You need to enable JavaScript to use this application.

یک برگ یاس بند دلم پاره می‌کند

4 ماه،2 هفته پیش در ム丂ノレ

اه سیل ...

این کنون یکی از همان کنون هایی است که دوست داشتم پیشم می بودی. ماه نشینی چقدر خوشمزه است ؟ ایا باید منم به فضا نورد شدن فکر کنم تا دوباره ببینمت؟

کاش حداقل یک استکان لیموناد داشتم و الان روی پشت بام نشسته بودم ، آنوقت درحالی که مست لبخند هلالی ماه بودم می توانستم بلند داد بزنم به سلامتی درختها.

شاید ان مابین هم تظاهر می کردم تورا کنارم حس می‌کنم.

من تغییر کردم؟ من سعی کردم. موفق بودم ؟ شکست نخوردم.

خداروشکر خداروشکر خداروشکر.

توانستم بعد مدتها صبحانه اب گوجه بخورم ، به طرز عجیبی خیلی دوستش دارم . اب گوجه یکی از ان چیزهایی است که تصور کردنش هم خوشحالم می‌کند.

هنوز هم گاهی حس میکنم جمجمه ام کوچکم شده اما دیگر ان ناراحت کننده را نسبت به جسم ام ندارم.

خیلی دلم می خواهد چند چیز بی ضرر را بشکنم ، این یکی حداقل تقصیر توست ، اگر نشانم نداده بودی چقدر ایینه شکستن لذت بخش است این وقت و بی وقتها که بی قراری می زند به بختم دلم هوس شکستن چیزها را نمی‌کرد ، نمی دانی چقدر سخت است از یک طرف فکر کردن به برهان های احساسات ورپریده شده و ان طرف هم دنبال معنی گشتن برای طغیان کردنهایشان ، تحلیل کردن صداهای پخش شده ، دریافت کردن حالات پنهان و نهان شده چهره های گذرا ، حفظ ظاهر کردنهای خودم و حالا ! جلوی دستم برای شکستن ها را گرفتن‌.

اه سیل.

تو نشانم دادی چقدر خیره شدن به تکه های شکسته لذت بخش است و از ان لذت بخش تر صدای شکستنش و ان حس رهایی بخش رها کردن.

حالا من باید مدام جلوی خودم را بگیرم که تنها استکان های باقی مانده سرویسمان راهم نشکنم.

بله سیل من دارم زیادی می نویسم ، خوشحالی؟ چون تو اصلا نمی نویسی . سیل ، باید ادرست را عوض کنی وگرنه نامه های من تپه ی سومی جلوی درخانه ات سبز میکنند ، البته ادرست را هم عوض کنی من بازهم برایت می نویسم تاثیر ندارد منتها فضای کافی برای پخش و رها کردن نامه هایم پیدا میکنی که این خودش امتیاز مثبت است.

نمی دانم ، شاید هم ماه فضای خالی زیاد دارد پس احتمالا نگران این چیزها نیستی.

ولی من خیلی نگران می شوم سیل ، نه فقط برای تمام ان احتمالات نا مطمئن و شک های واگیردار بلکه برای تو هم.

می دانی ؟

دیروز امد و گفت که نمی شود یکهو از همان ابتدا تماما باشی . خسته می شوند ، دلزده می شوند ، عادت میکنند ، تکراری می شوی ، حوصله سر بر و تو ذوق زننده‌.

من دوست ندارم تو ذوق بزنم ، ذوق قشنگ است ، من بیرونش را می خواهم بزنم ، اما ...

نمی توانم سعی کنم که کم کم همه ام باشم ... آخر مگر نقشه دیجیتالم که باید منتظر انتن او و داده های خودم بمانم تا بارگیرمان کامل و لود شویم ؟!؟؟؟!؟!.

این حال بهم زن است سیل!

خسته کننده ترین حالتی که می توانم فکرش را کنم.

من دوست ارن از همان اول همه ام باشم .

برای غریبه ها یک غریبه کامل و برای عوضی ها یک عوضی تمام.

ترکیبی هایش را هم دوست دارم ترکیبی جوابشان کنم.

اگر کسی را حس کنم دوست دارم می خواهم به دوست داشتنش ادامه بدهم و اگر متنفرم به تنفرم .

من یک قدیسه نیستم سیل دلیلی هم ندارد بقیه بفهمند به چه ایه و تفسیری به ترک دیوار لبخند می زنم .

بله بله کسی را که دوست داری باید روشن کنی ، کسی را هم که متنفری باید در مرداب اعمالش غرقش کنی .

یکسری چیزها هست که نمی شود فقط برای خودت نگهش داری می دانم ، اما لازم نیست انقدرها زودهم عجله کنی .

امروز کیک پرتقالی مهمانم بود ، نمی دانی چقدر عاشق پچ پچ های نرم و خنده های حبابی اش هستم ، وای! وای از عطر پرتقالی اش ، حتی حالاهم با دوباره تکرار کردنش خوشحالم ، با کیک پرتقالی راجع به خیلی چیزها بحث کردیم سیل ، یکی از انها همین بود ، می دانی چه کار کرد؟ خلال های بادامش را یکی یکی جلویم به صف کشید ، بعدهم انداختشان به روغن گفت ببین من همه شان را دوست دارم ، گفتم خوب نشانشان بده ، نجاتشان بده ! رودئوس نباش!

چند تا را خیلی زود برداشت و خام ماندند بعضی هارا هم دیر برداشت و سوختند ان وسط چندتایی به موقع برداشته شدند و برشته و سرخ شدند.

گفتم خوب این یعنی چی؟ گفت ببین دسته اول متوجه عشقم نشدند گازشان بگیری خام اند ، دسته دوم سوختند گازشان بگیری تلخی ماندگاری حس می شود .

دسته سوم اما هم تو از جویدنش لذت می بری هم خودش از طعمش.

گفتم یعنی چه

گفت یعنی خوب ببین گوش کن و درست به حست وفادار بمان زمانش که رسید می فهمی بعد خلال های بادم قلبت برشته و رسیده می شود.

من هم میگویم اگر فکر کردی دارم نخود تفت می دهم برای خودم و فکر آنجا هایش را نکردم همینکه کیک پرتقال گفت را برایت تکرار میکنم.

همین دیگه.

پ.ن: احساس میکنم از بس ذهنم بوی دریا گرفته لای مغزم دانه های شن گیر کردند.

بعد.پ.ن:به نظرت چقدر طول میکشد تا یک کلاغ تصمیم بگیرد دوستم شود ؟احتمالا اول باید از اتاقم بیرون رفته باشم نه؟ پای پنجره گردو به دست نشستن فایده ندارد...؟

و.بعد.پ.ن: سعی میکنم با سنجاقک سبز کوچک اتاقم دوست باشم منتها هم من از او می ترسم هم او ازمن.

از او می ترسم چون اگر لمسش کنم احتمالا اسیب می بیند ، اوهم از من می ترسد چون اجازه لمس نمی دهد

اما چرخش های دورانی اش خیلی قشنگ است سیل ، همچنین بازتاب نور از زیر بالهای شیشه ای منبت کاری شده اش ، حیف که نمی توانم برایش توضیح دهم چقدر خیره کننده است.از رنگ سبزش گرفته تا حاشیه گرد بالهایش.

0

میشه امیدوار باشم همشون بمیرن؟

4 ماه،2 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩
این نوشته دارای رمز می‌باشد.

فردا فردا فردا

4 ماه،2 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

امشب ضیافت اخر بود باشه؟

فردا عالی میشم.

 

 

0

گربه‌ها سیالات غیرنیوتنی هستند.

4 ماه،2 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

اگر از شوخی بالا منقلب نشده باشم دستاهایم از مایع نارنجی رنگ نفرین شده با پاک کنندگی قوی چربی مخصوص الان دیروز ملتهب شده بودند ، در حقیقت چند روز..؟

شاید یک هفته...؟ ..بودند..؟

نمی دانم...از کجا آمد چطور آمد ناگهان دستهایم کویر شد ، بعد سوخت ، بعد در عین سوزش می خارید .

طبق تحقیق هایم اگزما است ، چون به اسم قشنگی دچار شده بخشیدمش . ایا این لوکسیرام دچاری است؟

همممم....؟ دوست دارم بنویسم بیشتر نوا ستایی ست.

تحملش در ابتدا خیلی سخت بود.

بعد فکر کردم با آبرسانی مشکلش حل می شود ، نشد ، اما چروکیده تر شد ، بعد فکر کردم وقت پماد و زماد و کرم و روغن و اینهاست تا التیام پیدا کند . منفجر شد .

انقدر دستم می سوخت که دلم می خواست گریه کنم ان لابه لا هایش هم خیلی می خارید و شاید ناخودآگاه یواشکی انقدر خاراندم تا زخم شد .

از شدت سوزش دستهایم قرمز شده بود ، انگار با ابرنگ دستهایم را شلخته رنگ زده باشم بعد رویش روغن داغ ریخته باشم....

فکر کردم اگر واقعا روغن داغ روی دستم ریخته بودم باید چه می‌کردم ؟ احتمالا فوتش میکردم. به طرز شگفت انگیزی بعد این فکر با فوت کردن سوزش دستم کمتر شد ، ولی سردرد گرفتم و نفس هم انقدر طولانی دمیده نمی شد.

وقتی رفتم لبه پنجره تا بافکر من یک پرنده ام خودم رو تسلی بدم متوجه شدم باران شبانگاهی می بارد .

نسیم سرد و خنک غربی می وزید . خیلی دلم برایش تنگ شده بود ، بوی همان گلهای زرد همیشگی را می داد ، بوی یاس ، داستان کویر را تکرار کرد ، دستم را دید ، با مهربانی دورش پیچید ، نفس سردش را رویش دمید ، با چند قطره باران نو رسیده دستهایم را شست ، همه ان پمادها و کرمهای چرب وحشتناک را پاک کرد و بعد تازه دستم نفس کشد ، سوزشش قطع شد . چقدر باد مهربان بود . گریه یادم رفت.

می خواهم بنویسیم تقصیر کسی بود که به جای صابون مایع معمول با رایحه الو مایع پاک کننده سطوح چرب فلزی و سرامیکی با پاک‌کنندگی بالا چربی را گذاشته بود .

ولی از قضا سه هفته است که ان مایع نارنجی نفرین شده آنجاست و اگزما ناگهانی نمی اید بغل و روبوسی.

من به خودم توجه نداشتم . بعد هم به جای خواباندن التهابم دنبال التیام بودم . مثل این است بدون دم کردن چای ، چای سرو کنی .

اه.

اگر ان باد نازنین نبود که اینها را دم گوشم زمزمه کند هنوز نمی فهمیدم ، احتمالا. بعد به جایش گریه میکردم.

ولی ان نازنین نصحیتم کرد دلداری ام داد دستهایم را فوت کرد .وای می توانم تا ده سال همینطوری از کمالات باد غربی بنویسم.از بس ناز بود.

فکر میکنم بوسه های ان باد شفا بخش بود ، چون دستهای سرخم حالا فقط کمی زخمت و کبود و ترک خورده به نظر می رسند ، خداروشکر دیگر نه سوزشی هست نه خارشی.

از آنجایی که داشتیم راجع به کویر صحبت میکردیم فکر میکنم با لمس های محتاط و نرمش دستهایم را مثل ان تپه های شنی نقاشی کرده ، این اولین هدیه ای یود که امسال گرفتم ، انقدر ذوق دارم ، هروقت به دستهایم نگاه میکنم لبخندم گل میکند ، خداروشکر که ان لحظه عبور باد غربی به من الهام شد پای پنجره باشم ، خداروشکر حداقل یک پنحره دارم ، خداروشکر که باد ها را داریم.

خداروشکر. بینهایت هزاران بینهایت خدارو شکر.

پ.ن: دوستدارم اینبار که امد و وزید به چای دعوتش کنم ، به یک دسته گل الاله.

0

اسب سفید من کجاست؟

4 ماه،3 هفته پیش در 𝔐𝔬𝔯𝔞𝔩

سردردم نمی ذاره بخوابم.

غذا بخورم یا کتاب بخونم.

اسب سفیدمم که گم شده....

کی پرچم رو تپم می ذارم پس.

قصر ابی هم لاجوردی شده هرچند سفیده.

دلم برای جوارا تنگ شده.

و کیت های شفا بخشم⁦(⁠╥⁠﹏⁠╥⁠)⁩

0

من عاشق هشت‌پا هام.

4 ماه،3 هفته پیش در 家 根

گفت عشق ات پوچه.

توخالیه. الکیه. هدر دادنه.

ممنونم که اینقدر راجع بهش فکر میکنی ، قضاوت میکنی و نظر می دی .

ولی لطفا . چطور می تونی اینو بگی؟

می دونی؟

من عاشق انیمه ام ، عاشق وبتونم ، عاشق مانهوام ، عاشق ناولم ، عاشق داستانهای طولانی و تصورات خیالیمم ، عاشق افسانه های تاروت ، خرافات هیالی بخت و اقبال ، عاشق تصور شگفت انگیز بودن جادو.

می دونم ...می دونم.

می دونم جادو در حقیقت کثیفه ، خیال همش یک ایهامه ، انیمیتد تماشا کردن وقت تلف کردنه ، عاشق کارکترهای خطی شدن ابله بازیه .

می دونم به نظرت حماقت امیز اینقدر عاشق کسی باشم که حتی هیچوقت زندگی نکرده . می دونم.

ولی ....

ولی خواهش میکنم ، به این فکر کن که من عاشقشم ، خیلی خیلی زیاد و یکبار به جای قضاوت کردن بپرس چه چیزی باعث شده اینقدر دوستش داشته باشم.

من هم ادمم ، باور کن مغز دارم وخیلی زیادی باهاش زیاده روی میکنم مثلا می تونم بینهایت با خودم حرف بزنم یا بی نهایت به بینهایت موضوع فکر کنم ، منم تحلیل میکنم ، برای خودم حکم می دم و قضاوت می کنم ، من هم می تونم درک کنم و بفهمم ...فقط نمی تونم بهت بگم یا درست اثباتش کنم می دونی؟

ما همیشه باهمین ولی گاهی خیلی دور به نظر می رسی

و مدام دور تر و دورتر می ری ، انکار بینمون میلیون ها سال نوری خلا پر شده . چطور می تونستم ترکهای روی قلب ات رو ببینم و بازم اصرار کنم بهم گوش کنی؟

نمی خواستم اذیت شی ، نمی شه تا ابد فکر کنم با منی .

خودت گفتی! گفتی یک روز از هم جدا میشیم!

همان یک ذره احساس امنیت و اطمینانم رو هم پاک کردی.بعدهم درس عبرتم کردی و می‌کنی برای بقیه.

نمی خوام بهونه بیارم حتی نمی خوام به نگارش درست کلماتم فکر کنم فقط خیلی احساس نا امیدی داشتم ، خیلی تنها بودم... اعتماد کردن برام سخت بود و سخت تر شده بود ، پذیرفته شدن و پذیرفتن مسخره به نظر می اومد همه چیز اخرش به رها کردن می رسید ، به نظرم همه یک مشت عوضی بودن که برای عوضی والا مقام شدن تلاش میکردن .

تو یکبار ازم پرسیدی چرا نمی خندی ؟

چیزی برای خندیدن وحود نداشت جز حماقت خودم .

غرورم نذاشت حوابی بدم ...شاید هم همون حماقت بود می دونی؟

ولی ......

ولی خیلی درد اور بود ، خیلی ناراحت کننده بود ، خیلی سرد بود .

من هر لحظه ارزو میکردم این عوضی خانه و عوضی واره ها ، همه مون برای همیشه پاک بشیم تا زمین بهتر نفس بکشه....تا اینکه....تا اینکه لابه لای صفحات داستانی که برام غیر قابل درک بود دختری رو دیدم که آخرش به خوشبختی رسید ، دیدن خوشبختی اون فرد باعث شد احساس رضایت کنم ، انگار دیگه اون مجسمه محکوم به مرگ نبودم ، می دونی؟ به قول عروس گریان دیدن لبخند عاشقان وسواس غیر قابل کنترلم برای عشق داشتن رو اروم می‌کنه.

می دونم می دونم من زیادی تاسف بارم.

اما دیدن اون پایان باعث شد بخوام پایان دیگری رو ببینم پایان هایی که شروع هایی نسبتا یکسان و متفاوت داشتن من خوشی هاشون رو دیدم و گریه هاشون و غم هاشون و عشق هاشون . من قسم هاشون رو شنیدم و رازهاشون . احساس تنهایی نمیکردم . احساس ازادی داشتم ، احساس رهایی و اون مابین عاشق شخصیتهایی شدم که می دونم هرگز قلبشون نخواهد تپید ولی قلب من رو به تپش انداختن ، باعث شدن از خودم بپرسم چرا هستم . لرزه های قلبم رو برای اولین بار حس کردم و با ذوق و جیغ توی تخت دست و پا زدن .

بزرگترین رازهاشون رو شنیدن و سخت ترین لحظات شون رو دیدن باعث شد خس کنم بهشون خیلی نزدیکم هرچند هیچوقت باهم نبودیم ، هرچند حتی جهانهامون از هزاران مایل نوری هم رد نشه .

من دوسشون دارم ، من بهشون عشق می ورزم با مدام یادآوری کردنشون در تک تک لحظاتم در روزمره ام در اینده ای که می خوام بسازم در تکه های شخصیت در حال رشدم.

پس لطفاً من رو قضاوت کن از من درس عبرت بساز

ولی لطفا به خاطراتم ، به سرگرمی هام ، به اونها نگو حماقت امیز.

اونها شاید فقط چند خط باشن ، چند تصویر یا یک خیال خام احمقانه که صرفا برای پولسازی ساخته شده بودن و شاید نویسنده یا هنرمندشم ازش خوشش نیاد

ولی من دوسش دارم .

چون وقتی به این فکر میکردم چطور باید برای همیشه خودم و این جهان رو پاک کنم دلیلی بهم داد که یک عوضی تغییر یافته بشم ، نه یک عوضی تکرار کننده‌.

اینکه عشق ربطی به کثافتهای تحمیلی تخیلی و قانونی و قضایی و بی شعوری و بی حرمتی و برچسبهای مندرآوردی عوضی مردم این عوضی خانه نداره.

فقط یک قلبه ، یک حس ، یک گرمای دلنشین یا یک انگیزه اتشین .

مسخره بود که زودتر نفهمیده بودم.

من عاشق شکلات بودم ،عاشق افتاب ، عاشق صدای همهمه برگها ، عاشق لمس باد ، عاشق شنیدن صدای اب.

من منتظر چی بودم ؟

یک شوالیه؟ یک شاهزاده ؟ یک جادوگر ؟ یک دلقک؟ یک کلاغ؟ یک محراب ؟

نه......

من فقط معادله عشق رو نمی فهمیدم نیازی به جواب نداشتم.

به لطف همون خطوط بی اهمیت یا ان تصویر های رنگی احمقانه حالا من معادله ی عشق رو با تکه های پازل خودم فهمیدم . مسئله زندگی ام رو هم با کمک خالقم همینطور حل میکنم .

با یک قلب که در سینه ام برایم نقاشی کشیده.

پ.ن: به هرحال متاسفم که اینقدر احمقم پس لطفا اینو نخون. نه بعدا و نه الان و نه دیروز باشه؟

0

قلابی

4 ماه،3 هفته پیش در ℒℴ𝓃ℊℯ𝓇

دوست دارم سم باشم .

چرا اسمم را سم نگذاشتند. سم اسم خیلی قشنگی است.

همه انهایی که اسمشان سم است خیلی خوشبخت اند .

چون من فقط به خاطر همین چند حرفی که تنها متعلق به آنهاست خیلی دوستشان دارم.

سم ، سم ، سم ،سم.

خیلی خوش اوا است .

اصلا هم این خیلی خیلی ها به چشم نمی اید ، آه! کارش عالی است . چطور همه چیز را اینقدر سریع در خودش حل می‌کند ، بهش غبطه می خورم.

مخصوصا دیشب که حالت تهوع ام وادارم کرد اشک بریزم.

خیلی به این موضوع فکر کردم .

اینکه اگر به نحوی سرم قطع شد و ازاد شدم به اندازه کوروی باتسو زشت و کریه خواهم بود یا رو دستش می زنم. بعد ایا جنگلی می دهند خودم را درونش حبس کنم؟می خواستم برایشان پیش ثبتنام کنم که به من اقیانوس بدهند ، اقیانوس با غلظت بالای نمک ، از انها که حس راحتی میدهند.

اما اینها شایستگی و سزاوار و لیاقت می خواهند که من ندارم ، اینها را به شوالیه ها می دهند ، به جنگجویان .من حتی شخصیت اضافه داستان جنگاوری و اینها هم نیستم. انقدرها ظاهر شبیه هم نداریم.

مثلا اگر کسی سر قولش نماند و مجازاتش را بدهند دست من قیمه اش میکنم ، اگر خوشحال باشم و از روی لطافت بخواهم دستور بدهم اعدام دم دستی را انتخاب می‌کنم.مطمئن نیستم . اما سم را برای خودم نگه می دارم تا هروقت خس کسالت کردم توطئه جدیدی را محض تفریح به کلیشه بکشانم، چقدر خوشبخت می شدم اگر امسال سم شناسی می خواندم ، خوانده بودم ، خواندم( ؟). و چقدر خوشبخت تر تر بودم اگر سم صدایم میکردند.

آنوقت ها احتمالا دغدغه ام یادگیری زبان اسپانیایی و انتخاب در مناسب برای آپارتمانم در استرلیا بود ، شاید هم اصلا به قول ان عزیز دیگر انسان نبودم .

حالا بهتر از این واقعی بود که هر لحظه اش حس توهم بودن می دهد و مستأصل ام می‌کند و عادت دارد به کشیدنم لابه لای چرخنده های تیز زمانی که خودش هم از نسب و سببش خسته است .

فکر کرده تند تر بچرخد سریع تر به انتها می رسیم ، بعد می پرسند چرا اینقدر درگیر گذشته ای . به یاد ان دیگر عزیزم هاتا آنقدر زمان را عقب کشیدم که به زمان بدهکار شدم علاقه ای هم به پرداختش ندارم پس از من نپرسید امروز چند شنبه است در چندمین سال یا چه ساعتی مگر اینکه امیدوار باشید زمان دوباره حبسم کند .

اینبار زمان را هرچند بار نیاز شده عقب میکشم تا ان مهمانی کذایی رناتاس را بدون ان نقاب توری اش یا اشک و خونهای خوش آمد گویی اش شرکت کنم بلکه اینبار قلبهای خوش دست و تراشی را حکاکی کنم تا عروسکهای چوبی ام را راه بندازم. بعد ....

انقدر همه چیز را مدام داخل هم میریزم که حتی برای این دیوانه رناتاس هم دلتنگم چه برسد به سایر انها‌.

برای همین است که باید کاخ لاجوردی را فتح کنم.

اما توضیح که می دهم مدام زمزمه می‌کنند همش قلابیه.

خوب می شود قلاب باشد .

خوب می شود قل اب باشی.

حتی عالی است اگر به موقع قلابی باشم.

پس من هم با خنده سرتکان می دهم که موافقم اما باز سوتفاهم می سازم.

ایا باید تشریح بیشتری می کردم ، ولی قشنگ ترین اجراها برای اخر صحنه است .

2

چای نعنا و پونه یا دمنوش اویشن و بابونه؟

4 ماه،4 هفته پیش در ム丂ノレ

سیل عزیزم.

فکر میکنم که بهتر است سرم را ببرم بندازم دور . خدا را چه دیدی شاید راه باز شد برای ان لوبیای بخت برگشته تا بلکه قد برافراشته به اغوش ابرها برسد . شاید هم فلکه مومی شدم از جوهری قرمز برای پستچیانی که بدون تمبر نامه پست می‌کنند تا دست یاری برسانم ، می توانم همینطوری بی مقصد در زمان شناور باشم اینطوری سریع تر هم پیدایم میکنند تا نامه ها را مهر کنم.

شاید هم فقط مردم ، ان طرف دیگر زنده شدم .

ان وقت می روم خودم را می اندازم توی چای شهد ، ماسک چشم قرمزی هم مال من است ، دیگر مشکلی نخواهد بود ، چای سیب می خورم و منتظر می نیشنم تا ...کسی شهد بخواهد.یا در.

حالا حساب کن چندبار به نقطه ها زدم؟

 

0
درباره
Chesh About Img

ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد

تمامی حقوق برای Chesh محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده