هنوز نمیدانم چرا انسان بودن را انتخاب کردم زمانی که میتوانستم شاخه ای گل ، نوری تابان و یا پروانه ای رنگین بال در این دنیا باشم.
هنوز نمیدانم چرا انسان بودن را انتخاب کردم زمانی که میتوانستم شاخه ای گل ، نوری تابان و یا پروانه ای رنگین بال در این دنیا باشم.
گاهی اوقات دست E کوچولو رو میگیرم و با خودم اینور اونور میبرم، همیشه بالشتش توی بغلشه و هرجا که خسته شد همونجا میشینه!
بعضی وقتا به بچه هایی برمیخوریم که آسایش و زندگی آروم و راحتی دارن، واقعا باعث خوشحالیه، اینکه یه بچه عشق مورد نیازش رو دریافت میکنه باعث میشه بیشتر به این زندگی امیدوار بشم...
مادرجون میگه آدما دو دسته ان:
بعضیا شبیه به آبکش هستن... درد، رنج، غم، دلخوری، ناراحتی و هرچیز منفی دیگه ای رو از خودشون عبور میدن! چیزی رو توی دلشون نگه نمیدارن. میگفت بهترین نوع آدما همینان، زندگی خیلی راحت تری هم دارن، چیزیو خیلی سخت نمیگیرن و...
به قول آقای کامو :
رو به سوی آن بخش از وجودم کردم که هیچکس را دوست نداشت و درهمانجا پناه گرفتم.
یکی از عاداتی که دارم اینه که به هر آدمی سه بار فرصت میدم!
بار اولی که ناراحتم کرد و قلبم رو شکوند با خودم میگم بیخیال بابا انسان جایز الخطاست حتما حواسش نبوده، ناراحتیمو بهش میگم و میبخشمش.
بار دوم که باز اون کاری که خوشم نمیاد رو انجام داد میگم احتمالا یادش رفته باشه، بهش یادآوری میکنم و بازم میبخشمش!
ولی امان از دفعه ی سوم! راستشو بخوای امکان نداره بعد از بار سوم دیگه ببخشمش! حتی اگه برای کارش دلیل خوبی داشته باشه یا حتی بارها و بارها عذر خواهی کنه...
وقتِ چای است؛ همراهی میکنی؟