You need to enable JavaScript to use this application.

بدون عنوان

2 سال،6 ماه پیش

داشتم فکر می‌کردم اگه امشب بمیرم چی؟ 

نه ترسی از مرگ دارم و نه ترسی از قبر و.. من تو زندگیم همه تلاشم رو کردم . برای اون‌جاهایی که کم و کسری گذاشتم ، خدا وکیلی توبه کردم . پاک و معصوم نیستم ! حتی گناهامم بزرگه .. ولی خب می‌دونم و علم به این دارم که که خریّت کردم . خدایی که می‌شناسمم بخشنده‌اس دیگه.. رفیقیم باهم .

جام خوب نیست اون‌ور ، ولی احتمالا خیلی عذاب نشم . هان ؟ خودم خوندم روایاتش رو.. خودم می‌دونم بابا علیم (علیه‌السلام) دختر یکی یدونه‌اشون رو ( هردختری برای این پدری که من می‌شناسم یکی یدونه محسوب میشه) تنها تنها رها نمی‌کنن که هی عذاب بشه ، نه؟؟ پس اون‌ور وضعیت سبز نباشه زرد هست... 

 

تنها نگرانیم برای دل مامان بابام و یار و پانداست.. وابسته‌ی این منِ بیچاره‌ان ! اذیت میشن.. ولی خب ،خدا نگه‌دارشونه دیگه ، نیست؟! 

 

 

0

آبله مرغون به توانِ دو !!

2 سال،6 ماه پیش

در پاسخ به سوالاتتون دوستان تو نظرات عمومی و خصوصی ، همین‌جا میگم 

طبق چیزی که من خوندم فقط ۳ ، ۴ درصد از مردم جهان ! امکان داره دو بار آبله مرغون بگیرن 

و بلهههه منننن جزووو اونننن ۳ درصدم !! منننن بدبختتتت من فلک زدههههه من تخلهببعیهبرهزعی۵فسب ... خدایا ! 

 

اون سه ‌، چهار درصد هم کسانی هستن که یا ایدز دارن یا به واسطه قرص‌ها و بیماری‌های دیگه سیستم ایمنی بدنشون یا ضعیف شده و یا سرکوب شده . خب.. من الان یک‌ساله یه سره دارم قرص می‌خورم و دوبار جراحی داشتم.. قطعا سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده ، اوکی . ولییییی با این اوضاعی که از بدبختی و بدشانسی خودم دارم می‌بینم ، از اون‌جایی که یک ماه اخیر یه سره زیر سِرُم و انواع آمپول و آزمایشگاه و... بودم ، خب اگر بیان بهم بگن : تو ایدز گرفتی ، اصلا تعجب نمی‌کنم :) 

 

بله

بله

بله

 

دیشب هر نیم ساعت یک‌بار گریه کردم و حق دارم ! واقعا حق دارم.. حالم بده . دعا نگرفته باشن برام ؟ دو ساله یه بدبختیم تموم میشه ، بعدی شروع میشه... خرافاتی شدم؟! 

 

 

 

 

 

+ راستی ، آزمایشی که گفته بودم تو دو سه تا پست قبلی ؟؟ جوابش اومده و ترجمه خودمونیش اینه : از این بدتر نمیشد باشه :)))

0

و بله.. داستان جدید من چیه؟

2 سال،6 ماه پیش

ای کاش سرما خورده بودم 

آبله مرغون گرفتم :)

برای دومین بار تو زندگیم !!

0

به هر حال شُکر...

2 سال،6 ماه پیش

خب به سلامتی فکر کنم وسط این همه گرفتاری دارم سرما هم می‌خورم ! 

امروز هیچ کار خاصی نکردم جز این‌که خونه رو گردگیری کردم و شام گذاشتم . یار جمعه‌ها سعی می‌کنه خیلی از کارها رو انجام بده و مشارکت خودش رو تو کارای خونه با زبون بی‌زبونی اعلام کنه . خدا خیرش بده خیلی دعاش کردم از ته قلبم .

 

یار گفت برای شام قیمه بذارم . منم آخرین گوشت آبگوشتی‌های تو فریزر رو نذر بی‌بی ام‌البنین کردم و قیمه بار گذاشتم .. یک هفته بود که خونه خودم نبودن ، یک هفته بود که آشپزی نکرده بودم . یک هفته بود بوی مراحل پخت غذا به مشامم نخورده بود .. زنده شدم ! من قبل از ازدواج از آشپزی متنفر بودم.. البته هنوزم وقتی چندین روز پشت سر هم آشپزی می‌کنم واقعا خسته‌کننده میشه برام . ولی امروز خوش‌حال شدم باهاش . در حدی که دلم خواست از مراحل پختش عکس بندازم :/ ...

 

 

الان که دارم ‌می‌نویسم سر درد و بدن درد دارم و نوک انگشتام یخ زده و خودم دارم از گرما بالا میارم ! این وسط نگران طعم قیمه‌ام .. یادم رفته بود لیمو‌هارو قبلش تو آب بذارم خیس بخوره و می‌ترسم تلخ بشه خورشتم . توسل به خود بی‌بی ام‌البنین می‌کنم که بعد از یک هفته غذای خوش‌مزه بدم به یارم :( 

 

ساعت ۳ و نیم ظهر دوباره خوابیدیم و چقدر من خوابای بد دیدم .. و یخ زدم تو خواب ! تا ساعت ۶ و نیم خوابیدیم و نماز اول وقت نخوندیم :( (یاد خواستگار سمی دزیره جان افتادم :)) ، اگه الان اون جای یار بود احتمالا حکم قتل من امشب صادر میشد :))  ) 

 

و بله.. پس‌فردا جواب یه سری آزمایش‌ها مشخص میشه . هرچه او خواست.. توسل به خودِ رَبّ کردم !

 

 

0

همین فعلا

2 سال،6 ماه پیش

وضعیت فعلی : اومدم خونه مامان‌بزرگ و رو تخت دایی نشستم تو تاریکی و دارم تایپ می‌کنم چون فقط این‌جا خنکه . مامانی با دوتا داداش‌هاش رفتن شهرستانشون مراسم ختم . مامانم صبح رفته بودن بیمارستان بقیه‌الله برای فیزیوتراپی زانو... ، ظهر برگشتن . من برای هممون پاستا درست کردم و پاندا هم بعدش قهوه رو گذاشت . خاله کوچیکه قراره دونات درست کنه و منم تا یکی دو ساعت دیگه میرم خونه خودم چون یار دیشب خونه مامانش بود و ساعت ۶ اینا می‌رسه خونه . 

مامان و پاندا می‌مونن پیش خاله که نترسه . وضعیت استقلال خاله کوچیکه و مامان‌بزرگم شدیدا افتضاحه !! به شدت به هم‌دیگه وابسته هستن در حدی که خاله‌ عملا میگه با کسی ازدواج می‌کنه که قیول کنه یا خاله هر شب وقتی هوا تاریک میشه بره پیش مامانی و اون‌جا بمونه و بخوابه (!) یا این‌که مامانی بیاد باهاشون زندگی کنه :| این رو از یک دختر ۴۰ و خورده‌ای ساله می‌شنوید !! و این درحالیه که مامان‌بزرگ من ۷۰ سالشه اما کارهای روزمره خودش رو می‌تونه انجام بده کاملا... تازه خونه مامانمم که خیلی به این‌جا نزدیکه و تقریبا یک روز در میون بهش سر می‌زنن.. و یه چیز عجیب‌تر هم این‌که من دایی بزرگمم ازدواج نکرده و خونه اس !!! یعنی اساسا مامان‌بزرگ من شبا اصلا تنها نیست تو خونه :// 

اون‌قدری بهتون بگم که الان که بعد از ساااال‌ها اون‌هم از سر اجبار مامان‌بزرگم بدون خاله رفته شهرستان ، ما باید بمونیم و مواظب خاله ۴۰ سالمون باشیم که تنهایی ( داییم هستا ) ، نترسه ! :/ 

با خالم نمی‌تونیم تنهایی جایی بریم ، میگه مامان هم بیاااد خوش می‌گذرههه... موقع تاریکی هوا هرجایی باشه خودش رو می‌رسونه خونه چون میگه مامان می‌ترسه . یه بار با ما اومده بود دکتر موندیم تو ترافیک و دیر شد ، مامان‌بزرگم زنگ زد بهش و کم مونده بود نفرینش کنه .. که چرا تا الان نیومدی خونه؟!! شب‌ها روی یه تخت دو نفره باهم می‌خوابن... حتی خالم اصلا تو پذیرایی هم نمی‌خوابه و میگه مامان شبا می‌ترسه و مامان‌بزرگمم واقعا وابسته‌اس.. 

 

وای خیلی سمه این ماجراها.. مامانی از ترس ازدواج خاله رو همه خواستگارا هزارتا عیب میذاره و علنا میگه برای چی ازدواج کنه؟؟ اگر ازدواج کنه پس من چیکار کنم ؟ ://  خاله هم هی میگه من همین که از مامانم نگه‌داری می‌کنم کلی ثواب می‌کنم.. در حالی که هر روز بیشتر از قبل مامان‌بزرگ رو تنبل بار میاره....

 

آره ، خلاصه .. مامان و پاندا می‌مونن پیش خاله که تنها نباشه. 

 

 

من چطورم ؟ بد.. پریشب داشتم از شدت درد و فشار پایین جان به جان آفرین تسلیم می‌کردم :) 

به یار گفتم اصلا چطور ممکنه این همه درد تو بدن یه نفر جمع شه ؟! مگه جنگه ؟! اونم برام از رستوران شبانه سیب‌زمینی با سس آلفردو سفارش داد خوردم . دیگه روم نشد بهش بگم با این چیزا خوب نمی‌شم و سعی کردم هرچی توان دارم رو جمع کنم و خودم رو خوشحال و خوب نشون بدم و بعدش واقعا حالم خوب شد . انگار اون حجم از فشار پایین ضعیف‌ترم کرده بود و درد بهم غالب شده بود . دیگه سیب‌زمینی رو که خوردم و قرص مسکن کم کم روال شدم...

 

قرص ، دارو ، آمپول و.. متوقف شدن و باید تا هفته آینده صبر کنم و اگر فا***نگ مشکل لعنتی دیگه‌ای پیش نیاد وقت بگیرم واسه جراحی ... اه اه اه ، خسته شدممممممم 

 

احتمالا دیگه فقط وقتی این‌جا پست بذارم که بیام و زمان عملم رو اعلام کنم .. ان شاءالله 

 

دلم میخواد یه برچسب بزنم رو پیشونیم که : من رو با دردام و بدبختی‌هام تنها بذارید و اصلا باهام حرف نزنید به غیر از شما یار عزیز ! شماهم البته با احتیاط کامل رفتار کن... تشکر ! 

....

همین 

0

بدون عنوان

2 سال،7 ماه پیش

یار آبله مرغون گرفته و مدرسه نمیره . خداروشکر مدیر مدرسه همکاری می‌کنه و سخت نگرفته که حتما بیا . چون تو موارد دیگه خیلی سر سخته . مورد داشتیم من رو تخت بیمارستان داشتم از درد به خودم می‌پیچیدم و مدیر مدرسه به یار پیام داده بود که هر چی زودتر بتونی بیای بهتره... 

چهارشنبه وقت دکترم بود و شب هم مراسم روضه حاج حسین بختیاری بود.  برای همین بعد از دکتر مستقیم رفتم خونه مادر یار و ساعت تقریبا ۸ شب بود که رسیدم خونشون . تا ساعت ۹:۳۰ شام خوردیم و رفتیم روضه . بعد دیگه ساعت ۱۲ شب که برگشتیم به جز پدر یار همه خواب بودن و ماهم رفتیم اتاق خوابیدیم . یار خیلی بی‌حال بود... 

0

آخر هفته خود را چگونه گذراندید

2 سال،7 ماه پیش

 

 

سلام به هوایی که یکم تمیز‌تر شده اما این تمیزی نهایتا تا غروبِ امروز دووم میاره... 

تو اسنپم و دارم از خونه مادر یار میرم کرج خونه خودمون . حالا چرا دارم ۱۷۰ تومن پول اسنپ میدم ولی با مترو نمی‌رم ؟! 

چون دیشب ساعت ۲:۳۰ به زور خوابم برد و بدخواب شده بودم و از یک ساعت پیش (ساعت ۶ ) دارم ریز ریز درد کشیدن و تیر کشیدن و حالت تهوع رو تحمل می‌کنم و دیگه رد دادم 🔫😞

 

چهارشنبه صبح خاله رو بردیم چشمش رو لیزیک کرد . بعدش من می‌خواستم بیام تهران ، آخرین چهره‌ای که ازش دیدم این بود که چون فشارش افتاده بود یه لیوان آب‌هویج دستش بود و از اون‌طرفم می‌خواست نماز بخونه مقنعه نماز سرش بود . یه عینک ریبن مردونه خلبانی‌ام تو چشمش بود... یعنی با این حالِ بدم الانم که یادم میاد قیافه‌اش می‌خوام از خنده به چند تکه مساوی تقسیم شم . یعنی " چطو به تو گیر نداد " اگر قیافه بود می‌شد خاله من اون دقایق... 

 

آره.. بعدش اومدیم تهران خونه ری‌ری و تا ساعت ۵ صبح ، من و یار و ری‌ری و یارش و پری و یارِ پری جاسوس بازی کردیم و موجبات آزار و اذیت همسایه‌شون رو فراهم کردیم .. اون‌قدر سر و صدا کردیم ۶ نفری که ساعت ۵ صبح که دیگه کم کم می‌خواستیم بریم از خونه‌شون می‌گفتیم بریم در خونه همسایشون رو بزنیم و حلالیت بطلبیم... فقط نمی‌دونم چرا هرچی اصرار کردیم که بابا بذار بریم حلالیت بطلبیم همسر ری‌ری قبول نمی‌کرد و می‌گفت ۵ صبح ساعت حلالیت گرفتن نیست :) خب تو خواب بمیریم و نشه و بعدش حلالیت بگیریم خوبه ؟! شما پاسخ‌گویی ؟!

 

بعد دیگه برای نماز صبح پری و یارِ پری برگشتن کرج و ما هم رفتیم خونه مامان یار و خوابیدیم تا ساعت ۱۱ ظهر . 

ناهار اون‌جا بودیم.. شام اون‌جا بودیم... شب اون‌جا موندیم و الان دارم برمی‌گردم :) یعنی این‌قدر این دو روز برای من فرسایشی بود که حد نداره . جسم و روحم خسته‌اس و کشش صحبت کردن با آدما رو ندارم . دیشب از ساعت ۱۱ به بعد دوست داشتم هرکس میاد باهام حرف بزنه رو سایلنت کنم .

 

( درد دارم :)

 

 

برنامه این هفته هم که تا این‌جا ، امروز پاندا رو می‌بینم خرررر دلم براش یه ذره شده بود اه... دیشب رسید کرج بعد از یک هفته . ساعت ۲ ظهر باید برم پیش دکترم و قطعا پروسه رفتن و برگشتن تا ساعت ۷ ، ۸ شب طول می‌کشه . در عین حال یه بسته دیجی‌کالا دارم که از ساعت ۳ تا ۶ قراره برسه . طی یه حرکت انتحاری پاندا رو دارم می‌کشم خونه خودم که بعد بهش بگم بمونه من برم دکتر و اونم بسته سفارشم رو تحویل بگیره :)) کاربرد خواهر مگه همین نیست ؟! به درد دیگه‌ای که نمی‌خورن خواهر کوچیک‌ترا.. :)) 

 

باید فاطمه دوست دوران دبیرستانم رو ببینم ، با پری مباحثه مشّاء بذاریم دو شب . دندون‌پزشکی بریم با یار . فعلا همین ... ولی همون‌طور که می‌دونید هیچ روزی قرار نیست بدون برنامه و با خیال راحت و نرمال بگذره... 

 

 

ستاره‌روشن‌هارو بعضیاشو خوندم بعضیاشو نه .. فردا پس‌فردا کامل می‌خونم مطالب بیانی‌هارو . 

این هم از این

....

0

ماجراهای خوابِ یار..

2 سال،7 ماه پیش

همین الان که تو تاریکی خونه رو تخت دراز کشیدم و دارم وبلاگ‌های به‌روزشده بیانی‌هارو می‌خونم ، آقای یار از خواب بیدار شده و میگه کِی ؟ منم خیلی ریز سرم رو چرخوندم و نگاهش کردم . اهمیت ندادم و خنده‌ام هم گرفت و دوباره شروع کردم به خوندن مطلب تو گوشیم . یار دوباره بعد از چند ثانیه گفت با توام ! کِی ؟! 

:|

بعد با ناراحتی پشتش رو کرد بهم و خوابش رو ادامه داد... :)) فردا که براش تعریف کنم از خنده نصف میشه :))

حالا چرا ناراحت شد؟ :)) باید جوابش رو میدادم یعنی؟! :)

پروردگارِ توهم میشه شبا !

بعد از ۵ سال زندگی.. هنوز عادت نکردم !

 

هفته پیش نصفه شب یهو تو جاش نشست و شروع کرد روی هوا یه چیزی رو گرفتن :) . تکونش دادم گفتم یار عزیزم ، توهم زدی.. بعد با خواب‌آلودگی تمام نگاهم کرد و گفت واقعا ؟؟ سرم رو در جهت مثبت تکون دادم . دوباره پرسید جدی میگی ؟! گفتم آره .. با یه قیافه‌ی شدیدا متفکر ، گفت عجب.. و خوابید :/

 

خدایا ساعت ۳ نصفه شب چرا با من شوخی می‌کنی آخه ؟! :))

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده