این چند وقت اخیر سعی کردم ارتباطاتم رو با دنیای بیرون بیشتر کنم و از دنیای مجازی تا حدودی فاصله بگیرم... با آدم های جدید بسیاری آشنا شدم، با داستان هاشون، سبک و نحوه ی زندگی کردنشون، عقاید، تفکرات، سختی هایی که کشیدن، راه هایی که تا الان طی کردن، تجربیات، شکست هاشون و یه عالمه چیزای دیگه...
مامان خیلی ناراضیه، میگه نباید مغزت درگیر زندگی دیگران بشه، کار درستی نیست چندین ساعت وقتتو بگیرن و برات داستان تعریف کنن!
ولی بیشتر برام سوال بود که چرا من؟ خیلیای دیگه بهتر از من همدردی و همزادپنداری میکنن، سوال میپرسن، واکنش نشون میدن، احساساتی میشن، راهکار میدن یا حتی کمک میکنن... اصولا اگه جای اونا بودم اخرین کسی رو که انتخاب میکردم خودم بودم! عمرا به کسی شبیه خودم اعتماد کنم!
مثلا مادرجون که طرفدار پر و پاقرص تعریف کردن خاطرات و تجربیاتش باهامه (اینجا گفته بودم) غرغر های مامان رو که شنید گفت: چون ذاتا آدم آرومیه به بقیه "فرصت حرف زدن" میده!
فرصت حرف زدن...
میدونی گاهی اوقات بنظرم فقط باید گوش داد... بعضی وقتا آدما فقط یه گوش شنوا میخوان، نه نیازی به راهنمایی کردن دارن و نه نیازی به همدردی کردن... فقط اینکه متوجه بشن "بالاخره داری شنیده میشی" براشون کافیه! این شنیده شدن میتونه گاهی اوقات در قالب سوالات کوتاه باشه، میتونه تماس چشمی با بالا و پایین کردن آروم سر باشه، میتونه share کردن تجربیات مشترک باشه و یا خیلی چیزای دیگه. حتی میتونه صرفا یه لبخند باشه! :)
این چیزی بود که در طول این دو سه روز متوجه شدم و یاد گرفتم... البته که یادت نره نباید سطل زباله ی احساسات دیگران بود. D=
خلاصه که من از اون احساس گرمای عمیق وقتی دستامو محکم میفشارن خوشم اومده، و همینطور داستان ها و احساسات مختلفی که روزانه برام تعریف میکنن...
پ ن: به آدم ها "فرصت حرف زدن" بدید :)
پ ن2: از اون عکس یهویی هاییه که دم رفتن گرفته شده!
پ ن3: نوشتن خیلی سخت شده... پیدا کردن موضوعی که ارزش خوندن داشته باشه واقعا برام دوشواره!
پ ن4: قبلا با روشن شدن ستاره ی دوستامون خوشحال میشدیم... الان با به صدا در اومدن زنگوله هاشون D=
پ ن5: بعضی داستانا جالبن... حیف که اجازه ی تعریف کردنشون رو به خودم ندادم، دیگه بحث اعتماده و اینا :))))))
امیررضا زرندی 1 هفته پیش