You need to enable JavaScript to use this application.

واقعا سواله

6 ماه،3 هفته پیش

دوستان شما واقعا از انگلیس و آمریکا و فغانسه وبلاگ من رو می‌خونید و دنبال می‌کنید ؟؟

یا کانفینگ‌هاتون رو این کشوراست ؟! :))

0

چه شد بر من آخه ؟!

6 ماه،3 هفته پیش

کارم رو خیلی خوب دنبال کردم 

وقتی که پاندا از مشارکت کار کنار کشید من موندم و تنهایی ادامه دادم

وقتی جنگ شد ، همچنان روحیه‌ام رو حفظ کردم و ادامه دادم 

حالا دیگه کاری ندارم با وقتایی که حال جسمیم بد بود و ادامه دادم . 

حتی وقتی بابا بیمارستان بود و من تقریبا هر شب انقدر گریه می‌کردم که صبح چشمام باز نمیشد

بازم ادامه دادم و خوبم ادامه دادم.. طبق روتین ، طبق تقویم محتواییم . 

نه فقط کار و ادامه میدادم بلکه خودم رو نسبت بهش آپدیت نگه میداشتم ! 

این‌ها تازه در حالی بود که هنوز به درآمد نرسیده بود اصلا .. یعنی خیلی هم دلخوشی نداشتم برای ادامه .

 

ولی این آخریه 

وضعیت کشور و قطعی نت 

نمی‌دونم چرا.. واقعا نمی‌دونم چرا.. شاید به خاطر همزمانیش با بهم ریختگی روحی خودم 

بدجور زمینم زده فعلا.. 

در حدی که حال و نای پیگیری کردن ندارم اصلا .

حتی ساده‌تربن کار که جواب پیام مشتری رو دادنه و معمولا همیشه انقدر لا به لای کارام بود که دیگه به چشم نمیومد هم الان برام یه بار سنگین داره و حسش رو ندارم..

 

خلاصه که 

 

خسته تر از این حرفام .. 

 

فقط ته دلم می‌دونم که کارم رو خیلی دوست دارم ، کاملا روش تسلط و تخصص دارم و معناداره برام.. 

 

آهان الان دارم بهش فکر می‌کنم : 

شاید ناامیدی‌ای که این وضعیت و حتی وضعیت قبل از شلوغی‌ها برام داشت ، معنای کارم رو برام کمرنگ کرد

یعنی اگر من هدفی در جهت توسعه تولید داشتم یکم برام دور و نشدنی شد تو این کشور.. 

شاید برای همین انگیزه ام را از دست دادم ؟؟ 

 

تو اینستا یه پوشه داشتم تو قسمت ذخیره ، کلیپ‌های امیدوارانه سیاسی‌ای که دوست میداشتم رو اونجا ذخیره می‌کردم و تو خستگیام نگاه می‌کردم و حالم رو بهتر می‌کرد.. فعلا که اینستا رو خدا رحمت کنه :)

 

 

0

۵ بهمن ..

6 ماه،4 هفته پیش

0

بدون عنوان

6 ماه،4 هفته پیش

یادم اومد روزی یکی رو قضاوت کردم 

تو همبن فضای بلاگ

و یه کامنت خییییلی طولانی براش نوشتم و به مشکلات روح و روانش اشاره کردم و هزارها حرف بهش زدم .

 

 

الان خودم به همون داستان دچارم 

کارما بوده ؟ یا همون زمان هم چون بهش دچار بودم سر اون بدبخت خالی کردم ؟

0

پراکنده نویسی‌‌..

6 ماه،4 هفته پیش

این فرایندِ تبعیت جسم از روان هم فرایند عجیبیه .. 

چته آخه بدن محترم ؟ کی با تو کار داره اصلا ؟ 

الان تو چرا تو خونه سردته ؟ مریضی ؟ چته؟!

درد و عرق سرد و بغض و اخم و.. 

به قول یکی از وبلاگیای عزیز ، جمع کن خودتُ !

 

______________

 

 

به یار گفتم تو مغزم دارم چیزای جدیدی کشف می‌کنم که خیلی به خودشناسیم کمک کرده

گفت خوبه یا بد ؟ گفتم خوب.

همونطور که داشت ظرف چای رو پر می‌کرد و با دقت چای عطری رو با چای ایرانی مخلوط می‌کرد ، گفت خدا رحم کنه :)

نگاهش کردم دیدم داره لبخند میزنه و منتظره یه مشت محکم به بازوش بخوره.. 

گفتم چرا اونوقت ؟؟

گفت نمی‌دونم .. من اصلا نمی‌دونم داری به چیا فکر میکنی.. ؟!

جهلی که نسبت به ذهن من و تفکراتم داره اذیتش می‌کنه

گفته وبلاگم رو نمی‌خونه 

اما نخوندن داره اذیتش می‌کنه..

گفته پیام‌هام به سید رو نمی‌خونه اما نخوندن داره اذیتش می‌کنه ‌‌

مشکلی ندارم ! حتی ایتام رو قفل کردم .. چیکار کنم ؟ فضای خودم رو می‌خوام. 

 

همین فضای شخصی رو من باشم بهش میدم ؟ 

قبلا نمیدادم

الان ؟ بله.. 

 

_____________

 

فردا باید برم سر یه پروژه عکاسی تو کرج ، باید ۸ بیدار شم ، ۲ ظهر باید لوکیشن باشم . لوکیشن رو معمولا خودم اجاره می‌کنم ، نیمی از مبلغ رو از کارفرما می‌گیرم و نیم دیگه رو خودمون میدیم تا از فضاش استفاده کنیم..

پس ، فرداشب رو با مامان و بابا و پاندا اونجاییم . 

پس ، صبح که بیدار شم زینب نخواهم بود ..

 

_____________

 

از جمع گریزونم..

دلم نفرات انتخاب شده‌ای رو دورم می‌خواد

مثلا

دلم برای پری تنگ بود..

که خودش سر و کله‌اش پیدا شد :)

 

 

خدای قشنگم

ممنونم که دو تا پست قبلی رو دیدی 

و بعدش پری خودش بهم پیام داد..

الان حس خیلی بهتری دارم که رفیقم از حالم باخبره .. 

__________

 

اینستا برای من همچنان بالا نمیاد ، شما چی ؟ 

0

خودم !

6 ماه،4 هفته پیش

جالب بود... 

کشف قشنگی بود امروز :) 

از خواب که بیدار شدم ، پیامی رو خوندم 

که کل روز ذهنم رو درگیر کرد 

همه جا بودم و هیچ‌جا نبودم

تو ماشین بودم

خونه جناب ملاصدرا بودم 

کنار یار بودم

سر مزار جناب الهی بودم

رو به روی گنبد حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها بودم

اما نبودم

تو ذهن خودم بودم.. 

تو مغز خودم ، به دنبال خودم بودم..

 

تا جایی که .. 

ساعت هشت و نیم غروب _وقتی تو آشپزخونه بودم ولی نبودم.._ درست وقتی که برنج رو شستم و روی گاز گذاشتم ،

همینطور که به برنج زُل زده بودم چشمام درشت شد..

 

انگار از صبح داشتم تو کوچه و پس‌کوچه‌های ذهنم تکه‌های کاغذی رو پیدا می‌کردم و تکه آخر لا به لای دونه‌های برنج بود.. 

 

چیزی رو فهمیدم از خودم 

چرا همون صبح که پیام رو خوندم نفهمیدم ؟! چرا فقط شوک شدم؟... 

 

 

 

گریه کردم 

و میل شام ندارم

 

0

برون‌ریزی افراطی..

6 ماه،4 هفته پیش

این چهارمین مطلب تو بهمن ماهه (!) نکنه دارم اون ماه‌هایی که اینجا ننوشتم رو جبران می‌کنم؟ :)

علت اصلیش بعد از قطع اینترنت ، اینه که از پاندا و پری دورم.. 

هم جغرافیایی و هم حال و احوال پرسی

پری بارداره و دیگه وارد سه ماهگی شد و پاندا هم درگیر دانشگاه و درس و امتحانه 

قبلا وقتی عکس پروفایلام پاک میشد پری و پاندا به هم زنگ میزدن و میگفتن زینب بازم دیوانه شده

الان دیگه دیوانگی هام برای اونا هم عادی شده.‌

نت که بود از روی استوری واتسپ یا اینستا می‌فهمیدن ناخوشم و قرار صحبت میذاشتن و منم بعدش برون‌ریزی داشتم پیششون..

الان خب همونم نیست

از طرفی ام شروع کننده گفت و گوی غمگینی با کسی که نی‌نی داره نخواهم بود و پاندا هم دغدغه‌هاش دیگه خلاصه

 

سو..

 

من رو تحمل کنید تا چالش‌هام رو بگذرونم :)

 

۱۰ دقیقه وقت دارم و بعدش باید راه بیوفتم برم ، کلاس ۹ شروع میشه:

 

فضای خونه سرده ، هم دماش سرده و هم روح خونه سرده

با یار قهر نیستیم ، ولی برای من این خشک بودن فضا از طرف یاری که همیشه‌ی خدا قربون صدقه میره و این داستان‌ها یکم دلگیرکننده اس..

دلگیرکننده اس که وقتی میره بخوابه نمی‌پرسه من کی میخوام بخوابم ؟ 

دلگیرکننده اس که وقتی بیدار میشم فقط " صبحت بخیر " بینمون رد و بدل میشه

دلگیرکننده اس که ۵ ، ۶ تا جمله در حد اخبار روز رو میگیم و این‌که شهریه‌ی حوزه‌اش قطع شده :)) درود بر روح عمه بزرگوارشون یه جوریَن انگار آدما برای زندگیشون هیچچچ برنامه‌ای ندارن ، کی بدون خبر قبلی یهو ۴ تومن و از زندگی دیگران حذف می‌کنه ؟ 

(سکوت..)

 

 

دلگیرکننده‌اس که وقتی صبح پاشدم اخم روی صورت بودم و نا نداشتم بلند شم

اخم رو صورتم بود که صدای مربی یوگا تو گوشم پیچید که سر تمرین همیشه بعد از چک کردن همه‌چی میرسه به صورت :

پلک‌ها سنگین

پره‌های بینی کاملا رها

لب‌ها نقشی از تبسم.. 

 

به سقف که زل زده بودم گفتم چه تبسمی بابا ؟؟ 

 

با یخیِ صبح بخیر گفتن‌هامون بیشتر سردم شد ، بیشتر اخم کردم 

و حقیقتش رو بگم ؟ احساس تنهایی کردم..

 

 

سید صبح زود رفته بود بربری خریده بود و یکی ام آورده بود بالا ، یکم از احساس تنهاییم کم شد.

 

همین

برم کلاس

0

جمع نمی‌شود !

7 ماه پیش

قبل از اومدن به قم برای زندگی ، یک جلسه با آقا سید (استاد) صحبت کرده بودیم و من چالش‌هایی که تو ذهنم و زندگی دارم رو خیلی کلی و مختصر شرح داده بودم .. همون موقع سید هی گفت بیاید یه جلسه دیگه صحبت کنیم و ما پشت گوش انداختیم تاااا این دو سه روز که باز هم حال بد روند روزمرگی زندگیمون رو بهم زد..

 

یار پیش‌دستی کرده و شب قبل به سید گفته که اون مشکلاتی که قبلا همسرم گفته بود همچنان وجود داره و اذیت‌کننده هست.. 

سید هم گفتن این‌بار من تنها باهاشون صحبت کنم . 

سید رو دوست دارم 

بزرگوار و دلسوزه .. ویژگی‌هاش : باهوشه ، مسائل رو از هزار بُعد مختلف نگاه می‌کنه و در نظر می‌گیره ، روی استفاده از کلمات و جملاتش حساس و دقیقه و براش خیلی مهمه کسی رو ناراحت نکنه (خصوصا که می‌دونم فهمیده من حساسیت ذهنی بالایی دارم) ، روشن‌فکره (نه به معنای منفیش) ، میخوام بگم کاملا ذهن باز و روشنی داره که باعث میشه قضاوت نکنه و بیاد بشینه جای تو با مبانی فکری تو و جای تو فکر کنه ... خوب گوش میده و عمیق فکر و بررسی می‌کنه و... اینکه انسان رو می‌شناسه و علمش رو داره و روی مبانی عقلی چه اسلامی و چه غربی کامل کامل مسلطه و از طرفی روی مبانی اسلام هم کامل کامل مسلطه هم نقطه قوت بعدی سیده..

 

حالا

یار خوابیده ، من ذهنم درگیر اینه که فردا از کجا شروع کنم و چیا رو بگم به سید؟؟

 

باید بنویسم 

دسته‌بندی شده و به ترتیب اولویت

الف و ب و جیم و.. 

طبقه‌بندی شده باهاش صحبت کنم 

بگم حس میکنم ریشه‌های مشکل فلان‌ چیزهاست و در نهایت منجر به فلان چیزها شده و می‌ترسم فلان چیزها در آینده گریبان‌گیر ما شه .

اما مغزم قفل شده از سر شب 

بی‌خوابم

بد خوابم 

هزار تکه هست مغزم..

جمع نمیشه و دارم تلاش می‌کنم . 

 

فردا ساعت ۳ ظهر گفتن بیا صحبت کنیم در حسینیه . 

صبح باید ۷ بیدار شم و تا ۱۰ و نیم کلاس دارم

 

دارم فکر می‌کنم فردا بعد کلاس برم کافه مغزم رو جمع کنم روی کاغذ؟

ایده خوبیه

فقط یه مشکل کوچیک وجود داره :)

تا وقتی مغزم جمع نشه و دسته‌بندی نشه ، خواب به چشمم نمیاد .. 

فلذا احتمالا امشب بشینم پاش..

 

 

______

 

 

یه جوری برای پست قبلی همه یکصدا گفتید : آخییی ، همین ؟! که خب عزیزان من اولا نوشتم " سطحی‌ترین دارک سایدم مثلا اینه " دوما که خب بیاید بگید دارک ساید شماها چیههه تا من یکم بفهمم مرحله چندم هستم ؟ :)))

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده