مستِ کدام میخانهام؟
جامِ کدام می باده ام؟
چرا از لبخندت درماندهام؟
نفرینم کردی؟نفرینت کنم؟
کاش روزی برایم گریه کنی
همانطور که برایت گریه میکنم
مستِ کدام میخانهام؟
جامِ کدام می باده ام؟
چرا از لبخندت درماندهام؟
نفرینم کردی؟نفرینت کنم؟
کاش روزی برایم گریه کنی
همانطور که برایت گریه میکنم
اه لیلی من .
شیرین من.
احمق من.
عزیز من.
گربه کوچک بیچاره خیس شده.
کاش می توانستم به اسمت صدایت کنم.
کاش می توانستم بیشتر در ان رویا پیش تو می ماندم.
کاش امروز صبح بیدار نمی شدم.
کاش رویای در نفست حبس شدن طولانی تر بود.
دلم نمی خواست پلکهایم باز شوند.
دلم نمی خواست ذره ای از اغوشت دور شوم.
ولی اینطور نیست زندگی حول خواسته هایم بچرخد که.
اگر اینطور بود اصلا قرار نبود انقدر در آغوشم باشی.
یا انطور وسوسه ام کنی برای بیشتر ناز کردنت.
یا قرار باشد بد جوری دلم بخواهد بوسه ای هدیه لبهای خاموشت کنم.
همان لبهای منحنی قوس داری که همیشه با خنده های بی موردشان روی اعصابم بودند ، سکوتشان ازاردهنده و انحنای شان کبود میشد.
اه...
چرا اینقدر صمیمی بودن با تو حس خوبی داشت؟ چرا ان نزدیکی اشنا به نظر می رسید؟من از تو متنفر بودم ، توهم همینطور مگر نه؟ بگو آره...
بگو آره تا به نحوی خودم را قانع کنم اینها فقط وهم و رویا بودند و قرار نیست ان حس خوب پروانه ای دلیلی برای چیزی باشد.
بگو دیوانه ام که تمام امروز از فکر به ان لحظه شوق و اشتیاقی دیوانه وار دارم ، انقدر که به تورم شکر هم می خندم.
هرچقدر می خواهد متورم شود اصلا. حالا دیگر نیازی به شکر ندارم. من هم عاشق طعم های تلخ شدم مثلا همان تلخی دلنشین و اشنایی که طعم بوسه ات بود.
حالا این طعم های تلخ به طرز عجیبی بیش از حد برایم شیرین اند. خیلی دلچسبند.
چرا زودتر نفهمیدم این طعم تلخ اینقدر محشر است؟
دیگر چه نیازی به نیشکر و چغندر دارم؟
بگو عزیزم توهم طعم های شیرین متفاوتی پیدا کردی؟
اه کاش میشد صدایت را می شنیدم که زنیکه دیوانه خطابم میکنی.
وای.
اما تو که همیشه با من مودب بودی.
تو خیلی کمکم میکنی ، وقت و بی وقت ، بدون انکه نیاز باشد هیچکداممان خبر دار شویم.
می بینی چقدر دوست داشتنی هستی؟ پس درکم میکنی از تو متنفر باشم. تو همیشه برایم ترسناک بودی ، نمی دانی چقدر خیره شدن به چشمهایت به تنهایی برایم نفس گیر بود . با بهانه اوردن خسته ات نمیکنم پس حالا به نظرت کداممان مقصر این رویای وحشتناک کفر امیزیم؟
گاهی فکر میکنم تعادل شاید اصلاً یک خط صاف نباشد
شاید یک موج باشد
که فقط یاد گرفته آرامتر خودش را بکشد روی ساحل
من هنوز بلد نیستم موج آرام باشم
گاهی زیادی ساکتم
انگار صداها را درونم جمع کردهام و قفل زدهام
و گاهی
یک جملهی ساده کافی است
تا همه چیز از نو راه بیفتد
مثل باران روی شیشهای که مدتها خشک مانده
دلم برای لحظههایی تنگ میشود
که هیچ چیز “باید” نبود
نه درست بودن، نه قوی بودن، نه فهمیده شدن
فقط بودن
و شاید
اگر دوباره کسی دستم را بگیرد
نه برای مقصد
فقط برای رفتن
من یادم بیاید
چطور باید بدون فکر کردن به “بعدش”
زندگی کرد
هاتاس...؟
اره...خیلی دوسش دارم.
حتی اگر آن جنون ارثی اش عود کند ، یا دلش بخواهد با من هم کلاه بسازد.
منظورم این است چرا نباید دوسش داشته باشم؟
آن هم وقتی بهترین دورهمی ها را برگذار میکند؟
عاشق شنیدن ماجراهای پشت میزشم...یا روی میزش درواقع...شاید هم بهتر باشد بگویم لابه لای فنجانها و صندلی هایش؟
اصلا مطلب هاتاس را نمی شود رساند.
یکی دیگر از دلایلی است که باعث می شود دوستش داشته باشم.
اما دلم نمی خواهد مهمان اش باشم ، مخصوصا مهمان خاص اش.
دلم می خواهد بروم کلاه فروشی اش و برایش یک کلاه بخرم.
بعد هم آیینه پشت قاب عکسش را بشکنم.
دلم می خواهد کلی شیرینی و شربت برای مهمانی اش از من بخرد من هم درعوض صندلی هایش را بشکنم ، به عنوان دستمزد.
بیشتر از همه دوست داشتم در زمین شطرنج ببینمش.
ان لحظه که قلعه را شکستند و بهترین دوستش قاتل شد ، ان زمان که فهمید نمی شود جنون را با زمان و فرار فروخت. به شدت دلم می خواست ان زمان می دیدمش.
مخصوصا چنین زمان هایی که مجبورم تنهایی چای بنوشم ، مدام به این فکر میکنم به صرف چای دعوت کردنش چقدر باید لذت بخش می بود.
کلاه دوز دیوانه ای که همیشه حس انزوا ام می دهد
پ.ن: ایا منم سنگدلم هاتاس؟ تو فقط سنگدل ها را دوست داری .
شبح
مترادفش می شود وهم ، چیزی توخالی .... نه تنها باعث ابهام است که خودش هم موهم صرف شده.
دایره لغات پدرم اینطور تفسیرش کرده؛
سایه ای معلق که هیچوقت خانه ای برای ماندن پیدا نخواهد کرد ، همیشه سرگردان خواهد ماند.
معنای اغوش را از یاد خواهد برد.
و شاید ...حتی خودش را هم فراموش کرد.
زمانی دور بود که دلم می خواست من هم شبح بودم.
شاید برای همین تمام عمرم با این کلمه همزادپنداری میکردم ؟
میگفت زندگی مان شبیه ان قلعه های شنی ساخته شده کنار دریا است . با شور، شعف ، عشق ، حوصله و سایر اینها اغاز می شود بعد با غفلت شایدهم خستگی یا اجبار ترکش میکنیم بعد دریا که تلاش میکرد اخرین اثرمان را با کنجکاوی های کودکانه اش لمس کند ویرانه اش کرد.
دنبال مقصر گشتن احمقانه است. هیچکس دفعه اولی که قصر شنی اش را می سازد به اینکه قرار است به بهانه بستنی یا فریاد های همراهش خیلی زود ترکش کند فکر نمیکند.
مشکل این است...فقط یکبار به این ساحل می اییم.
مسئله مهم اینجاست ، فکر میکنی این مشکل کیست؟
بقیه را نمی دانم ولی در نظر من
البته که مشکل صدفهاست ┐( ̄ヘ ̄)┌
من قرار است غرق ان ابی بیکران شوم.
اولین باری که چنین واژه ای شنیدم داخل داستان خرگوش بلا بود! برای همین خیلی این واژه را دوست داشتم.انتقام یک کودک قیری کوچک با کلاه تصاویر بود که چشمهای دکمه ای داشت، هنوز هم انتقام برایم همین است.بی گناه ، بی ازار ، کوچک و دوست داشتنی است ، همینطور به شدت بغلی .اما چسبنده است، دورت می پیچد، حلقه می زند بعد نمی توانی از دستش در بروی مگر اینکه بپری درون بوته ی خارت.
یادم می آید مدام خرگوش بلا به گرگ احمق می گفت می دانی فرق من و تو چیست ؟ من عاشق بوته های خارمم، باهاشون بزرگ شدم، در حقیقت داخلشون رشد کردم، بهم حس ارامش می دن، ما هم رو قبولیم ولی تو بوته های خارت رو سوزوندی و با خاکسترش کشاورزی، حالا ببین چی می کاری؟ هویج! بعد میگی چرا انقدر بد شانسی. همه هویج ها ی این داستان مال من اند! من خرگوش قصه ام اخه احمق!
حالا منم حس همان حماقت اقا گرگ خاکستری داستان را دارم.
حس همان بی حوصلگی و کسالت بچه قیری داستان را.
انگار من هم یک صورت فلکی بودم!
برای همین یک هفته برایم در یک روز می گذرد...
برای چیزی سوگواری میکنم که حتی نمی توانم به خاطر بیارمش.
از ان بدتر اینکه برای چیزی دلتنگم که دقیقا نمی فهمم چیست.
چه چیزی کم است؟
این حس خلا برای چیست؟
مقصر منم؟
اگر به گذشته می رفتم ، ایا تغییری می ساختم؟
چطور می شود در عین شکاک بودن وابسته شد...؟
چرا نباید همه را دوست داشت؟ فقط باید مراقب بود دلباخته نشویم نه؟ بیرون ماندن خیلی سرد به نظر می رسد به هرحال...
سه سال گذشته و من هنوز نمی توانم لیمو های زرد را دست بگیرم از ترس اینکه بوییدن عطر مرکب دلنشین شان غرقم کند در همان حسی که نمی دانم چطور رخنه میکند به خاطراتم تا بیشتر حس دلتنگی کنم ، هرچقدر عطر یاس ناگهان زیر دلم را خالی میکند ، عطر لیمو بلد است چطور با ان رایحه پنبه ای اش قلبم را سوراخ کند ، نلرزیدن در برابر این احساس غیر ممکن است اما چرا بازهم از هر طرف به این حس ازار دهنده اعتیاد اور می رسم؟
من دلتنگم.
ولی چرا ؟
چرا؟
ــ مرگ ما ست عروسیِّ اَبَد سِرِّش چیست؟ هو الله احد