این فرایندِ تبعیت جسم از روان هم فرایند عجیبیه ..
چته آخه بدن محترم ؟ کی با تو کار داره اصلا ؟
الان تو چرا تو خونه سردته ؟ مریضی ؟ چته؟!
درد و عرق سرد و بغض و اخم و..
به قول یکی از وبلاگیای عزیز ، جمع کن خودتُ !
______________
به یار گفتم تو مغزم دارم چیزای جدیدی کشف میکنم که خیلی به خودشناسیم کمک کرده
گفت خوبه یا بد ؟ گفتم خوب.
همونطور که داشت ظرف چای رو پر میکرد و با دقت چای عطری رو با چای ایرانی مخلوط میکرد ، گفت خدا رحم کنه :)
نگاهش کردم دیدم داره لبخند میزنه و منتظره یه مشت محکم به بازوش بخوره..
گفتم چرا اونوقت ؟؟
گفت نمیدونم .. من اصلا نمیدونم داری به چیا فکر میکنی.. ؟!
جهلی که نسبت به ذهن من و تفکراتم داره اذیتش میکنه
گفته وبلاگم رو نمیخونه
اما نخوندن داره اذیتش میکنه..
گفته پیامهام به سید رو نمیخونه اما نخوندن داره اذیتش میکنه
مشکلی ندارم ! حتی ایتام رو قفل کردم .. چیکار کنم ؟ فضای خودم رو میخوام.
همین فضای شخصی رو من باشم بهش میدم ؟
قبلا نمیدادم
الان ؟ بله..
_____________
فردا باید برم سر یه پروژه عکاسی تو کرج ، باید ۸ بیدار شم ، ۲ ظهر باید لوکیشن باشم . لوکیشن رو معمولا خودم اجاره میکنم ، نیمی از مبلغ رو از کارفرما میگیرم و نیم دیگه رو خودمون میدیم تا از فضاش استفاده کنیم..
پس ، فرداشب رو با مامان و بابا و پاندا اونجاییم .
پس ، صبح که بیدار شم زینب نخواهم بود ..
_____________
از جمع گریزونم..
دلم نفرات انتخاب شدهای رو دورم میخواد
مثلا
دلم برای پری تنگ بود..
که خودش سر و کلهاش پیدا شد :)

خدای قشنگم
ممنونم که دو تا پست قبلی رو دیدی
و بعدش پری خودش بهم پیام داد..
الان حس خیلی بهتری دارم که رفیقم از حالم باخبره ..
__________
اینستا برای من همچنان بالا نمیاد ، شما چی ؟