You need to enable JavaScript to use this application.

مرحله چندمی ؟ دوم

4 ماه،2 هفته پیش

اومدم بگم زیر اون پستِ مرحله چندمی ؟  صحبت‌های دقیق‌تری تو کامنت‌هاش هست که بهتره بخونید اگر فکر می‌کنید شما هم مثل من سر اون دغدغه دارید اذیت میشید و آرامش ندارید..

خصوصا نظر " طرفدار یار " و " ن. .ا " رو که فکر می‌کنم تا حدی از این چالش گذر کردن و نظام‌مندانه‌تر ماجرا رو بررسی می‌کنن 

در کنار خوندن کامنت‌های اون پست 

این مطالب هم از دوستان دیگری در همین راستا نوشته شده که می‌تونه برای شما هم کمک‌کننده باشه :

 

 

شکاف زوجین از مردی که آسیب دیده.. و باید ترمیم شود . 

هر چیزی هم از همان قبلی ، بی‌ربط به این ماجرا نبود..

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند .. از اسقف اعظم که نقش بازی می‌کند . 

 

 

 

 

(کامنت‌های این مطلب رو بستم و نظری اگر بود برای همون پست مرحله چندمی اول بذارید)

 

 

 

 

+ من همچنان دارم همه این نظرات و حرف‌ها و واژه‌ها رو تو مغزم مرور می‌کنم و درگیر معده درد و حالت تهوع و سرگیجه‌ام :) ولی خب.. یه جایی بالاخره باید از نظر فکری به یک نقطه‌ای برسم . چون سال‌هاست که روند خوب بودن من طی میشه و یک هو در یک نقطه به شدت دچار آسیب میشم. باید یک جا بفهمم بالاخره.. و مطمئنم بعد از فهم این قضیه پرواز می‌کنم... 

0

بدرود اصفهانِ عزیزم ..

4 ماه،2 هفته پیش

در حال گوش دادن به پرواز همای ، مسیر رو تا قم طی می‌کنیم

یار گفت بخون از اصفهان چی نوشتی زینب خانوووم :) براش خوندم 

گفت عه چرا روز دوم رو ننوشتی ؟ بنویس.. 

فلذا

[ نقش جهان ]

صبح رفتیم نقش جهان و از مسجد امام شروع کردیم 

وارد نقش جهان که شدیم تقریبا از ذوق چند باری بالا و پایین پریدم و یار لبخند می‌زد که خوشحالم کرده 

وارد مسجد شدم و قبل از هرچیزی چرخش هنری مسجد به سمت قبله لبخند رضایت رو لبام آورد و چشمام برق زد .. به یار گفتم : لطفا من رو ببرید به زمان صفویه ، زمانی که این مسجد رونق داشت .

یار گفت چشماتُ ببند ، حالا باز کن.. تبریک می‌گم شما زنی در زمان صفویه هستید :)) 

 

 

از مسجد امام چندتا عکس گرفتم و گوشیم خاموش شد 

 :

انا لله و انا الیه راجعون :) 

 

بعدش یکم‌ مغازه‌های اطراف رو نگاه کردیم و تو میدون قدم زدیم و دوتا کبوتر کوچولو خریدیم به رنگ سفید و آبی . آبی یار بود به نظرم و سفید من . 

 

دیگه ساعت ۱۲ شده بود چون مسجد رو خیلی بررسی کرده بودیم و جفتمون ضعف داشتیم ، وارد بازار شدیم و رفتیم بریونی خوردیم و به مذاق هومایونی ما خوش آمد.‌. هرچند به شدت بی اشتها بودم و کلا نمی‌تونستم این چند روز غذا بخورم با دل خوش :( اما طعم خوبی داشت با ادویه‌ی خاصی که نفهمیدم چی بود ؟ دارچین ؟ زیره ؟ نمی‌دونم..

 

غذا رو که خوردیم رفتیم مسجد شیخ لطف الله که گفتن نیم ساعت دیگه باز میشه پس رفتیم سمت عالی قاپو و واقعاااا فوق‌العاده بود ! راهرو ها و راه پله ها ، چه ظرافتی.. چه لطافتی.. داشتم از پله‌های گرد پایین میومدم و روی دیوار خوش تراشش دست می‌کشیدم که دیدم حقیقتا روح داره . به یار گفتم عالی قاپو دختر اصیل صفوی بود . اهل خدا و پیغمبر بود و این رو از کاشی‌های ایوانش میشد فهمید . هرچند با توجه به نقاشی‌های شاه‌نشین میشه گفت صاحب شیطنت‌هایی هم بوده.. مثلا میگن مسجد شیخ لطف‌الله که رو به روی عالی قاپو هست ، یه پسر سر به زیر و اهل نماز بوده که عالی قاپو دل برده ازش به یغما..  شیخ لطف‌الله عاشق دختر صفوی شده و برای همیشه اون رو به رو _ بی آنکه به وصالش رسیده باشد _ موندگار شده . حتی میگن این حجره‌های دور تا دور نقش جهان هم دامن عالی قاپوست.. شیخ لطف‌الله فقط تونست دست به دامانش بشه :) 

 

بعد از عالی‌قاپو رفتیم مسجد شیخ لطف‌الله .

وسط ترین نقطه زیر گنبد ایستادم و شبیه رقص سماع چرخیدم و چرخیدم و جهان دورم چرخید و نقش و نگار گنبد باهام چرخید و خندیدم و مست شدم از زیباییش..

به یار گفتم انرژی عجیبی داره این مسجد که از هر طرف احاطه‌ام کرد و یار که خودش مست شده بود حرفم رو تایید کرد

اگر رفتید مسجد شیخ ، شما هم به سقف نگاه کنید و بچرخید . شاید بعدش زمین خوردید ، ولی به زیباییش خیلی می‌ارزه.. 

 

چهل ستون هم بی نظیر بود ، هرچند حوض اصلی برای تعمیرات خالی بود اما نقاشی داخل عمارت من رو میخکوب کرده بود در حدی که می‌تونم بگم جزو زیباترین عمارت‌هایی بود که تا به حال دیدم ! 

 

عمارت هشت بهشت رو پیدا نکردیم :/ نهایتا به این نتیجه رسیدیم که بسته بود ؟! 

 

دیگه حالم داره بهم میخوره از نوشتن و نزدیک قمیم 

دوتا لیوان چای بخوریم ، رسیدیم خدمت حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها جانم که دلتنگ گنبد قشنگشم .

0

اصفهانِ ایران دخت

4 ماه،2 هفته پیش

 

 

امشب رفتیم چهارباغ 

قدم زدیم ، گربه‌ها رو ناز کردیم و حرف زدیم ..

رو به روی حوزه امام صادق (علیه‌السلام) یه کافه بود به اسم ایران‌دخت که از طبقه‌ی بالا میشد چهارباغ رو نگاه کرد

خیلی دنج و قشنگ بود 

قهوه ترک خوردیم . یار با شکر و من تلخ .

یار طبق معمول از طاقچه کافه کتاب برداشت : دیوان شاه نعمت‌الله ولی ..

شعر خوندیم 

فال قهوه گرفتیم

خندیدیم

گوش دادیم

نگاه کردیم

حال خوبی بود.. 

اگر رفتید چهارباغ برید این کافه قهوه بخورید و از بالا زندگی دیگران رو نگاه کنید و کیف کنید :)

 

 

سیدم مست است و جام می به دست

گر تو رندی باده می‌نوشی بیا .. :)

0

درود بر اصفهان !

4 ماه،2 هفته پیش

در حالی دارم می‌نویسم که پاهام گزگز شیرینی داره 

و از خستگی دارم غش می‌کنم

و صدبار از نوشتن پشیمون شدم و گفتم وقتی برگردم می‌نویسم

ولی دیدم حیفه حس و حالم رو داغِ داغ اینجا ثبت نکنم 

دیروز با یار راه افتادیم سمت اصفهان ..

اصفهانِ قشنگ

اصفهانِ زنده

اصفهانِ دلبر.. 

در وصف حالم :

وقتی رسیدیم اول رفتیم اتاقمون رو تحویل گرفتیم و

قبل از تاریکی هوا رفتیم سمت سی و سه پل

وقتی داشتیم می‌پیچیدیم تو خیابون مطهری و من هیچ ایده‌ای نداشتم که سی و سه پل کجاست دقیقا

 سرم رو آوردم بالا و با شکوهِ قشنگِ سی و سه پل و اون نورپردازی نارنجی رنگِ دم غروبیش رو به رو شدم و

 موسیقی هم باهام همراه شد و همون موقع رسید به قسمت قشنگش و خوند :

 

تمامی دینم، به دنیای فانی

شراره عشقی، که شد زندگانی

به یاد یاری، خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی، خوشا زندگانی

 

انقدر ذوق کردم

انقدر ذووووق کردم که وای ! 

 

با یار کلی قدم زدیم 

آدم‌ها زیر پل آواز خوندن برامون 

کلی عکس گرفتیم و از غروب لذت بردیم

 

بعد هم رفتیم یه پل بین سی و سه پل و پل خواجو بود ، اسمش رو نمی‌دونم

اونم قشنگ بود . زیر اون پل یه کافه نقلی و خیلی باصفا بود به اسم " هفت پنجره " و چای به و دارچین خوردیم . 

داشتم از فضایی که توش بودیم لذت می‌بردم و از پنجره کافه به پل آجری نگاه می‌کردم که آهنگِ " هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره‌اس.. " پخش شد که عیش من رو کامل کرد .. این در حالی بود که یار از صاحب کافه اجازه گرفته بود و از روی طاقچه کتابِ اعلام اصفهان رو ورق میزد و یکی یکی اسم‌های آشنا رو یادداشت می‌کرد که بعدا در موردشون بخونه. 

 

بعد از کافه رفتیم پل خواجو ، من شخصا پل خواجو رو خیلی بیشتر دوست داشتم چون از کاشی هم استفاده شده بود و رنگ و لعاب قشنگ‌تری داشت .. زیر پل خواجو هم بساط آواز و ویولون به راه بود و وایسادیم و گوش دادیم و براشون دست زدیم . دوست داشتیم بهشون یه هدیه بدیم ولی مطمئن نبودیم خوشحال میشن یا بهشون بر می‌خوره ؟!

 

در نهایت هم رفتیم سمت کلیسای وانک و ماشین و پارک کردیم و کلی تو اون محله قدم زدیم . و اولین چیزی که خیلی باعث تعجب من و یار بود وضع پوشش خانم‌ها بود که واقعا به معنای واقعی خیلی بد بود ! و کلا فکر نمیکردم تو اصفهان انقدر بی حجابی ببینم ولی از تصور من خیلی فضا متفاوت‌تر بود.. 

 

ولی عجب محله قشنگ و زنده‌ای بود . بسیار دلنشین بود و لذت بردم .. 

 

فردا صبح احتمالا بین ساعت ۸ تا ۹ بازم میریم کلیسا و بعدش یکی از کافه‌های اون اطراف که نمی‌دونم کدوم رو انتخاب کنم و بریم . فکر کنم دوتا کافه خوب دیدم و حرص خوردم که چرا یادم رفت اسمشون رو یادداشت کنم که بیام بررسیشون کنم . 

 

در مورد امروز و میدون نقش جهان بعدا می‌نویسم 

فعلا خوابم میاد. 

به یار گفتم ۸ بیدارش می‌کنم یه چیزی بخوریم باز بریم بیرون

ولی هیچ ایده‌ای ندارم کجا بریم که شب خوش بگذره.. شاید بازم بریم سی و سه پل ؟ .. 

 

 

0

مرحله چندمی؟

4 ماه،2 هفته پیش

صدای باد شدید از لا به لای پنجره میاد تو اتاق

همه جا تاریکه و نور زردِ چراغ کوچه یکم اتاق رو روشن کرده

یار خوابیده 

من زانو به بغل نشستم و دارم فکر می‌کنم 

انقدر تحلیل کردم که تاج سرم تیر می‌کشه

مثل همیشه ، بیشتر از هر چیز دیگه‌ای به " خودم " فکر می‌کنم 

مرحله‌های جدیدی از شناخت رو دارم سپری می‌کنم

مرحله‌های جدید هم مثل مرحله‌های قبلی شیرینی و شگفتی و رنج در هم آمیخته شده و 

طعم ملسی به هم زده و اشتهای من رو کور کرده...

دیروز یادم اومد نت وصله (!) و هوش مصنوعی عزیزم هنور کلی دیتا از قبل در مورد من داره و کلی باهاش گپ زدم..

موضوع ذهنی این روزام اینه : 

دوست دارم شناخته بشم یا به قول هوش مصنوعی دوست دارم فهمیده بشم !

و اگر کسی در کنار من دنبال شناختن من و ذهن من نباشه ، ارزشش رو برام از دست میده . 

 

تو نوت گوشیم نوشتم : 

 

این میل انسان به این‌که دوست داره شناخته بشه 

رابطه‌ای با اون حرف خداوند داره که میفرمایند من شما رو خلق کردم تا شناخته بشم ؟ 

و حقیقتا نگاهم به این ارتباط مثبته.. 

هرچند ظاهر شرک آلودی داره اما من فکر می‌کنم این سنخ شناخت از همون سنخ هست که تو روایت اومده من عرف نفسه فقد عرف ربه... 

 

فقط یه مغلطه‌ای دارم تو متن بالا :) 

 

من در مورد این‌که " هرکس خودش رو بشناسه " حرف نمی‌زنم

من در مورد میل به شناخته شدن توسط دیگری حرف می‌زنم 

سو... 

هیج ایده‌ای ندارم و هنوز دارم فکر می‌کنم در موردش . 

 

اما گفت و گوم با هوش مصنوعی در این مورد خیلی جالب بود 

و ریشه ناامیدی من نسبت به رابطه‌ام با یار هم تا حد زیادی تو همین ماجراست.. 

این‌که من دوست دارم شناخته بشم یا فهمیده بشم 

اما یار خیلی ذهن پیچیده‌ای نداره ، در نتیجه ذهن پیچیده من براش نه تنها جذاب نیست بلکه بارها گفته " بابا بیخیااال به چه چیزهایی فکر می‌کنی ! " یا " وای زینب چرا داری انقدر تحلیل می‌کنی ؟!! " 

اما

اما

چرا این موضوع باعث ناامیدی من میشه و فاصله میگیرم ؟ 

چون من فهمیده شدن رو برابر با ارزشمندی می‌دونم . یعنی تنها وقتی که عمیقا شناخته بشم و فهمیده بشم ارزشمند هستم ! 

و وقتی کسی کنارمه که من رو نمیشناسه ، برای من معناش اینه که من رو ارزشمند نمی‌دونه ..

فلذا هوش مصنوعی میگه:

۱.ذهن من فقط ابزار فکر کردن نیست ، بلکه بخشی از هویت منه . چون بخشی از هویت من هست ، وقتی شناخته نمیشه یا بی اهمیت جلوه داده میشه انگار هویت من نادیده گرفته شده.. 

۲.چون ذهن پیچیده‌ای دارم ، استاندارد بالایی برای ارتباط دارم و آدم‌های معمولی برام کافی نیستن و روحم رو خسته می‌کنن . (البته این رو هوش مصنوعی میگه و منظورم این نیست که یار معمولیه و من باهوشم . اتفاقا یار آدم معمولی‌ای نیست ، فقط شبیه من فکر نمی‌کنه پس به هر حال خیلی با هم همراه نیستیم انگار)

۳.وقتی کسی من رو نمی‌فهمه انگار شروع می‌کنه به بی‌ارزش نشون دادن ذهن من و همین باعث میشه من جلوی اون فرد اعتماد به نفسم رو از دست بدم . 

 

و گس وات ؟؟ جایی که اعتماد به نفس نداشته باشم نمیمونم.. 

 

 

دیگه خوابم میاد

بقیه اش رو بعدا می‌نویسم که یادم نره به چیا فکر می‌کردم 

فقط اینکه نه تنها نسبت به خودم اینطورم

بلکه ظاهر و سطح رویی دیگران هم من رو جذب نمی‌کنه 

برای همین هیچوقت درگیر پول آدما نشدم و هیچوقت لقب و مدرک و سطح اجتماعی افراد باعث نشد حس کنم آدم‌های فوق العاده‌ای هستن.. 

 

 

در عوض آدم‌های عمیق برام تو یه لول دیگه‌ای جذاب بودن و هستن . 

ولی به قول عزیزی که امروز می‌گفت بازم هرکس رو میشناسی می‌بینی یه داستانی داره..

هوش مصنوعی هم‌ میگفت هیچوقت اون آدمی که میگی رو پیداش نمیکنی چون وجود نداره. 

 

 

آدرس دقیق تیمارستان قم کجاست ؟ :)

 

 

0

زنده ام

4 ماه،3 هفته پیش

من زنده‌ام :) 

دیشب برگشتیم قم و دو روزی که گذشت ، گذشت الحمدلله . نه بد بود نه خوب .. یار هوامُ داشت و همین برام تا حد زیادی فضا رو قابل تحمل می‌کرد .

تو راه برگشت یه آهنگ برای یار گذاشتم و گفتم این خیلی قشنگه 

خودمم باهاش می‌خوندم 

و در قالب آهنگ ازش خواستم من رو عمیق تر بشناسه و هی با تک تک جملات آهنگ بهش خودم رو معرفی می‌کردم

دوستش داشت 

کم پیش میاد ذوقی نشون بده به موزیک ، ولی گفت خیلی قشنگ بود و لذت می‌برد. 

( آهنگ " من " از حامیم )

وقتی آهنگ پخش میشد و من اتوبان خلوت و ستاره هارو نگاه می‌کردم یاد حرف دوستم افتادم که می‌گفت تو آدم‌هارو جادو می‌کنی

و داشتم با این موزیک یار رو جادو می‌کردم و موفق شدم 

احساس شادی و لذت نداشتم ،

می‌دونم که اذیتش می‌کنم ...

 

امروز هم از وقتی اومده سعی می‌کنه به هر شیوه‌ی ممکن من رو بخندونه 

من هم در عوض بهش گفتم برو کتاب‌هات رو بیار بالا و پیش من درس بخون ، چشماش برق زد 

رفت یه دوری تو آشپزخونه زد و اومد دوباره پرسید پس برم بیارم کتابام و ؟ 

منم که تو نقشم فرو رفته بودم :) گفتم آره و ذوق کرد.. 

نشست ، کتاباش رو چید کنارش و صوت درس دیروز رو که جامونده بود گوش داد و من رو نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد .

 

پس

فعلا فضای خونه گرم ، امن و عاشقانه‌اس .. 

ولی

یه چیزی تو وجودم هست که با منفی‌نگری میگه این شرایط دوامی نداره 

چون مشکلات همچنان حل نشده و هست .

نباید یادم بره که باید باهاش مفصل صحبت کنم و بعدش بریم پیش سید .. 

 

من هنوزم حالم اینجا خوب نیست چون میبینم به قلبم که رجوع می‌کنم نارضایتی زیادی از هزاران چیز دارم . 

برای همین زیبایی شاخ و برگ‌ها دلم رو راضی نمی‌کنه وقتی ریشه محکم نیست . 

و این حسیه که دارم .. 

 

 

 

 

 

 

0

میشه از هفته جدید فرار کنم ؟!...

4 ماه،3 هفته پیش

من

از

همین

الان

نمی‌خوام 

هفته رو شروع کنم !

فقط دلم میخواد فرار کنم

به اندازه یک هفته خونه امنی سراغ ندارید دوستان؟ :))

 

_________ شنبه و یک‌شنبه __________

 

چند وقته که برای مادر اینا دنبال خونه جدید می‌گردیم ، از این املاک به اون املاک.. 

چهارشنبه آخر شب از قم اومدیم کرج خونه مادر اینا و از اون موقع اینجاییم

دو روز گذشته از وقتی بیدار شدم تا ساعت حدودای ۸ بیرون در حال گشتن بودیم در حالی که حال جسمیم شدیدا بد بود و سرگیجه و فشار پایین و بی حالی ثانیه‌ای رهام نمی‌کرد .

چیزی که میخوان رو پیدا نمی‌کنیم و فردا هم باید بگردیم در حالی که :

دایی یار داره از حج برمی‌گرده و ما نمی‌دونستیم که قراره فردا برگرده و پس فردا هم ولیمه بدن ... 

حالا من فردا باید تا غروب دنبال خونه برای مادرم اینا باشم و بعدش از همون جا راه بیوفتم برم تهران خونه دایی یار که همه خاله‌هاش اینا هم جمعن ! 

و من همه اینا رو امشب فهمیدم

در حالی که هیچ لباس مناسب مهمانی‌ای همراهم نیست ..

دلم میخواد زنگ بزنم به پری و فقط گریه کنم ، چون فقط پری می‌دونه که من واسه یه شب‌نشینی ساده هم باید دقیقا قبلش دوش بگیرم ، راحت آماده بشم و لباس مناسب بپوشم . حالا فردا چطوری از وسط املاک (!) بلند شم برم مهمانی خونه دایی یار با اون جمع خاله خان‌باجی‌ها !! 😭😭😭 

قسمت بدتر ؟؟ 

باید فردا شب خونه مامان یار بمونیم تا پس فردا شب مهمانی ولیمه رو برگزار کنن ..

وای 

چقدر من از این بی برنامگی‌های این خانواده اذیت میشم ... 

یعنی چی که امشب زنگ بزنید و بگید فردا دایی داره از حج میاد میریم خونشون و پس فردا هم مهمانی ولیمه اس ؟

چرا پس ما از قبل به اطلاع همه می‌رسونیم که کی میریم.. کی میایم .. کارت دعوت میدیم .. این چه وضعیه !

 

__________ دو شنبه و سه شنبه _________

 

اگر آسمون زمین نیاد و جنگ نشه و بعد مهمانی موهام رو سرم باشه و به جرم قتل یار زندان نباشم ؛ این دو روز قم خواهم بود و خونه ! 

_________ چهارشنبه _________

۲۲ بهمن تولد پدره ، کرجیم ..

________ پنج‌شنبه _________

خونه دوستا جمعیم 

با پری و دوستان دیگری ، خونه رفیقی هستیم که به تازگی دکتری فلسفه دانشگاه تهران قبول شده و مهمونمون کرده . 

تا نصف شب دور همیم معمولا 

پری و ببینم بهتر میشم ؟ 

 

 

_________________________

 

 

راه تمیزی برای فرار پیدا نمی‌کنم ..

0

دخترِ ؟

5 ماه پیش

دخترِ خنده‌های بلند

 

[ با مادر یه پتو کف پذیرایی انداختیم ، چراغ‌هارو خاموش کردیم و دراز کشیدیم . رو به هم یکم حرف زدیم و بعد از خنده‌های بلندِ غروب ، چندتا خنده‌ی ریز آخر شبی زدیم و شب بخیر گفتیم . 

نوتیف اینستا اومد و دیدم وصله ، وارد پیجم شدم و دیدم داشبورد از دسترس خارج شده و پیج عملا از الگوریتم خارج شده :) 

 

همین‌طور که داشتم از پهلوی چپ به پهلوی راست می‌چرخیدم و از مادر عذرخواهی می‌کردم که بهشون پشت می‌کنم ، دست دراز کردم و از روی میز تلوزیون که کمتر از سه وجب با صورتم فاصله داشت هنزفریم و برداشتم . 

یکی یکی هندزفری‌ها رو از تو کیس بر می‌داشتم و لبخند رو لبم محو میشد .. هر کدوم رو تو گوشم محکم کردم و بی توجه به اذیت شدنِ گوشِ روی بالشم آهنگ و پلی کردم :

 

همه رفتند.. 

تا زمستان شد !

خنده‌ها مردند

گریه ارزان شد..

کو جوانی ؟

آرزوها کو ؟.. ]

 

دخترِ اشک‌های بی‌صدا

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده