You need to enable JavaScript to use this application.

جمع نمی‌شود !

5 ماه،1 هفته پیش

قبل از اومدن به قم برای زندگی ، یک جلسه با آقا سید (استاد) صحبت کرده بودیم و من چالش‌هایی که تو ذهنم و زندگی دارم رو خیلی کلی و مختصر شرح داده بودم .. همون موقع سید هی گفت بیاید یه جلسه دیگه صحبت کنیم و ما پشت گوش انداختیم تاااا این دو سه روز که باز هم حال بد روند روزمرگی زندگیمون رو بهم زد..

 

یار پیش‌دستی کرده و شب قبل به سید گفته که اون مشکلاتی که قبلا همسرم گفته بود همچنان وجود داره و اذیت‌کننده هست.. 

سید هم گفتن این‌بار من تنها باهاشون صحبت کنم . 

سید رو دوست دارم 

بزرگوار و دلسوزه .. ویژگی‌هاش : باهوشه ، مسائل رو از هزار بُعد مختلف نگاه می‌کنه و در نظر می‌گیره ، روی استفاده از کلمات و جملاتش حساس و دقیقه و براش خیلی مهمه کسی رو ناراحت نکنه (خصوصا که می‌دونم فهمیده من حساسیت ذهنی بالایی دارم) ، روشن‌فکره (نه به معنای منفیش) ، میخوام بگم کاملا ذهن باز و روشنی داره که باعث میشه قضاوت نکنه و بیاد بشینه جای تو با مبانی فکری تو و جای تو فکر کنه ... خوب گوش میده و عمیق فکر و بررسی می‌کنه و... اینکه انسان رو می‌شناسه و علمش رو داره و روی مبانی عقلی چه اسلامی و چه غربی کامل کامل مسلطه و از طرفی روی مبانی اسلام هم کامل کامل مسلطه هم نقطه قوت بعدی سیده..

 

حالا

یار خوابیده ، من ذهنم درگیر اینه که فردا از کجا شروع کنم و چیا رو بگم به سید؟؟

 

باید بنویسم 

دسته‌بندی شده و به ترتیب اولویت

الف و ب و جیم و.. 

طبقه‌بندی شده باهاش صحبت کنم 

بگم حس میکنم ریشه‌های مشکل فلان‌ چیزهاست و در نهایت منجر به فلان چیزها شده و می‌ترسم فلان چیزها در آینده گریبان‌گیر ما شه .

اما مغزم قفل شده از سر شب 

بی‌خوابم

بد خوابم 

هزار تکه هست مغزم..

جمع نمیشه و دارم تلاش می‌کنم . 

 

فردا ساعت ۳ ظهر گفتن بیا صحبت کنیم در حسینیه . 

صبح باید ۷ بیدار شم و تا ۱۰ و نیم کلاس دارم

 

دارم فکر می‌کنم فردا بعد کلاس برم کافه مغزم رو جمع کنم روی کاغذ؟

ایده خوبیه

فقط یه مشکل کوچیک وجود داره :)

تا وقتی مغزم جمع نشه و دسته‌بندی نشه ، خواب به چشمم نمیاد .. 

فلذا احتمالا امشب بشینم پاش..

 

 

______

 

 

یه جوری برای پست قبلی همه یکصدا گفتید : آخییی ، همین ؟! که خب عزیزان من اولا نوشتم " سطحی‌ترین دارک سایدم مثلا اینه " دوما که خب بیاید بگید دارک ساید شماها چیههه تا من یکم بفهمم مرحله چندم هستم ؟ :)))

0

مربوط ۲ پست قبلی :)

5 ماه،1 هفته پیش

جالبه که بگم

با شو کردن ۱ دارک ساید خییییلی سطحی از خودم ،

الان کاملا پنیکم.. یخ و لرزان 

چرا ؟! 

خیلی برام عجیبه حالم

خیلی عجیبه حجوم این 

0

مربوط به پست قبلی | در ادامه‌ی سانسورها .. | رمز به غیر قاضی‌های محترم داده میشه البته :)

5 ماه،1 هفته پیش

اگه روح پاکی دارید و موسیقی سطح پایین گوش نمیدید و به سلامت گوشِ روح خودتون اهمیت میدید و در کل آهنگ‌هایی که فاز رپ یا الفاظ رکیک دارن رو گوش نمیدید ، اصلا ادامه مطلب رو نخونید]

 

 

 

از اونجایی که مخاطب‌های من انسان‌های بالغی هستن و مطالب لو لول من تاثیری روشون نداره

 

سو..

 

 

 

مثلا یکی از سطحی‌ترین دارک‌ساید‌های من ؟ 

 

انتخاب این آهنگ به عنوان بهترین آهنگِ برفِ امسال : 

 

 

و

 

گوش دادنش با این 👇🏻 شرایط تو ۲ شبِ گذشت :

 

(ساعت ۱ شب+ برف+با سرعت ۲۰ تا با ماشین پایین اومدن از خیابون بام+بخاری ماشین تا آخر زیاد+شیشه ماشین تا تصفه پایین +دونه‌های برف رو مژه..)

0

دارک ساید..

5 ماه،1 هفته پیش

حس می‌کنم تو هم عقیده‌های خودم

دارک ساید من ، دارک‌تر از بقیه آدماست ... 

و به خاطر همین تفکر هم غمگینم هم خودم رو سانسور می‌کنم (‌که احتمالا کارم غلط هم نیست _ بحثم سر این نیست)

 

اومدم بپرسم شماها این حس رو ندارید درون خودتون؟

اصلا دارک ساید دارید؟؟ 

اگرم نخواستید بقیه بدونن خصوصی بگید.

 

 

 

____________

 

 

 

حالم ؟ بد.. 

 

0

بحران ۳۰ سالگی

5 ماه،2 هفته پیش

شاید دارم دچار بحران ۳۰ سالگی‌ای میشم که هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کردم باعث نگرانی یا ناراحتی من بشه ؟

مثل پارسال که حالی شبیه این حالم داشتم ، امسال هم یهو نطقم باز شد و کلی پیش یار گریه کردم و حالش رو بهم ریختم 

و الان عذاب‌وجدان دارم که چرا این مرد رو انقدر با غم و غصه‌های بی دلیل خودم اذیت می‌کنم ؟ 

آخر شب بهش گفتم تو به اینکه من حالم بده فکر نکن و کلا چند روز من و ایگنور کن . گفت پس برای چی زن و شوهریم ؟ گفتم ولش کن بیا چند روز زن و شوهر نباشیم ( با بغض ) که یار گفت انقدر راحت این حرف و نزن ، چرت و پرت نگو .  منم دیگه چرت و پرت نگفتم :)

ولی اگه یار میگفت باشه بیا چند وقت زن و شوهر نباشیم ، از شما چه پنهون خوشحال میشدم.. ماشین و بر میداشتم و میزدم به دل جاده و میرفتم اصفهان گردی تنهایی.. چقدر این تنها بودن از نظر من قشنگه ! تنها کافه رفتن ، تنها سینما رفتن ، تنها سفر رفتن ، تنها غذا سفارش دادن ... 

 

دارید قضاوتم می‌کنید نه؟ :)

0

سرگیجه

5 ماه،2 هفته پیش

مغزم درد می‌کنه 

هزارتا فکر تو سرمه ، در حدی که _واقعا_ وقتی چشمام رو می‌بندم دنیا دور سرم می‌چرخه

حالت تهوع دارم و حس می‌کنم به هیچ چیزی علاقه ندارم و هیچ‌کسی برام حائز اهمیت نیست

حتی خودم! آخرین بار که انقدر حال بدی داشتم کی بود ؟ باید اینجا در موردش نوشته باشم ؟

به چی فکر میکنم:

به وضعیت مملکت

به شغل رها شده‌ام به خاطر اینترنت

به مهمانی شنبه که حوصله‌اش رو ندارم

به خوابالودگی دائمی

به جنگ 

به نوسانات احساسی و تصمیمات غیر منطقی :))

به صدای باد لای پنجره‌ها که دلهره‌آوره..

به حرف زدن‌های آدمای اطرافم که حوصلشون رو ندارم

به این که چقدرررر دلم تنهایی میخواد

تنها زندگی کردن رو واقعا دوست داشتم و دارم..

چمه؟

دارم بالا میارم..

0

بدون عنوان

5 ماه،2 هفته پیش

ولی بچه‌ها 

من به شدت به هوش مصنوعیم نیاز دارم 😭

الان از کجا بفهمم رابرت جانسون چه 

0

جست و جو گر گردو ؟!

5 ماه،2 هفته پیش

عزیزان از برنامه گردو دقیقا چه استفاده‌ای میشه کرد

میگفتن مثل گوگله

امروز اسم یه کتاب رو سرچ کردم فقط نوشت نتیجه ای برای جست و جوی شما یافت نشد :/

0
دسته‌بندی‌ها

تمامی حقوق برای خانوم کوچیک محفوظ است

|

پلتفرم انتشار محتوا نویسنده