نمیدونم عشق من!
نمیدونم چرا زخم های روحی برام خجالت آور تر از زخم های جسمیه... میدونی، دخترا اینجورین که اگر لک یا زخمی روی بدنشون باشه از ترس بادی شیم (مسخره یا قضاوت شدن قسمت یا قسمت هایی از بدن توسط دیگری) اونو میپوشونن، ولی من هیچوقت سعی نکردم مخفیشون کنم چون بنظرم بخشی از افتخاراتمن!
مثلا کبودی بزرگ روی مچ پامو میبینی؟ وقتی پنج سالم بود و داشتم توی باغ دوچرخه سواری میکردم رکاب یهو از زیر پام در میره و میچرخه و محکم میخوره به مچ پام و اینجوری کبودش میکنه، یا مثلا این لک روی لگنم رو ببین، این اولین بار که کمکی های دوچرخه رو برداشته بودم و تازه داشتم یاد میگرفتم تنهایی برونم محکم خوردم زمین... تازشم با اینکه بچه بودم و دردم گرفته بود ولی اصلا گریه نکردم! یا این یکی زخم روی زانومو ببین، اینم برای تایمی بود که اسکیت سواری میکردم و پخش زمین شدم!
این یکی بریدگی عمیق روی انگشتمو ببین، این نتیجه ی یکی از کشف های خفنمه، وقتی بچه بودم از توی جعبه کمک های اولیه تیغ جراحی پیدا کرده بودم، پارچه رو عین کره میبرید! از برندگیش داشتم کیف میکردم که نصف بیشتر انگشتم رو باهاش بریدم و خون شرابی رنگی بود که روی پارچه ی سفید فوران میکرد...
کاش میتونستم زخم ها، بریدگی ها و کبودیای روحمم همینجوری با افتخار برات تعریف کنم... مثلا اینو ببین، این اسمش تاب آوریه، اینو وقتی که... وقتی که؟ خب وقتی که چی؟ چرا دیگه حرف نمیزنی؟ تعریف کن چیشد که این قدرت رو پیدا کردی؟
ولش کن بزار این یکی رو بگم... این یکی اسمش قدرت حل مسئله در شرایط بحرانی و سخته، اینو هم بچگیام کشف کردم، اون زمان داشتم فرار میکردم... فرار میکردی؟ از چی فرار میکردی؟ چرا باز ساکت شدی و سرتو انداختی پایین؟
میدونی چند سال گذشته؟ خیلی عجیبه که هنوزم نمیتونی درموردش حرف بزنی...
راستشو بخوای میترسم! از باز کردن این در میترسم!
نه... بیشتر انگار از واکنش بعدت میترسم... برای همین ترجیحم همیشه پنهان کردنش بوده، حتی برای تو عزیزم...
پ ن: امروز مهمونی دعوت بودم ولی ترجیحم بر نرفتن بود، از این مهمونیایی که نذر میکنن فلان تاریخ هر سال مثلا شله زرد بدن... از اونا! موندم خونه و مجددا کیک درست کردم، مادرجون میگه نمیدونی چه نعمتیه وقتی عصرا بعد کلی زحمتی که از صبح کشیدی و تخت مثل یه جنازه خوابیدی، با عطر ملایم کیک داغ و چای تازه دم کم کم بیدار شی...
چون همیشه کیک پزه خودم بودم نمیدونم چجور حسیه ولی احتمالا باید خیلی آرامش بخش و دوست داشتنی باشه، اون روز براش کیک موزی پخته بودم، کیک امروزم وانیلی بود!
ترجیح دادم کنارش از میوه های وسوسه انگیز و خوشگل تابستونی استفاده کنم... گیلاس، انبه، نوری و موز رو یه چند دقیقه ای گذاشتم تو فریزر تا به طور دلچسبی خنک بشن! دلم میخواست تارت میوه ای درست کنم ولی شرایطش نبود، امروز هم دوبار آیس کافی خوردم و نمیدونم چرا! (از بس که گرمه.)
شاید برات عجیب باشه ولی از خوردن گوشته ی دور هسته ی انبه بیشتر از باقی قسمت هاش خوشم میاد، اون تیکه ازش بنظرم خوشمزه تره...
خوندن سوفی داره اذیتم میکنه، همینطور دیدن فیلم خاتون و From... گاهی اوقات پیش میاد که اینجوری میشه، نمیدونم تا کی قراره اذیتم کنن! ولی خب بالاخره تمومشون میکنم...
تَنزیل 6 روز،8 ساعت پیش