You need to enable JavaScript to use this application.

گردالی نورانی

5 روز،22 ساعت پیش در روزمرگی ها

امشب ماه دوباره مهمون پنجره اتاقمه...چراغ‌ها رو خاموش کردم و جهت بالشتمو تغییر دادم که بهتر بتونم ببینمش. وقتی نگاش میکنم یه چیزی ته دلم آروم میگیره...یه گردالی نورانی وسط این همه تاریکی که بی‌صدا می‌درخشه و انگار دونه دونه نگرانی‌هامو از روی شونه‌م برمیداره...فکر میکنم مثل یه رفیق قدیمیه که لازم نیست حرفی بزنی، کافیه وقتی خسته‌ای دستتو دراز کنی سمتش و نورش رو باور کنی و به خودت بگی تاریکی همیشه هم شوم نیست، شاید فقط یه پرده‌اس که نور بهتر دیده بشه و بفهمی گاهی کم جون‌ ترین روشنایی‌ هم میتونه راهو بهت نشون بده...حالا ماه هنوز پشت پنجره داره میتابه و من باور میکنم که فردا یکم بهتره، یکم روشن‌تره، یکم قابل‌ تحمل‌تره...

نسیم خنک توی حیاط

5 روز،22 ساعت پیش در روزمرگی ها

برق رفته، اومدم حیاط رو آب پاشی کردم و به گلها و درخت پرتقال آب دادم، یه زیر انداز انداختم و سرمو گرفتم بالا و به آبیِ آسمون و ابرهای پنبه‌ایش نگاه میکنم و توی گوشم صدای پرنده‌ها می‌پیچه...این هفته همه برنامه‌هام به بهانه‌های مختلفی کنسل شد، امروز هم دوباره یه تماس کنسلی داشتم‌. استرس زیادی بابت هرکدوم بهم وارد میشه. آدم اتفاق‌های پیش‌بینی نشده نیستم‌‌‌، دلم میخواد همه چیز از قبل فیکس شده باشه...و این شاید یه نقطه ضعفه توی دنیایی که معمولا اکثر چیزها غیرقابل پیش‌بینی و کنترل نشده‌اس!

بلاتکلیفی

5 روز،22 ساعت پیش در روزمرگی ها

احساس از اونجا مونده و از اینجا رونده شدن دارم! تصمیمی که چندسال پیش با تمام امید گرفتم و اون موقع فکر میکردم بهترین تصمیمه حالا منو وسط کلی بلاتکلیفی رها کرده و هنوز بی‌نتیجه مونده...کاش یه جایی از مسیرم یکی از این گره‌های کور باز میشد تا کمتر غصه بخورم و بهتر بتونم ببینم چی به چیه، کاش ذهنم اونقدر بازیم نمی‌داد! به آدمایی که این مدت کنارم بودن و به مسیرهای صاف و بی‌دردسرشون فکر میکنم، قصد مقایسه ندارم چون شرایط هیچکدوم از ماها مثل همدیگه نبوده! ولی خب بالاخره خواسته یا ناخواسته این چیزها از ذهن آدم عبور میکنه و احساس ناکافی بودن میده...شایدم صرفا یه حس نیست، حقیقته! نمیدونم...اما دلم میخواست دنیا یکم باهام مهربون تر بود و برای یک بار هم که شده، فقط یک‌بار...با ذوق به خودم میگفتم بالاخره شد...بالاخره تونستم...

اکثریت؟

5 روز،22 ساعت پیش در روزمرگی ها

انگار توی دنیا اهمیتی نداره تو حرف حق بزنی یا نه، وقتی اکثریت قبولش نداشته باشن در نهایت تو مقصر شناخته میشی. ولی آیا اگر اکثریت چیزی رو به هر دلیلی قبول نداشته باشن یا حاشا کنن دلیل خوبی میشه برای اینکه بهت ثابت شه حرفت حق نبوده؟! معلومه که نه. البته بستگی داره اکثریت رو چی تعریف کنیم. اکثریت واقعی یا اون اکثریتی که خودشون توی ذهنشون دارن...بعضیا هم به بهانه قضاوت نکردن خوب یاد گرفتن چجوری خودشون رو بکشن کنار و یه گوشه وایسن و بقیه رو بندازن به جون هم!

سکوت

5 روز،23 ساعت پیش در دلنوشته ها

گفته بودم عاشق سکوتم! اما نه سکوتِ تو...سکوت تو از هرچیزی سرسام‌آورتره. تو تنها کسی هستی که دلم میخواد گوشم از صداش پُر بشه...سکوت رو برای هرکسی غیر از تو میخوام. ببین چقدر لجبازی! باز هیچی نمیگی! یه بار گفتی من دیگه آدم قدیم نیستم حوصله قدیما رو ندارم که بشینم بحث کنم یا زیاد حرف بزنم. و من کلی افسوس خوردم که چرا انقدر دیر برای اولین بار دیدمت و چرا تا قبلش دنیا تا این همه مدت وجودت رو از من پنهون کرده بود؟! کاش زودتر میدیدمت،خیلی زودتر،کاش جای بهتری بود که احساس امنیت میکردی...کاش همون آدم با ورژن قدیمی بودی، دقیقا همون وقتایی که حضورت پررنگ‌تر بود، یا شاید وقتی که هم‌ سن و سال من بودی و حرف‌ها و احساساتت برهنه‌تر بودن و اونقدر اسم‌ و رسم بهت آویزون نشده بود که سنگینی کنه و مجبور بشی از یه جایی به بعد اتوکشیده رفتار کنی. من دقیقا وقتی دیدمت که زندگی نقابشو بهت هدیه داده بود و خودتو از اکثر آدما ایزوله کرده بودی. شاید اگر جای دیگه‌ای برای اولین بار باهات آشنا میشدم بهتر میتونستم ارتباط بگیرم، شایدم اگر جای دیگه‌ای بود اینقدر دوس‌داشتنی نمیشدی برام...نمیدونم...ولی خیلی خوب شد بالاخره دیدمت! درسته بابت اینکه دنیا تو رو دیر با من آشنا کرد غبطه میخورم ولی بهتر از هرگز ندیدنت توی این کره خاکی و این همه مسافت بی‌رحم بود...اگر تناسخ واقعی باشه، دوس دارم زندگی بعدیمو وقتی بیام روی زمین که ماشین زمان اختراع شده باشه، میدونی که من همیشه زخم خورده زمان و مکان و جغرافیا بودم. دقیقا جایی میام که همه اینا بی‌معنی باشن...یه نفر میگفت این میل به‌ جاودانگی، آدمها رو توی چه توهماتی فرو میبره که باعث میشه فکر کنن تناسخی وجود داره! ولی من میگم نه! میل به جاودانگی نیست! که هر آدمی که یه مدت اینجا زندگی کنه و زشتی‌هاشو ببینه احتمالا هرگز دلش نمیخواد جاودانه بشه، که خودت بهتر از هرکسی میدونی زندگی ترسناک‌تر از مرگه! من میگم هر آدمی که برای مدتی اینجا بوده، موقع رفتن چمدونی از آرزوهای نزیسته و زندگی های نچشیده رو با خودش حمل میکنه که شاید اونا باعث بشن یه بار دیگه دلش بخواد بیاد و این‌بار حسرتاشو زندگی کنه...کاش اگر تناسخی هم وجود داشته باشه اونجا هم دقیقا باز همین شکلی باشی، بدون ذره ای تغییر؛ که خوب و بدت و همینی که هستی همه جوره تا آخرین نقطه دنیا برام دلچسبه...ولی نکنه اون موقع هم باز دیر برسم؟

حل شدگی!

6 روز پیش در دلنوشته ها

من با ریاضیات بیگانه‌ام، اما مختصاتِ لبخندت را خوب میدانم! مترجمی خوانده‌ام، اما هنوز موفق به ترجمه چشمهایت نشدم! میبینی؟ عشق قادر است از توانایی های انسان ضعف بسازد و از ضعفش، توانایی! قادر است از نفرتش علاقه بسازد و از علاقه هایش نفرت...حتی قادر است مسیری که میروی را زیر و رو کند و به تو بفهماند که یک عمر بی‌راهه میرفتی...دیروز کتاب شعر نزار قبانی را میخواندم، یک جا گفته بود:«عشق نوع دیگری از خودکشی‌ست.» اگر چنین هم باشد، مگر غیر از این است که مرگ تولدی دوباره است؟ من خود را کشتم و بار دیگر متولد شدم، این‌بار نیمی در روحِ تو و نیمِ دیگری در وجودِ خودم...چه دارم میگویم؟ دیگر خودی وجود ندارد...همه تویی! من تماماً در تو حل شده‌ام...

سرگردون

1 ماه،1 هفته پیش در روزمرگی ها

اون روز که با اِمی حرف میزدم و با ذوق براش از جزئیات میگفتم یهو وسط خنده‌هامون جدی شد. یه لحظه جا خوردم! برگشت گفت میترسم و راستش نگرانم...گفتم از چی؟ گفت از اینکه اون تصویری که ازش برای خودت ساختی با خود واقعیش فرق داشته باشه و ناامید بشی، چون به هم نزدیک نیستین چیزی رو بهت نشون میده که خودش میخواد و ممکنه شبیه تصوراتت نباشه. میدونی که ما آدما بیشتر عاشق تصورات خودمون میشیم تا واقعیت طرف مقابل! اینو که گفت منم نطقم کور شد. چیزی برای جواب دادن نداشتم. راستش خودم هم ترسیدم اون لحظه، اما نه از اینکه شبیه تصوراتم نباشه! از اینکه یهو مجبور بشم تصوراتم رو رها کنم و آدمی که توی ذهنم ساخته بودم رو خراب کنم، از واقعیت ترسیدم، از اینکه اصلا توی واقعیت کسی شبیه به اون آدم پیدا نشه...حالا که یکم از مرزهای همیشگی خارج شدم میفهمم که چقدر شبیه تصوراتم نبود و دقیقا جایی که باید چشماشو باز میکرد و سمت درست قضیه رو میگرفت، نگرفت و کسی که فکر میکردم خدای منطق و تکیه‌گاه بودنه چجوری توی یه شرایط ساده ابلهانه رفتار کرد. و با این حال من هنوز نمیتونم رها کنم. وابسته شدم به رویایی که بیرون اومدن ازش سخت که نه، وحشتناکه! حالا خسته و غمگین و سرگردون‌تر از قبلم...

3

آن سوی پُل

2 ماه،3 هفته پیش در دلنوشته ها

آدم ها را جدی نگیر! نه از آن جهت که بی‌اهمیت‌اند، بلکه از آن جهت که خیلی آسان می‌توانند از بلندای اِدِعایشان به کوچکیِ حقیقت خویش سقوط کنند! کافیست از پُلی بگذرند که تو هنوز پایت به آن نرسیده. آن طرفِ پُل، دیگر صدای تو را نمی‌شنوند...ناشنوا نشده‌اند، فقط جهانشان عوض شده! و آدمی که جهانش با تو عوض شود، دیگر تو را به یاد نمی‌آورد...اگر برگردی و از دغدغه‌هایی که روزی در آن با هم مشترک بودید حرف بزنی و انتظار همدردی داشته باشی خیالی باطل است. آنها دیگر پوست انداخته‌اند و طوری نگاهت میکنند که انگار داری از قصه ای دور حرف میزنی...شاید وانمود کنند که میفهمند اما این وانمود کردن دردناک‌تر از هر نفهمیدنی‌ست...آنها مدت‌هاست که عبور کرده‌اند...نمیدانی چقدر غریبانه است کسی که روزی در یک مسیر با تو همراه بوده، حالا دیگر حتی نمی‌تواند خاطره گرمای آن روزها را هم به یاد بیاورد! آدم ها گاهی در یک لحظه با تغییر وضعیتشان چنان میتوانند عوض شوند که اگر خودشان را در آیینه ببینند باید از غریبه ای که روبرویشان ایستاده بترسند. و تو می‌مانی و خاطره کسی که دیگر وجود ندارد! شعار میدهند...حرف های قشنگ میزنند...همان حرف هایی که اگر روزی کسی به خودشان میزد به سُخره‌اش می‌گرفتند و یا حتی تحقیرش می‌کردند! و چه آسان است نسخه پیچیدن وقتی درد مالِ دیگریست و بر شانه خودشان سنگینی نمی‌کند...! حقیقت تلخ است، آدم های پیش از پل با آدم های پس از پل یکی نیستند و این تقصیر ما نیست! این شاید ماهیت انسان باشد که در روشنایی منفعت، سایه خودش را گم می‌کند! یا غرور رسوایش می‌کند و پرده را کنار میزند و نشان می‌دهد که زیر این پوسته نازک چه موجودی پنهان بوده...

درباره
پنجره‌ای رو به مهتاب... About Img

شب سرشاری بود، رود از پای صنوبرها تا فراترها رفت! دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود...
"سهراب سپهری"

دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای پنجره‌ای رو به مهتاب... محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده