حالم بد نبوده و پر احساسات غم‌انگیز نبودم :)

 

از ساعت 23:00 تا الان که ساعت 00:36 یک بند گریه کردم و لرزیدم و فرو رفتم... 

به فرار کردن از خونه فکر کردم

به این فکر کردم که به شوهرم بگم من مانع خوشبختی توام و طلاق :) 

به خودکشی ...

به کنار گذاشتن دین و مذهب و اعتقاد ... که بیشتر از این مایه ننگ نباشم !

به همه چیز ! 

به این فکر کردم که زنگ بزنم به مامانم و بگم تقصیر توعه! تو من و این‌طوری بار آوردی ، تو خودت هم با این‌طوری بودنت من رو خراب کردی و بد بزرگ کردی .

به همه چی.... 

 

کاش بخوابم و بیدار نشم ! 

واقعا

کاش

بخوابم

و

بیدار نشم

 

کاش همه یادشون بره من کی بودم و کجای زندگیشون بودم . کاش من بمیرم بدون اینکه کسی از نبودن من اذیت بشه... 

 

 

فردا وقت دکتر دارم اما از اونم خسته شدم . دیگه دلم نمی‌خواد ادامه بدم ... 

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده