You need to enable JavaScript to use this application.

بنزین افسردگی

3 هفته،1 روز پیش در روزمرگی ها

هومورو میگفت کارهای ناتمام بنزین افسردگیه! تقریبا یک هفته تا پایان تابستون مونده و دارم به پرونده‌هایی که همچنان بازه فکر میکنم، به اینکه اراده‌ام رو جمع کنم و حداقل یکی از پرونده‌ها رو ببندم و بزارم کنار، به حرف هومورو اعتقاد زیادی دارم چون بارها تجربش کردم. اصلا نمیخوام توی این هفت روز آسون بگیرم! تنها لطفی که به خودم میتونم بکنم تیک زدن کارهایی هست که خیلی وقته میخوام انجام بدم و ندادم، قراره ذهنم رو سبک‌تر کنم و با عذاب وجدان و سرزنش کمتری نسبت به قبل، به استقبال پاییز برم. همین حالا که دارم این حرفها رو تایپ میکنم جمله‌ای که از توکا خونده بودم و بابتش لبخندی شدم پرید وسط ذهنم، اونجا که نوشته بود آدمی بنده‌ی عادت‌های خوبشه و عهد بستم که دختر لطفا عادت‌های خوبت رو رها نکن! چیزهای کوچیکی مثل روتین پوستی، مسواک زدن، کتاب خوندن در دراز مدت جوری تغییرت میده و حالت رو بهتر میکنه که بعدها کلی از خودت تشکر میکنی! حق با توکاست، کاش در کنار عادت‌های جدیدی که در حال شکل گرفتنه قبلی‌ها رو هم فراموش نکنم. حالا فهمیدین چرا بنده‌ی وبلاگ‌نویسی‌ام؟ چون دنیاش برای من یه مدرسه‌اس و آدماش بهترین معلم‌های زندگی که هرکدوم یه چیزی بهت یاد میده و تلنگری میشن برای سردرگمی هایی که ایجاد شده!

3

رومن رولان!

1 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

سال‌ها پیش که توی بیان وبگردی میکردم توی یکی از وبلاگها که عنوانش رو فراموش کردم پاراگرافی از یک کتاب دیدم که ذهنمو خیلی مشغول کرد. یه لحظه تکونم داد، غبطه خوردم، ولی خب باعث تغییر نشد! چرا؟ چون معمولا عمل کردن به حرفهای قشنگ، راحت نیست! و به‌قول یه دوست؛ حرفها چقدر قشنگتر میشدن اگر فقط دَه درصدشون عملی میشدن! اون پاراگراف این بود: «جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید و با آب فراوان بشوئید. کتاب ژان کریستف - رومن رولان» و حالا به این فکر میکنم که آدم‌ها از کی حتی با خودشون هم توی رودروایسی و معذوریت قرار گرفتن؟ چقدر بده که نتونیم خودمون باشیم حتی به غلط! مگه همین تفاوت ها نیست که آدما رو از هم متمایز میکنه و گاهی تمایزها واقعا جذابن حتی اگر سلیقه ما نباشن. از کی مجبور شدیم خودمون رو فاخر نشون بدیم که مبادا کسی فکر اشتباهی درموردمون بکنه؟ چه اشکالی داره اگر سلیقه ما در اقلیت باشه و اصلا برخلاف عرف جامعه باشه؟ قطعا جرعت و شجاعت زیادی میطلبه که ممکنه خیلیامون نداشته باشیم. اما به تریج قبای کی برمیخوره اگر بگیم مثلا: من خیلی وقتا فیلم و سریال‌های بی‌محتوای کُره‌ای، ترکی یا حتی بالیوود رو ترجیح میدم به معروف‌ترین فیلم‌ها و سریال‌های جهان که همه انتظار دارن دیده باشیم و گاهی اون‌ها استراحت بیشتری به ذهنم دادن، یا اصلا بیشترِ وقتا با آهنگای شیش و هشت مودم بالا میاد، یا کتاب‌هایی که رمان‌های فانتزی تخیلی یا کودکانه دارن برام جذاب‌ترن نسبت به کتابهای سنگینِ فلان نویسنده! چندبار پیش اومده که خواستیم اعلام کنیم ولی بخاطر اینکه چیزی بهمون نگن یا مسخره نشیم زبان به کام گرفتیم؟ همه‌ی این‌ها رو نوشتم که بگم ای کاش بتونیم کمتر خودمون رو سانسور کنیم و بیشتر با خودمون آشتی کنیم و درمقابل، به سلیقه‌های مختلف هم احترام بذاریم که بعداً گلایه نکنیم فلان آدم دوروئه. چرا که از ماست که برماست! اگر‌ گاهی فکر میکنیم آدمی دوروئه چون خودمون با نگاه‌ها و داوری کردنمون اجازه ندادیم روی واقعی و بی‌پرده خودش رو بهمون نشون بده، چه بسا که همین آدم در کنار آدمای امنش نیمه پررنگ‌تر و جذاب‌تر و واقعی‌تری از خودش رو نمایان کنه.

+ عکس بالا رو می‌بینید؟ دیشب زهرا فرستادش توی گروه و راجب هنری که روی شیشه نقاشی میکشن پرسید و من همزمان شیفته‌ی اون شیشه سمت راست که هلال ماه داره شدم. بنظرم خیلی جادویی و زیباست...حتی سرچ کردم که اگر نمونه مشابهی داره بخرم اما چیزی پیدا نکردم، کاش میشد از توی عکس بیارمش بیرون و داخلشو پر از آب خنک کنم و بزارم توی یخچال و با نوشیدن هر جرعه کلی حال خوب به خودم هدیه بدم!

6

سالگرد

1 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

به اِمی گفتم فکر کنم خدا با نشون دادن اون به من، میخواست یه چیزی رو به رخم بکشه! مثل بچه‌ای که کاردستی قشنگی رو با افتخار بلند میکنه و میگه ببین چی ساختم! و همون رو جایی قایم میکنه که دست هیچکس بهش نرسه! انگار تیر آخر رو بهم زد. گفت خب بعدش؟ گفتم بعدشو نمیدونم! فقط میدونم همه چیز میتونست بهتر باشه و انقدر پیچیده نباشه. باور کن من سخت نمیگیرم، واقعا سخت هست! خدا بعضی وقتا سر شوخی رو بدجور با بنده‌هاش باز میکنه. بعد یادمون اومد چند شب پیش به این نتیجه رسیده بودیم که احتمالا اصلا وجود نداره، که اگر داشت شاید زندگیمون اینجوری نبود که حتی ساده‌ترین لحظه‌هاش هم بوی دلتنگی بده! بعد یادم افتاد توی یکی از نامه‌ها گفته بودم: «ایمان دارم که خدا، فتبارک‌الله احسن الخالقین رو وقتی گفت که گِلِ وجودِ تو رو سرشت؛ یعنی قبل از اینکه چشم باز کنی، به خاطر ساختن تو، به خودش آفرین گفته!» حالا مدام بین هستی و نیستی این بزرگوار جابجا میشم و این حجم از سکوتی که کرده در برابر مهربونی که همیشه ازش میگفتن و رنجی که به بنده‌اش تحمیل میکنه برام عجیبه! رضا میگفت آدم وقتی خیلی درمونده میشه به الهیات پناه میبره. شاید منم بخاطر همینه که هی دارم خدا، خدا میکنم و بدم نمیاد که وجود داشته باشه! همینجوری که فکرها توی سرم میچرخید یادم افتاد امشب یه سالگرد مهمه؛ چهار سال پیش دقیقا توی همین ماه و همچین شبی خیلی اتفاقی برخورد کردم با یه فرشته نجات و چهره‌ای دلنشین و صدای گرمی که تا مغز استخون آدم نفوذ میکرد و منی که مثلا حواسم بود دلم رو نبازم و آخرش نفهمیدم کجا و چی شد که از دستم در رفت و عهدی که با خودم بسته بودم رو فراموش کردم، و حالا دارم به خودم میگم یعنی چهار ساله نتونستم حتی یه روز به تو فکر نکنم؟! و چهار ساله همه راه‌ها به روم بسته‌اس و همه دیوارهایی که میچینم به چشم برهم زدنی خراب میشه؟ یعنی توی این چهار سال این احساس حتی ذره‌ای کم نشد؟ میدونی این روزها از قضاوت شدن و تکراری بودن حرفام خیلی میترسم و این کاملا برای همه مشهوده، ولی خب ذهن لعنتی رو باید تخلیه کرد دیگه. تخلیه نکنیم چیکار کنیم؟ و چی بهتر از نوشتن برای انجام این کار، اما انگار به‌قول یه نفر: "خوب نمی‌شوی، حتی با نوشتن‌های مکرر..." چی بگم دیگه؟ کل حرفام‌ همینه، همین‌قدر تکراری و شاید خسته‌کننده! من فکر میکنم اکثر آدما با احساساتم غریبه‌ان و خب حق میدم بهشون.

+ آخرین تیکه‌ی این جورچینی ای عشق...

گردالی نورانی

1 ماه،3 هفته پیش در روزمرگی ها

امشب ماه دوباره مهمون پنجره اتاقمه...چراغ‌ها رو خاموش کردم و جهت بالشتمو تغییر دادم که بهتر بتونم ببینمش. وقتی نگاش میکنم یه چیزی ته دلم آروم میگیره...یه گردالی نورانی وسط این همه تاریکی که بی‌صدا می‌درخشه و انگار دونه دونه نگرانی‌هامو از روی شونه‌م برمیداره...فکر میکنم مثل یه رفیق قدیمیه که لازم نیست حرفی بزنی، کافیه وقتی خسته‌ای دستتو دراز کنی سمتش و نورش رو باور کنی و به خودت بگی تاریکی همیشه هم شوم نیست، شاید فقط یه پرده‌اس که نور بهتر دیده بشه و بفهمی گاهی کم جون‌ ترین روشنایی‌ هم میتونه راهو بهت نشون بده...حالا ماه هنوز پشت پنجره داره میتابه و من باور میکنم که فردا یکم بهتره، یکم روشن‌تره، یکم قابل‌ تحمل‌تره...

نسیم خنک

1 ماه،3 هفته پیش در روزمرگی ها

برق رفته، اومدم حیاط رو آب پاشی کردم و به گلها و درخت پرتقال توی باغچه آب دادم، یه زیر انداز انداختم و سرمو گرفتم بالا و دارم آبیِ آسمون و ابرهای پنبه‌ایش رو نگاه میکنم و توی گوشم صدای پرنده‌ها می‌پیچه...این هفته همه برنامه‌هام به بهانه‌های مختلفی کنسل شد، امروز هم دوباره یه تماس کنسلی داشتم‌. استرس زیادی بابت هرکدوم بهم وارد میشه. آدم اتفاق‌های پیش‌بینی نشده نیستم‌‌‌، و این شاید یه نقطه ضعفه توی دنیایی که معمولا اکثر چیزها غیرقابل پیش‌بینی و کنترل نشده‌اس!

بلاتکلیفی

1 ماه،3 هفته پیش در روزمرگی ها

احساس از اونجا مونده و از اینجا رونده شدن دارم! تصمیمی که چندسال پیش با تمام امید گرفتم و اون موقع فکر میکردم بهترین تصمیمه حالا منو وسط کلی بلاتکلیفی رها کرده و هنوز بی‌نتیجه مونده...کاش یه جایی از مسیرم یکی از این گره‌های کور باز میشد تا کمتر غصه بخورم و بهتر بتونم ببینم چی به چیه، کاش ذهنم اونقدر بازیم نمی‌داد! به آدمایی که این مدت کنارم بودن و به مسیرهای صاف و بی‌دردسرشون فکر میکنم، قصد مقایسه ندارم چون شرایط هیچکدوم از ماها مثل همدیگه نبوده! ولی خب بالاخره خواسته یا ناخواسته این چیزها از ذهن آدم عبور میکنه و احساس ناکافی بودن میده...شایدم صرفا یه حس نیست، حقیقته! نمیدونم...اما دلم میخواست دنیا یکم باهام مهربون تر بود و برای یک بار هم که شده، فقط یک‌بار...با ذوق به خودم میگفتم بالاخره شد...بالاخره تونستم...

اکثریت؟

1 ماه،3 هفته پیش در روزمرگی ها

انگار توی دنیا اهمیتی نداره تو حرف حق بزنی یا نه، وقتی اکثریت قبولش نداشته باشن در نهایت تو مقصر شناخته میشی. ولی آیا اگر اکثریت چیزی رو به هر دلیلی قبول نداشته باشن یا حاشا کنن دلیل خوبی میشه برای اینکه بهت ثابت شه حرفت حق نبوده؟! معلومه که نه. البته بستگی داره اکثریت رو چی تعریف کنیم. اکثریت واقعی یا اون اکثریتی که خودشون توی ذهنشون دارن...بعضیا هم به بهانه قضاوت نکردن خوب یاد گرفتن چجوری خودشون رو بکشن کنار و یه گوشه وایسن و بقیه رو بندازن به جون هم!

سکوت

1 ماه،3 هفته پیش در دلنوشته ها

گفته بودم عاشق سکوتم! اما نه سکوتِ تو...سکوت تو از هرچیزی سرسام‌آورتره. تو تنها کسی هستی که دلم میخواد گوشم از صداش پُر بشه...سکوت رو برای هرکسی غیر از تو میخوام. ببین چقدر لجبازی! باز هیچی نمیگی! یه بار گفتی من دیگه آدم قدیم نیستم حوصله قدیما رو ندارم که بشینم بحث کنم یا زیاد حرف بزنم. و من کلی افسوس خوردم که چرا انقدر دیر برای اولین بار دیدمت و چرا تا قبلش دنیا تا این همه مدت وجودت رو از من پنهون کرده بود؟! کاش زودتر میدیدمت،خیلی زودتر،کاش جای بهتری بود که احساس امنیت میکردی...کاش همون آدم با ورژن قدیمی بودی، دقیقا همون وقتایی که حضورت پررنگ‌تر بود، یا شاید وقتی که هم‌ سن و سال من بودی و حرف‌ها و احساساتت برهنه‌تر بودن و اونقدر اسم‌ و رسم بهت آویزون نشده بود که سنگینی کنه و مجبور بشی از یه جایی به بعد اتوکشیده رفتار کنی. من دقیقا وقتی دیدمت که زندگی نقابشو بهت هدیه داده بود و خودتو از اکثر آدما ایزوله کرده بودی. شاید اگر جای دیگه‌ای برای اولین بار باهات آشنا میشدم بهتر میتونستم ارتباط بگیرم، شایدم اگر جای دیگه‌ای بود اینقدر دوس‌داشتنی نمیشدی برام...نمیدونم...ولی خیلی خوب شد بالاخره دیدمت! درسته بابت اینکه دنیا تو رو دیر با من آشنا کرد غبطه میخورم ولی بهتر از هرگز ندیدنت توی این کره خاکی و این همه مسافت بی‌رحم بود...اگر تناسخ واقعی باشه، دوس دارم زندگی بعدیمو وقتی بیام روی زمین که ماشین زمان اختراع شده باشه، میدونی که من همیشه زخم خورده زمان و مکان و جغرافیا بودم. دقیقا جایی میام که همه اینا بی‌معنی باشن...یه نفر میگفت این میل به‌ جاودانگی، آدمها رو توی چه توهماتی فرو میبره که باعث میشه فکر کنن تناسخی وجود داره! ولی من میگم نه! میل به جاودانگی نیست! که هر آدمی که یه مدت اینجا زندگی کنه و زشتی‌هاشو ببینه احتمالا هرگز دلش نمیخواد جاودانه بشه، که خودت بهتر از هرکسی میدونی زندگی ترسناک‌تر از مرگه! من میگم هر آدمی که برای مدتی اینجا بوده، موقع رفتن چمدونی از آرزوهای نزیسته و زندگی های نچشیده رو با خودش حمل میکنه که شاید اونا باعث بشن یه بار دیگه دلش بخواد بیاد و این‌بار حسرتاشو زندگی کنه...کاش اگر تناسخی هم وجود داشته باشه اونجا هم دقیقا باز همین شکلی باشی، بدون ذره ای تغییر؛ که خوب و بدت و همینی که هستی همه جوره تا آخرین نقطه دنیا برام دلچسبه...ولی نکنه اون موقع هم باز دیر برسم؟

درباره
پنجره‌ای رو به مهتاب... About Img

شب سرشاری بود، رود از پای صنوبرها تا فراترها رفت! دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود...
"سهراب سپهری"

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای پنجره‌ای رو به مهتاب... محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده