You need to enable JavaScript to use this application.

ترافل‌های مبهون

4 ماه،4 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
ترافل‌های مبهون

پشت گوش نیاندازی، مژده‌‌ام را نوک بینی‌ات بگذار تا هوار بکشم و بگویم سرانجام شقایق‌ها روییدند، شقایق‌ها روییدند؛ نه تنها در دشت‌های خودی، که در دشت‌های ناخودی نیز هم. درون هرکدام‌شان گربه‌ای پشمالو زیر آفتاب ملایمِ گاه چرت می‌زد، گربه‌‌های نوروزی.

پای راستم را در دشت گذاشتم، بویش را نفس کشیدم و سپس خودش را دیدم. بابونه‌های شیرین این‌گونه‌اند؛ خود را با گل‌های درشت نمایان نمی‌کنند، صدایت می‌زنند تا قامت کوتاه و اندام ظریف‌شان را از میان ستارگان روی زمین پیدا کنی.

به نون گفته بودم امسال بهار می‌شود، پرسیده بود: «از کجا می‌دانی؟» از آن‌جایی که باران‌های پی‌درپی و آفتابی که رخصت تابیدن داشت، بر سر زمستان ایستاده بودند؛ بهارهای ما اینگونه می‌آیند. حالا هم آمده بود و زیر سایه‌ی کُنار برای جن‌ها از راه دور و درازش واژه می‌بافت و از رج‌به‌رج آوایش، گل‌های ریز یاسی می‌رستند.

دیگران پا به مرتع گذاشتند و من زیر درخت، گوش به شکستن قولنج‌ فقرات زمین سپردم و دست در دست خواب نهادم. از دور، باد رازآلود، نجواکنان آمد و روی پیشانی‌ام نشست. چشم گشودم و ابرهای دفتر نقاشی را دیدم که به شاخه‌ی درخت‌ها شلال شده‌ بودند. مگر چقدر خوابیده‌ بودم که محشر شده بود؟

دیگران شنتارکنان بازگشتند. من چاقویی برداشتم و به بهانه‌ی پیدا کردن قارچ ترافل، از دشت‌های پررنگ به کم‌سبز ماسه‌ای رفتم. هیچ ترافلی پیدا نکردم، اصلا نجوییدم که به یافتن برسم. نشسته بودم غصه‌ای تک‌خوری کنم، اما دهانم خشک بود و از گلویم پایین نمی‌رفت. پروانه‌های کوچک سپید و بزرگ نارنجی همراه با بلبل و چکاوک‌ها پر می‌زدند، گاهی دور پایم می‌پلکیدند و گاه از دور آواز می‌خواندند. گفتم: «فال مرا می‌گیرید؟» هدهدی کجکی نگاهم کرد و جهید. لب رودخانه‌ی خالی از آب که رد باران بر سینه‌ش مانده بود نشستم. رود چگونه گریسته بود؟ چشمان‌ من خشک و مرده‌ بودند. تاجی از بابونه‌های زیبای تلخ درست کردم. تاج گل را بر سر نگذاشتم؛ مبادا تلخی‌ام درخشش گل‌برگ‌های سپیدش را به غروب بکشاند.

 

پ.ن: گل‌هایی را گذاشتم میان اوراق آواز فاخته‌ای که با خود برده بودم_روی آن صفحه‌ای که آنجا آغاز کردم، تا یادم بماند با اینکه شیشه‌ی تک‌قطره‌ی امیدم با شیشه‌ی دریچه‌ها فرو ریخت، اما هنوز هستم و دستانی دارم که به دنیا می‌رسند.

چنگ فرورفته‌ی آفرینش در خاک جنگ

5 ماه پیش در رقص واج‌ها
چنگ فرورفته‌ی آفرینش در خاک جنگ

خط و نشان این چشم‌ها را خلیجی نامیدند

از آن روز، ابرهای موسمی تموز زیر پلکم می‌غرند

کاش چشمانی داشتم از آب‌های آزاد

هفتمین آدم نیز امروز در گوشم خواند:

«موهایت ایرانی است.»

و تیغه را گذاشت روی گردن‌ام و برید

دسته‌‌ی خرمایی‌ها

خاطرات طلایی مواج کودکی

و درود نقره‌ای‌ صاف جوانی را به کشتن داد

مادر شماتت می‌کند:

«نباید خاندان موها را به یک‌باره از هم جدا کرد

می‌ترسند!»

آه؛ دیگر از چه خواهند ترسید؟

بگذار پریشانی‌هایم را بدرقه کنم

شاید

شاید تارهایی از سرزمینی رها بر سرم نشستند

می‌گوید: «چهره‌ات...»

واژه‌ها سنگر می‌گیرند

صورتم در خون خفه می‌شود

گروس به جایم ناله می‌کند:

«چهرام بیشتر به جنگ رفته است، تا به مادرم...»

 

پ.ن: خسته‌ام، بریده‌ام و مه‌آلود از این توصیفات هزارباره؛ کاش زبان به دندان گرفته بودم و شهریاری از قصه مرا می‌کشت.

روح سنبل در بنفشی داودی‌ها

5 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
روح سنبل در بنفشی داودی‌ها

_ داودی‌های بنفش را برایم نگه‌‌دار، حتی یک دسته هم کافی است.

مامان گفته بود: «پس سکه چی؟ بذار برم تو کمد بگردم.» یک لحظه می‌خواستم بگویم نرود، اما هدیه‌ی تولد را که نمی‌گذارند تا سیزده در سفره‌ی هفت‌سین بماند؛ پس با نگاهی خبیثانه جست‌و‌جویش را بدرقه کردم.

به ایوان رفتم و چشم چرخاندم. آفتاب غروبش را روی لبه‌ی دیوار جا گذاشته بود و تاج نخل به ابرهای شتابان تیره کشیده می‌شد. باران شترشلاقی، اندکی آرام گرفته بود. با پیراهن تابستانه‌ی یک‌لا در میان حیاط ایستادم و ده خروار سرمای زندگی‌بخش پایان اسفند را در سلول‌هایم انبار کردم. سپس چادر نازکی که رزهای سیاه داشت را روی موهای باران‌خورده‌‌ام کشیدم و یک بال‌اش را روی شانه انداختم. هم‌دانشگاهی‌ای که نفرین ایزدی به کله‌اش اصابت کرده بود، همیشه می‌گفت: «خودتان را با این کار مسخره کرده‌اید!» و من هربار به این می‌اندیشیدم ای کاش ریشوها نیز می‌توانستند خودشان را مسخره‌ کنند؛ اما حیف که پارچه‌های وال و حریر، به زمختی چانه و دریدگی نگاه نمی‌نشینند.

درخت لیمو را برانداز کردم، هنوز خبری از شکوفه نبود. یک برگ لیمو از شاخه جدا کردم. خاری در تقلای خراش دادن انگشتم تا در دالان آمد. قهقهه‌زنان در را به رویش بستم و در حیاط زندانی‌اش کردم. برگ را بوییدم، زیر دندان گذاشتم و شکمش را جویدم، گس بود. از ترشی‌های اخمو خوشم نمی‌آید. شکوفه‌ها از کجا می‌آیند که برگ‌ها آن بو و مزه را ندارند؟

پا تند کردم و از خیابان‌های پهن رد شدم. سبزه‌ی نارنج خریدم. پرسید: «گندم و عدس چه؟» می‌دانستم، عدس واقعا زیباست، پیچان و غماز به بالا رفته، باریک‌بلند است! اما زود حیف می‌شود. گندم هم که مزرعه‌هایش چشمم را پر کرده‌ است. اما سبزه‌ی نارنج با آن برگ‌های ضخیم قاشقی که اشک آسمان به دل گرفته بودند، دلم را برد. تا به حال گل و گیاهی در دستان من نمرده است. شیرینی‌خوران عید که گذشت و به خانه عادت کرد، کلاه سفید آفتاب‌سوخته را سر می‌کنم و در باغچه برایش ریشه‌گاه می‌سازم تا پاگیر شود.

در جست‌و‌جوی سنبل بودم و نجوریدم‌اش. مشکلی نبود، تا همین‌جا هم هفت تا سینِ هفت‌سین‌مان جور بود. داشتم خ خداحافظی را زمزمه می‌کردم که پشت سرخ و سفیدی رزها، داودی‌های بنفش به چشمم خوردند. قول انگشتی گرفتم که برای من باشند و به دنبال‌شان باز گردم...

آبی، شجاعت و چیزهای دیگر

5 ماه پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
آبی، شجاعت و چیزهای دیگر

دین پریست:

«شادترین کشورها مانند شادترین زن‌ها، هیچ تاریخی ندارند.»

_ امیلی در نیومون؛ ال. ام. مونتگمری

 

در اسفند سال گذشته، دو روز مانده به نوروز، سارافونی آسمانی تن کرده بودم، در سرای فیل بازار وکیل راه می‌رفتم و زمزمه می‌کردم: «دیگر امسال واقعا می‌خواهم آبی باشم، آبی پررنگ.» زیر آن طاق‌‌های پرطمطراق که مرا به یاد مادر سپید‌چهره‌ی خود در قیصریه‌ی لار می‌انداختند، به دنبال خودم بودم. پسین آن روز، صفحه‌ی نخست دفتر بولت‌ژورنالم را با دستور «شجاع باش!» آغاز کردم. حالا می‌خواهم جام شجاعت این سال را تا آخر بنوشم. آبی سنگین را از پس نقاب یاسی سرخوش بیرون می‌کشم و تن می‌زنم. جوهرم را نمی‌پوشانم و دیگر ردپای نیمه‌شب یا آسمانی را که گوش دیگران را تیز می‌کند، انکار نمی‌کنم و نمی‌گویم: «آه نه، اتفاقی است!» قایم کردن رنگ‌ام مانند این است که درد، شرم، خون‌ریزی، کشت‌وکشتار و کودتاهای زن بودن‌ام را مخفی کنم و بی‌سرگذشت و بی‌بخار باشم.

بهار گذشته، در دفترم نوشته بودم: «زن باش!» و به یاد می‌آورم که در زن بودن شجاعت بیشتری داشتم. امروز آن را پس گرفته‌ام. هنوز نوری ندارم، اما به هر حال ایستاده‌ام. دیگر زیادی گذاشته‌ام جهان برایم زبان‌درازی و قمپز در کند؛ مژده به مردان که نامی درخور دارند. برپا شده‌ام و نمی‌دانم امروز پلیور پولیشی‌ام را بپوشم یا آن پیراهن ساحلی، بس که هوا معلومی‌اش نیست! خودکاری برداشته‌ام که بنویسم، یا به بهشت می‌روم یا به جهنم. هرچه باشد بهتر از ماندن در برزخ است. دست‌کم هیزم‌های جهنم کامل می‌سوزند و به پت‌پت و دود نمی‌افتند.

ایستاده‌ام و باز می‌خواهم زن باشم. زنی که به خود بازگشته است، صندوق اندوه‌اش را گردگیری کرده و پذیرای اندکی خنده است؛ چون هنوز کُلکُلاتی صدایش می‌زنند. از شادترین زنان نبوده و نخواهد بود. خب، پرندگانی هستند که شاید همیشه آواز نخوانند، اما سرانجام سایه‌شان روی شاخه‌های کُنار به چشم می‌خورد.

 

پ.ن: کلکلاتی همان چکاوک کاکلی است. عمو میم، عمویی که من پنج ساله را روی موتور می‌نشاند و با خود به مزرعه‌ی ذرت می‌برد، به خاطر قبیله‌ی خنده‌هایم، این لقب را به من داد.

به سپیدی رهایی

5 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
به سپیدی رهایی

نیم‌روزی که آفتاب روی گرفته بود، با کمبود نور به خانه‌ی اهالی سرک و پاتک می‌کشیدم. شمس خفته، چهره‌اش را با پروانه برقه کرده بود. از لابه‌لای گل‌برگ‌های بهار الینا، پروانه‌هایی سُپ عسل روی سر گرفته بودند. پروانه‌های نامرئی خود را به پنجره‌ی بزرگ می‌کوبیدند تا نرجس در را به‌روی‌شان باز کند. در جایی پروانه‌ای پیله‌ی روی برگ پرتقال را کنار می‌زد که از مینا به گیتا پناه ببرد. در دشت راوی، جمع اضداد بود‌ و پروانه‌های سیاه و سفید به دور یک ترمه نشسته بودند. میان تلالوی مهتاب، پروانه‌های خاکی با گذشته‌ای بر دوش می‌دویدند و اینجا، همین‌جا، پروانه‌ها بر بال رهایی مرهم می‌گذاشتند. از دیدن آن همه پرواز نیمه‌تمام، شگفتی بیخ گلویم را گرفت و تقه‌ای بر قلبم کوبید. واژه‌های مجبور را راهی گوش مهتاب کردم و گفتم: «امشب قفل هر مجری‌ای را باز می‌کنم، پروانه می‌بینم. شاید آخر پروانه‌ها نجات‌مان دهند.» براق شد، درخشندگی اطمینان و بازجویی‌اش از مژه‌هایم آویزان ماند و پرسید: «شاید؟» باید دست بر کتاب‌های مرتفع گذاشته و به باید اعتراف می‌کردم؛ اما دهان به شک باز کردم و پاسخ دادم: «نمی‌دانم، این روزها و این شب‌ها قطعیت کابوس وهم‌ناکی است که تنم را می‌جود، وهم از داشتن امید واهی. تنها نقطه امیدی در حد شاید دارم، آن هم برای پروانه‌ای سپید که نوک انگشت‌م را بگیرد و با خود ببرد...»

نزدیکتر به π

5 ماه،1 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
نزدیکتر به π

_ بنویس تا اتفاق بیافتد!

_ نه؛ اتفاق‌افتاده‌ها را می‌نویسم که از یادم نروند.

دارم ثانیه به ثانیه دم‌ مرگ‌تر می‌شوم، مانند نزدیک شدن به عدد π، نمی‌توانم بمیرم. انگار مرگ گریخته و عزرائیل خاک‌برسر هم مرا تا عدم همراهی نمی‌کند. در نقطه‌ی ثقل سن یک‌‌لنگه‌پا ایستاده‌ام، پای دیگرم را جلو می‌برم و می‌پرسم: «حالا دودستماله برقصم یا چمکی؟» اما همان‌جا در میانه‌ی میدان، باز در گوشه‌ام، گوشه، خودم تنها. گاهی خود نیز ترک کنج می‌کنم و نمی‌دانم کجایم که نیستم، که نمی‌بینی‌ام!

مگر آدم چندبار دم مرگ زندگی می‌کند؟ شاید در اینجا و آنجا برایشان یاس‌های کویتی قایم کرده باشم، اما به آن‌ها گفته‌ام دوست‌شان دارم؟ حتی به‌شان نگفته‌ام چه موقع آن گوشه را برایم روشن کرده‌اند.

وصیت‌نامه‌ است؟ نمی‌دانم. اگر باشد، من چه دارم بگذارم به‌ جز واژه‌های شلخته؟ جز یادآوری نور قلب‌شان؟ نمی‌دانم. به ماه اعتراف کردم: «وقتی می‌گویم نمی‌دانم، یعنی نمی‌توانم چیزی جز همین‌ها بگویم.» مرا ببخش، واژه‌ها کم می‌آیند، کوتاه می‌آیند، واژه‌ها خسته‌اند عزیز من. سگرمه‌هایت را به هم گره نزن. من همان آسمان‌ام که می‌گفت: «همه عزیز نیستند، همه دوست نیستند، همه فلان نیستند و از واژه‌ها درست استفاده کن.» اگر این روزها به همه می‌‌گویم عزیزم، اگر همه را می‌بوسم، اگر دست‌هایم از دریای مازندران تا خلیج فارس کش آمده‌اند و همه را در آغوش می‌کشم، بدان همچنان سر همان حرفم هستم و هیچ آجری از خانه‌ای که از برخورد بمب‌ها خراب شد، به سرم نخورده است. آن‌ها عزیزند و اهل "هم" هستند، هم‌خانواده، هم‌سرزمین، همدم و هم‌چایی. اگر در این ساعت‌های پیرکننده‌ی زودگذر در آغوش‌شان نکشم، ایران‌بانو از غفلت و دل‌سردی این دختر وسطی‌اش چه کند؟ مادرم طاقت خیلی چیزها را دارد، اما این را نه.

شاید دست‌هایم را به طور شفافی برای آغوشی محکم باز نکرده باشم، اما اگر با تو صحبت می‌کنم و نامت را می‌گویم یا نسیم راه رفتنم به پاچه‌ی شلوارت گیر می‌کند، بدان عزیز منی و فرق سرت را می‌بوسم؛ زیرا دیروز شیفته‌ی ذره‌ای آدم بودم و امروز؟ شیفته‌ی دو ذره...

شوق التجا

5 ماه،2 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح
شوق التجا

قفل مِجری پروانه‌های زخمی‌ را برایت باز می‌کنم. درِ گوشت نه، در آغوشت، میان فاصله‌ی ریشه‌هایمان رازی را فاش می‌کنم. مانند هر زمان دیگری که مچم را گرفته باشند، خنده‌ی نفس‌بریده‌ای سر می‌دهم و می‌گویم: «من عاشق بودم، از همان آغاز.» کدام آغاز؟ همان لحظه‌ای که یک نوزاد زنده گریه می‌کند، اما می‌گویند آسمان خندیده است.

تا چشم حافظه‌ام کار می‌کند، در تاریک و روشن‌ام عاشق و شیفته بوده‌ام؛ شیفته‌ی بودن، زمان، گیتا، خنکای هوای دم و ذره‌ای آدم.

روزی که آفتاب بر برف‌های تهران می‌تابید، جوانی پس از دو فصل درِ سن و سال کوبید و وارد شد. من از گام برداشتن و دویدن با واژه‌ها دست برداشته بودم و سینه‌خیز می‌رفتم. آن روز نو، الف دست یخ‌زده‌ام را در جیب کتش گذاشته بود و در حالی که گزآردی کرمانی در دهانمان آب می‌شد، به نقاشی‌ای از استاد فرشچیان نگاه می‌کردیم که نامش التجا بود. از الف پرسیدم: «التجا یعنی چی؟» خب، زن‌ها فکر می‌کنند فردی که زیر گوش‌شان شعر و ترانه می‌خواند، معنی تمام واژه‌ها را می‌داند...

روزها گذشتند و تنها شیفتگی‌های دیرین ماندند و من معنای التجا را یافتم؛ التجا، پناه بردن بود و همچنان پناه بردن است.

از پی روزهای گذشته، بامدادی ایستاده مانده بود و سکوت و سکون خود را بر سرم آوار می‌کرد. نجواهای عاشقانه از سکوت غلیظ بروز نمی‌کردند و دهان‌بسته در گوشه‌ای برای خودم نوشتم:

کسی به ما نگفت

عاشق که شدی

بیا و به من از شوق التجا بگو

بهار سپید بادام

5 ماه،2 هفته پیش در نجوای دارک‌کمدی یک روح

به من گفت خواهر بزرگتر! آه من نمی‌دانم خواهر بزرگتر دختری بودن باید چه حسی داشته باشد، زیرا تا این لحظه فقط کوچک‌تری بوده‌ام، نه بزرگتر. شاید باید خواهرهای کوچک‌تر را عمیق‌تر در آغوش کشید؟ یا باید آن شکوفه‌های بادام سپیدی که موجب زندگی‌بخش شدن غرش آسمان، سختی کوه‌های زاگرس جنوبی و مه وهم‌انگیز امروز می‌شدند را در جیب‌شان گذاشت و گفت: «برایت بهار آورده‌ام، بهار بادام.»

تمامی حقوق برای واژه‌های زیر قالی محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده