You need to enable JavaScript to use this application.

مرحله اول حل شد !

2 سال،8 ماه پیش

سلام

من مرحله اول جراحی رو انجام دادم ، با بیهوشی و باید بگم بدترین قسمتش اون لحظاتی بود که آنژیوکت رو می‌خواستن به دستم بزنن و تمام مدتی که رو دستم بود... 

یعنی بقیه مراحل نه چیزی حس کردم و نه بعدش الحمدلله درد خاصی داشتم... 

دردهای ریز ریز گاهی به گاهی بود ، حالت تهوع و سرگیجه و... بود ، اما اصلا به نسبت اون حجمی که من ترس داشتم ، ترسناک نبود ! خداروشکر واقعا..

 

الان خیلی بهترم . آخر هفته جواب یه آزمایش خیلی مهم میاد و امیدوارم اون جوابی که می‌خوایم رو بگیرم . بعدش احتمالا خیلی زود وقت میده بهم برای جراحی اصلی که امیدوارم اون هم مثل این یکی جراحی خیلی خوب پیش بره و اذیتم نکنه .. 

 

همسر هوام رو داره و حالم رو خوب می‌کنه با وجود این‌که خیلی از نظر مالی تحت فشاره و زیر قرض رفته :( ، چقدر ممنونم ازش... 

چرا من از نظر احساسی و محبت دریافت کردن همش زیاده‌خواهم و هرچقدر هم محبت ببینم بازهم به نظرم کمه و راضی نمی‌شم...؟! بابا اون بنده خدا هم آدمه با هزاران خستگی و... این رو نباید یادم بره من !

 

0

ادامه درمان ، هنوز التماس دعا !

2 سال،9 ماه پیش

راستی این رو هم بگم و برم 

دکتر برای شنبه بهم وقت سونو داده و احتمالاااا برای دوشنبه بهم وقت جراحی میده. 

اون دوتا آمپولی هم که گفتم هر روز باید تزریق کنم برای تقویت بدن هست که عوارض بعد از جراحی خیلی آسیب‌زننده نباشه.. مثل این‌که . 

حالا خلاصه

باید بهتون بگم که با وجود این‌که ما بیمه هستیم ، تو این دو هفته حدودا ۸ تومن خرج دارو و ویزیت و سونو و.. کردیم :) 

 

امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف روزی رسون هستن و بابت همه نگاه‌هاشون شکر... 

جونم به فداشون.. 

 

0

یه پستِ همین‌جوری..

2 سال،9 ماه پیش

طرف به دنبال پیدا کردن فلان چیزِ کاملا کاملا کاملا درون مذهبی ! ، تو گوگل سرچ کرده چیزی پیدا نکرده ، میگه این قضیه سند معتبر نداره...

خب عزیزم شما دنبال زیر بغل مار می‌گشتی که راحت‌تر پیدا می‌کردی . 

چه توقعی داری ؟

اگه خیلی دنبال حقیقت هستی برو سراغ کتب دست اول شیعه ... لا‌به‌لای کتب تاریخی تو کتاب‌خونه‌ها بگرد .

بعد میگه حرف رهبری برای من حجت هست ! 

فدات شم این از توی گوگل سرچ کردن هم که بدتر بود...

واقعا چه توقعی از رهبری داری شما ؟! :)) از رهبری به کنار ، امام صادق علیه السلام وقتی یک نفر غریبه هم تو جمعشون بود آن‌طور که باید صحبت می‌کردن... 

 

منتها... بی‌سواده هرکس که نخونده امام صادق در مواقع خلافِ این چطور بودن و چطور رفتار کردن‌‌ . حالا رهبری هم مثل امام صادق علیه‌السلام .. شما باید خودتون این‌چیزا رو خیلی خوب تشخیص بدید مگه ما باید این‌قدر سطحی‌نگر باشیم ؟! 

 

 

حالا یه نکته

اگر شما هم متن‌های وبلاگتون رو بر اساس این نوشتید که همه (همه‌ها) می‌خونن و اصلا سیاست نوشتاری شما این بوده . که قبول.. صحیح.. من حرفی ندارم . 

خیلی هم دمتون گرم..

اما اگر درون قلب خودتون ... تجدید نظر بفرمایید. 

 

با تشکر :))

 

0

این داستان ادامه دارد...

2 سال،9 ماه پیش

دیشب ساعت ۱۲ رسیدم کرج . 

کلی ماجرا داشتم که دوباره می‌نویسم..

اما نتیجه ؟ دوباره سونوگرافی و دوباره دارو و آمپول . ۲ تا آمپول که باید هر روز بزنم و خدا می‌دونه چه بلایی سر من دارن میارن با این آمپول‌ها :) و روزی ۳ ، ۴ تا قرص . که البته یکیش ویتامین دی و یکیش هم آهنه.. اون ۲ تای دیگه هم هرچی هست خیلی گرون بود ! یکیش ۸۰۰ تومن بود ، اون یکی رو نمی‌دونم.. 

این‌طوری خلاصه

ممنون از احوال‌پرسی‌هاتون 🌱⚘

0

همین الان محتاج دعام شدید

2 سال،9 ماه پیش

من اومدم پیش دکترم و استرس دارم در حدی که استخون‌های گلوم درد می‌کنه :)) نمی‌دونم می‌فهمید منظورم رو یا نه..

دعام کنییییییدددددد🌷🙏🏻

0

پاییز بهارِ منه !

2 سال،9 ماه پیش

امروز بعد از رفتن یار ( ساعت ۶ و نیم صبح ) ، احساس کردم روی پاهام بند نیستم و باید بیشتر بخوابم . بعد از مدت‌ها بود که بعد از بیدار شدن برای نماز باز برمی‌گشتم تو تخت . تا ساعت ۱۱ ظهر خوابیدم ! بدنم کم آورده بود و دوباره شارژ شدم...

امروز یار از سرکار مستقیم میره خونه مادرش تا با بردار کوچکترش برن قم زیارت سیده معصومه سلام‌الله‌علیها. پس شب نمیاد و من هم از فرصت استفاده می‌کنم و با مامانم و پاندا ساعت ۴ ( ۱ ساعت دیگه) میریم پارک بالای خونه و بعدش هم میریم خونه مامانی و شب رو کنار مادربزرگ و خاله کوچیکه ( متولد اسفند ۶۰ - مجرد ) سپری می‌کنیم . فردا ظهر من هم میرم تهران خونه مادر یار چون از وقتی از اربعین برگشتیم هنوز نتونستم برم . 

و قسمت پر استرس ماجرااااا : 

پس فردا از خونه مادر یار میریم پیش خانم دکتر :¤ و فقط خدا می‌دونه که بعد از سونوگرافی قراره چی بهم بگه ، آیا شرایط برای جراحی فراهمه و وقت عمل میده بهم ؟! یا باز هم قرص و دارو ؟! همچنان من شدیدا محتاج دعام می‌دونید دیگه؟! 

 

بعد از ناهار ،

نشستم پشت میز :

 

و پاییزم رو با خوندن این روایت در کتاب اصول کافی شریف شروع کردم و مسرورم... 

 

 

پاییزه اما عیدِ منه ! 

 

امروز باید ۱۰ صفحه روایت ، ۱۰ صفحه تاریخ و ۵ صفحه فلسفه بخونم . 

فعلا ۱۰ صفحه روایتم رو خوندم 

تا ساعت ۴ ، ۱۰ صفحه تاریخ رو هم می‌خونم 

۵ صفحه فلسفه رو هم خونه مامانی ... 

 

موفق باشمممم :))

 

0

این داستان ، پاندا (زهرا) با طعم آشِ فردا !

2 سال،9 ماه پیش

 

پاندا ساعت ۱۲ ظهر بود که رفت . دیشب تو تراس نشسته بودیم چای می‌خوردیم . اون هم حرف می‌زد .. چیزی که من از حرف‌هاش فهمیدم این بود که دلش هیجان و تفریح می‌خواد و این رو برای خودش لازم می‌دونه . از دوست‌هاش می‌گفت و این‌که اون‌ها مثلا دوست‌پسر دارن و هزار یک‌جور تخلیه انرژی حرام . و می‌گفت اگر لذت‌های حلالی هست مثل دور دور شبانه یا آهنگ گوش دادن و چمی‌دونم این‌طور چیزا که دوست داره واقعا داشته باشه... یعنی من حس کردم که اون احساس از بقیه عقب موندن داره .

می‌گفت می‌بینم که همش بیرونن و خوش می‌گذرونن و کلی ماجرا دارن . بهش گفتم فکر کنم دوستات آدم‌های علاف و بی‌کاری باشن..

تفریح بد نیست خیلی ام خوبه 

و در عین حال ، تفریح داشتن برای کسانیه که بقیه وقتشون رو مفید پر می‌کنن و بعد سعی می‌کنن یه وقتی رو اون وسط‌ها بذارن برای فراغت . 

نه این‌که صبح تا شب بیکار باشی و سرت تو گوشی باشه و نه جایی بری نه با کسی در ارتباط باشی . بعد بگی دوست دارم تفریح هم داشته باشم ! 

می‌گفت زندگیم بالا و پایین نداره و حوصله‌سر بر هست . می‌گفت همه هیجان زندگیم دیدن سریال کره‌ای و گیم زدنه... 

 

ناراحتم براش . ناراحتم و کاری از دستم بر نمیاد.. بر نمیاد چون اون نمی‌خواد و راه رو روی من می‌بنده . 

 

 

ساعت حدودا ۳ ظهر بود که یار رسید خونه . گفته بودم آش می‌خوام درست کنم برای فردا و با سبزی آش اومد . 

ما معمولا از هرچیزی خیلی کم خرید می‌کنیم و من انتخابم این بوده که چیزی رو تو خونه تلنبار نکنیم . کمتر پیش میاد مثلا چند گونی برنج بخریم یا چیزهای دیگه . 

۱ کیلو ، ۱ کیلو چای و شکر و حبوبات می‌خریم .

معتقدیم روزی فردا برای فرداست و خدا خودش می‌رسونه.. 

حداقل تا الان سعی کردیم این‌طوری پیش بریم . به جز چندباری که دیگه تو شرایطش قرار گرفتیم .. 

 

سبزی آش رو تو نایلون‌های کوچیک می‌ریختم و شد ۵ تا بسته ، هر بسته برای ۲ نفر .

 

 

 

 

 

 

غروب که داشتم حبوبات رو خیس می‌کردم به یار گفتم بیشتر بار بذارم ناهار بریم خونه مامان اینا باهم بخوریم که موافقت کرد .

 

 

آقا ، من خیلی فکرم درگیر زهرا خواهرمه   این پاندای ماجرا افسردگی شدید رو گذرونده سر هیچ و پوچ . یعنی من می‌گم هیچ و پوچ.. و این رو اگر جلوش بگم یحتمل من رو از شمر هم بدتر می‌دونه ! 

مثلا خیلی پیش میاد از چیزی ناراحت بشه و من بگم بابا بیخیاااال حرص نخور ، بعد اون چپ چپ نگام کنه و بگه چشم خوب شد گفتی ! یعنی چی حرص نخور... مگه دوست خود آدمه حرص نخوردن ؟! 

و من میگم بابا این رو می‌گم که آروم بشی ، چیز خاصی نشده که . و بدتر گر می‌گیره و میگه چیز خاصی نشدهههه ؟!! از نظر تو چیز خاصی نیست ، واسه من خیییییلی دردناکه... واسه من خیییلی آزار دهنده‌اس و.. 

 

من این‌طوری ام که : وات د فاز ؟! 

 

و خلاصه ، هزاران چیز که از نظر من واقعا آن‌قدر چیزهای بزرگی نبودن ، برای زهرا تبدیل به فاجعه شدن و در نتیجه افسردگی شدید و وزن کم کردن و .. و هرآن‌چه که افسردگی با خودش میاره شامل تنبلی پر خوابی بی‌حوصلگی و.. 

ما باهم پیش مشاور هم رفتیم و کمک خاصی بهمون نشد در آخر.

الان بهتره.. از افسردگی در اومده تقریبا.. کلا حال روحیش بهتره و واقعا رو به رشده

اما خب من نگرانی‌هام تموم نمیشه.

کسی این‌جا هست که جای زهرای ماجرا بوده باشه با تجربیات مشابه و به من بگه که برای زهرا چیکار می‌تونم بکنم ؟! 

با در نظر گرفتن این‌که زهرا نسبت به من کلا گارد داره و دوست نداره نصیحتی بشنوه یا چیزی..

 

 

قسمت دردناک ماجرا برام اون‌جاست که در مورد دو سه ماه پیش می‌گفت که تا مرز خودکشی هم رفته و سفر کربلا آرومش کرده . 

خودکشی ؟!

برام شنیدن همچین چیزی خیییلی سخت بود . این‌که یه شبی از شب‌های سه ماه پیش زهرا داشته به خودکشی فکر می‌کرده :) ... 

من همین چیزارو درک نمی‌کنم 

الان بهش بگی چرا ، ده بیست تا دلیل میگه که از نظر من هیچ‌کدوم اون‌قدری بزرگ و قابل اهمیت نیستن.. ! چه برسه به این‌که بخوای بابتشون خودت رو بکشی !!! 

در مورد نتونستن‌ها.. کم‌آوردن‌ها.. نصفه‌نیمه ول کردن‌ها..

 

 

 

هوف.. 

همه دهه هشتادی‌ها این‌طوری نیستن نه؟ 

0

هرچی بیشتر می‌خونم بیشتر میفهمم که نفهمم !

2 سال،9 ماه پیش

 

 

ظهر ماشین لباس‌شویی رو روشن کرده بودم و وقتی صدای پایان کارش اومده بود دستم بند بود و بعدش به کل فراموش کردم که لباس توی ماشین بوده 🤦🏻‍♀️

ساعت ۱۱ شب یادم افتاد و مجبور شدم بزنم رو حالت نیم ساعته و یک‌بار دیگه بشوره تا لباس‌ها بو نگیرن..

خب نیم ساعت وقت داشتم و پاندا هم که از غروب اومده خونه من و کلی چیز میز درست کرده خوردیم و فیلم دیدیم ، دیگه خسته بود و داشت با گوشیش تو اینستا می‌چرخید . بهترین فرصت بود که ادامه بحث قبل رو تو کتاب جدیدی که شروع کردم مطالعه کنم . تو کتاب چیزی در مورد ایده‌آلیسم نوشته بود و یادم افتاد اطلاعات خیلی کمی در این مورد دارم . برای همین گوگل کردم و گوشی رو کنار گذاشتم تا بعدا در موردش بخونم .

و بعدا ، شد الان که خوابم نمی‌بره . داشتم در موردش تو سایت‌ها می‌خوندم و چندتا هم فیلم دیدم در این باره و باز به این نتیجه رسیدم که هرچی بیشتر می‌خونم بیشتر می‌فهمم که هنوز خییییلی بی‌سوادم و هیچی نمی‌دونم ! دقیقا اون لحظه‌ای که پیش خودم می‌گم آهان این مطلب دیگه کامل جا افتاده برام ، ابعاد عمیق‌تری از اون مطلب پدیدار میشه که من بهش علمی نداشتم ... :(

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده